+ ۱۳۸۹/۰۸/۱۳

سر چارلز اسپنسر چاپلین، جونیور (۱۶ آوریل ۱۸۸۹ - ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷) بازیگر صاحب جایزه اسکار و یکی از مشهورترین بازیگران و کارگردانان هالیوود بوده است.

فیلمهای چاپلین کمدی و اکثر آنها صامت و در سبک انجام شیرین‌کاری می‌‌باشند.

بسیاری چارلی چاپلین را تنها یک کمدین موفق می دانند حال آنکه او در طول زندگانی خود در زمینه موسیقی نیز استعداد فراوانی از خود نشان داد. ساخت موسیقی فیلم کار عادی وی بود و توانست در مجموع موسیقی ۲۳ فیلم را به پایان برساند. در توانایی ساخت موسیقی چاپلین همین بس که موسیقی فیلم لایم لایت ساخته چالین در سال ۱۹۷۲ برنده جایزه اسکار شد، بخشی از تم موسیقی لایم لایت. به قسمت اول مطلبی که یکی از دوستان برای سایت گفتگوی هارمونی ارسال داشته است توجه کنید. چارلی اسپنسر چاپلین مهم‌ترین و تأثیرگذارترین شاگرد مک سنت و فرزند یک نمایشگر تالارهای محلی موسیقی انگلیسی به نام جرالدین چاپلین (بازیگر)، کودکی خود را در صحنه‌های سرگرم کننده تفریحی گذرانده بود. تصویر او از جهان، همچون چارلز دیکنز و د.و.گریفیث، که شباهت زیادی به هر دو داشت، با هر فقیر و تنگدستی دوران خردسالی و جوانی رنگ آمیزی شده بود و در طول عمر همدردی عمیق خود را نسبت به تنگدستان حفظ کرد.

در ۱۹۱۳، هنگامی که با دستمزد صد و پنجاه دلار در هفته در کمپانی کی استون استخدام شد، یک بازیگر سیار نمایشهای وودویل امریکایی بود. در نخستین فیلمی که به نام در تلاش معاش (۱۹۱۴) برای مک سنت بازی کرد، نقش یک شیک پوش تیپیک انگلیسی به او محول شد، اما با فیلم دومش، مخمصهٔ غریب مبیل (۱۹۱۴) کارکتر و هیات ظاهری یک ولگرد کوچولو را معرفی کرد؛ کارکتری که بعدها اورا شهرهٔ آفاق ساخت و به یک نماد جهانی سینمایی از یک فرد عامی در دوران ما بدل کرد.

چاپلین در کمپانی کی استون در سی و چهار فیلم کوتاه و شش حلقه یی داستانی با عنوان رمانس ناکام تیلی (۱۹۱۴) به کارگردانی مک سنت بازی کرد و کاراکتر این دلقک ریزنقش محزون را به تدریج پرورش داد؛ شخصی با کفشهایی که برایش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه دار دربی بر سر می گذاشت. اما قریحهٔ چاپلین برای سبک ظریفتری ساخته شده بود و نه کمدی هایی با ضرباهنگ دیوانه وار کی استون، بنابرین در ۱۹۱۵ قراردادی برای ساختن چهارده فیلم کوتاه دو حلقه یی با کمپانی اسانی، با دستمزد هفته یی ۱۲۵۰ دلار، که در آن زمان دستمزد کلانی بود، بست او این فیلمها و فیلمهای بعدی خود را، جلای بیشتری داد. شخصیت پردازی درخشان او، همراه با حرکات پانتومیم که چارلی تبحر بی مانندی در آن داشت، از ولگرد کوچولو انسانی ساخت که با جهان پیرامون خود بکلی بیگانه است بهترین فیلمهایی که چاپلین در کمپانی اسانی ساخت: ولگرد ،شغل، بانک، شبی در نمایش. این فیلمها را در سال ۱۹۱۵ ساخت. این فیلمها چندان مورد استقبال قرار گرفتند که سال بعد در خواست هفته‌ای ده هزار دلار به اضافه پیش پرداختی معادل ۱۵۰۰۰۰ دلاری پس از امضای قرارداد برای ساختن ۱۲ فیلم برای کمپانی میو چوال را کرد. بهترین فیلمهای او در کمپانی میوچوال عبارت‌انداز: بازرس فرودگاه ۱۹۱۶، مامور آتش نشانی ۱۹۱۶، ساعت یک صبح ۱۹۱۶، سر سره بازی ۱۹۱۶، سمساری ۱۹۱۶، خیابان اوباش ۱۹۱۷، مهاجر ۱۹۱۷، ماجراجو ۱۹۱۷، چارلی از این فیلمها آثاری به یاد ماندنی به وجود آورد. همچنین اورا به شهرت جهانی رساند و برای اولین بار استعداد درخشانش را آشکار کردند. هجویه یی از مردم بسیار فقیر در مقابل مردم بسیار غنی؛ ضعف در مقابل قوی، که چاپلین را نزد مردم نزد مردم فقیر عزیز کرد و بلعکس. به طور مثال در فیلم مهاجر؛ دورویی آمریکایها نسبت به مهاجران و بی رحمی مسولان ادارهای مهاجرت رانشان می دهد.به محض رسیدن کشتی (چارلی چاپلین) به آیلند او با غرور و امید به مجسمهٔ آزادی نگاه می‌کند و نوشته‌ای ظاهر می‌شود : سرزمین آزادی، بلافاصله نمایی از پلیسهای مرزی نیویورک را می بینیم که عده زیادی از مهاجران را همچون گله گوسفند به پیش می رانند.در نمای بعدی چارلی نیم نگاه دیگری به مجسمه آزادی می افکند، اما این بار مشکوک و حتی تحقیر آمیز.

[ویرایش]
فیلم‌شناسی
آتش‌نشان
ماجراجو
یک زندگی سگی
پسر بچه
دیکتاتور بزرگ
سیرک
شهر نورانی می‌شود
عصر جدید
مغازه وسیقه گذاری
دریا
غریبه
یک زن
بانک
سرسره بازی

   برچسب‌ها: چارلی چاپلین جدید
   
+ ۱۳۸۹/۰۸/۱۳
شیخ بهاء الدین ، محمدبن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند بنام دوره صفویه است. اصل وی از جبل عامل شام بود. بهاء الدین محمد ده ساله بود که پدرش عزالدین حسین عاملی از بزرگان علمای شام بسوی ایران رهسپار گردید و چون به قزوین رسیدند و آن شهر را مرکز دانشمندان شیعه یافتند، در آن سکنی گزیدند و بهاءالدین به شاگردی پدر و دیگر دانشمندان آن عصر مشغول گردید. مرگ این عارف بزرگ و دانشمند را به سال 1030 و یا 1031 هجری در پایان هشتاد و هفتمین سال حیاتش ذکر کرده اند.وی در شهر اصفهان روی در نقاب خاک کشید و مریدان پیکر او را با شکوهی که شایسته شان او بود ، به مشهد بردند و در جوار حرم هشتمین امام شیعیان به خاک سپردند. شیخ بهایی مردی بود که از تظاهر و فخر فروشی نفرت داشت و این خود انگیزه ای برای اشتهار خالص شیخ بود.شیخ بهایی به تایید و تصدیق اکثر محققین و مستشرقین ، نادر روزگار و یکی از مردان یگانه دانش و ادب ایران بود که پرورش یافته فرهنگ آن عصر این مرز و بوم و از بهترین نمایندگان معارف ایران در قرن دهم و یازدهم هجری قمری بوده است. شیخ بهایی شاگردانی تربیت نموده که به نوبه خود از بزرگترین مفاخر علم و ادب ایران بوده اند، مانند فیلسوف و حکیم الهی ملاصدرای شیرازی و ملاحسن حنیفی کاشانی وعده یی دیگر که در فلسفه و حکمت الهی و فقه و اصول و ریاضی و نجوم سرآمد بوده و ستارگان درخشانی در آسمان علم و ادب ایران گردیدند که نه تنها ایران ،بلکه عالم اسلام به وجود آنان افتخار می کند. از کتب و آثار بزرگ علمی و ادبی شیخ بهایی علاوه بر غزلیات و رباعیات دارای دو مثنوی بوده که یکی به نام مثنوی "نان و حلوا" و دیگری "شیر و شکر" می باشد و آثار علمی او عبارتند از "جامع عباسی، کشکول، بحرالحساب و مفتاح الفلاح والاربعین و شرع القلاف، اسرارالبلاغه والوجیزه". سایر تالیفات شیخ بهایی که بالغ بر هشتاد و هشت کتاب و رساله می شود همواره کتب مورد نیاز طالبان علم و ادب بوده است. مقبره عالم بزرگ شيعى عصر صفوى، بهاء الدين محمد عامِلى معروف به شيخ بهايى، تشكيل رواقى مستقل را در مجموعه حرم حضرت رضا عليه السلام داده است. شيخ بهايى در سال 953 هجرى در بَعلبك لبنان ولادت يافته و در سن هفت سالگى به همراه پدر خويش به ايران هجرت كرده است. او عمده عمر فعّالش را در زمان سلطنت شاه عباس اول صفوى ( 996 ـ 1035 ق ) در ايران، خصوصاً شهر اصفهان، سپرى كرده است. شيخ در سال 1010 قمرى كه شاه عباس فاصله اصفهان تا مشهد را پياده پيموده او را همراهى كرد. چون وى زمانى در مشهد به تدريس اشتغال داشته پس از آن كه در آخر سال 1030 هجرى در اصفهان در گذشته جسدش به مشهد منتقل و در جوار مَدرَسِ پيشينش مدفون شده است. مَدرَس شيخ و مقبره وى در گوشه جنوب غربى صحن نو ( آزادى ) و شرق حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام واقع است. بناى فعلى مقبره در سالهاى 4 ـ 1323 خورشيدى احداث شده و شرح حال نسبتاً مفصل شيخ بر روى سنگ قبر نفيس وى و هم ديوارهاى مقبره او تحرير و حك شده است. ابعاد مقبره شيخ بهايى 10 در 30/10 متر و ديوارهاى آن آيينه كارى است. درِ مقبره هم از چوب گردوى منبّت كارى شده ارزشمندى است كه همزمان با احداث بناى جديد ساخته شده است.


   برچسب‌ها: شیخ بهایی متفکر
   
+ ۱۳۸۹/۰۸/۱۳
ژاندارك دخترى روستايى ناجى فرانسه در روئن نرماندى تحت سلطه انگلستان به جرم ارتداد سوزانده شد.ژاندارك دختر رعيتى در «دمرى مى» در مرز دوك نشين «بارو لوران» بود كه در سال ۱۴۱۲ متولد شد. در سال ۱۴۱۵ با تجاوز پادشاه جوان انگلستان هنرى پنجم به فرانسه و پيروزى هاى پى در پى بر نيرو هاى چارلز ششم جنگ هاى صدساله بين انگلستان و فرانسه وارد مرحله اى بحرانى شد. با مرگ هنرى پنجم در ماه اوت ۱۴۲۲ انگليسى ها و هم پيمانان فرانسوى يعنى «بورگوندى ها» كنترل اكثر مناطق شمال فرانسه و از جمله پاريس را به دست گرفتند. چارلز ششم يك ماه بعد در اوج بى كفايتى درگذشت و پسرش كه از سال ۱۴۱۸ وليعهد بود آماده تاجگذارى شد. با اين حال «رايمز» شهر تاريخى تاجگذارى فرانسه كه تحت سلطه آنگلو _ بورگوندى ها و دافين (وارث مسلم سلطنت فرانسه)- بود، بى تاج و تخت باقى ماند. در عين حال هنرى ششم نوزاد پسر هنرى پنجم و كاترين دختر چارلز ششم پادشاه فرانسه اعلام شد.روستاى ژاندارك در مرز بين فرانسه «دافين» و آنگلو _ بورگوندى ها قرار داشت. ژاندارك در قلب چنين محيط بى ثباتى صداى سه مسيحى مقدس با نام هاى ميشل مقدس، كاترين مقدس و مارگارت مقدس را شنيد. وقتى به ۱۶ سالگى رسيد، اين صدا ها او را به كمك اهالى دافين به منظور تسخير «رايمز» و تصاحب تاج و تخت فرانسه ترغيب مى كرد. در مه ۱۴۲۸ ژاندارك به واكولرز قلعه نظامى «دافين» سفر كرد و فرمانده دژ را از مشاهداتش آگاه كرد. او كه حرف هاى دختر جوان روستايى را باور نمى كرد، او را روانه خانه كرد. ژاندارك در ژانويه ۱۴۲۹ بازگشت و فرمانده دژ كه تحت تاثير پارسايى و عزم او قرار گرفته بود با عبور او از «شينون» به سمت دافين موافقت كرد.
ژاندارك ملبس به لباس مردانه به همراه شش سرباز در فوريه ۱۴۲۹ به قلعه دافين (وليعهد فرانسه) در شينون رسيد و اجازه ملاقات گرفت. چارلز خود را در ميان درباريان پنهان كرد اما ژاندارك بلافاصله او را يافت و از ماموريت الهى خود آگاهش كرد. تا چند هفته چارلز ژاندارك را در اختيار روحانيون در «پويتيرز» قرار داده بود تا به سئوال هاى گوناگون پاسخ دهد. روحانيون به خوبى وليعهد نااميد را نصيحت كردند كه از اين دختر ناشناس كاريزماتيك (با جاذبه روحانى) حداكثر استفاده را ببرد. چارلز او را به ارتشى كوچك مجهز نمود و در ۲۷ آوريل ۱۴۲۹ به سوى «اورلانز» كه از اكتبر ۱۴۲۸ در محاصره انگلستان بود فرستاد. در ۲۹ آوريل در حالى كه ارتش فرانسه به سپاه انگلستان در جبهه غربى اورلانز يورش برده بود و دشمن اغفال شده بود، ژاندارك از دروازه شرقى بدون هيچ مقاومتى وارد شد و با آوردن مهمات زياد و نيرو هاى امدادى روح مقاومت را در فرانسويان دميد. او شخصاً چندين نبرد را هدايت كرد و در ۷ مه تيرى به او اصابت كرد. او به سرعت پس از بستن زخم به صحنه نبرد بازگشت و آن روز فرانسوى ها پيروز شدند. در ۸ مه انگليسى ها از «اورلانز» عقب نشينى كردند. طى پنج هفته بعد ژاندارك و فرماندهان فرانسوى پيروزى هاى درخشانى را براى فرانسه عليه انگلستان به ارمغان آوردند. در ۱۶ جولاى ارتش سلطنتى به منطقه رايمز رسيد كه دروازه هايش به روى ژاندارك و وليعهد فرانسه باز بود. روز بعد چارلز هفتم به عنوان پادشاه فرانسه تاجگذارى كرد. ژاندارك كه پرچم به دست با تصوير محاكمه مسيح در نزديكى پادشاه ايستاده بود، بلافاصله پس از مراسم مقابل او زانو زد و با شادى براى نخستين بار او را پادشاه خطاب كرد. در ۸ سپتامبر پادشاه و ژاندارك به پاريس حمله كردند. طى نبرد ژاندارك پرچم اش را بر فراز سنگر ها مى برد و اهالى پاريس را به تسليم شهر به پادشاه فرانسه فرا مى خواند. او به رغم زخمى بودن به تقويت روحى و تجديد قواى سلطنتى ادامه مى داد تا اينكه چارلز فرمان خاتمه محاصره ناموفق را صادر كرد. در آن سال او با رهبرى عمليات هاى جنگى كوچك متعددى موفق به تسخير شهر سنت پيرلوموتير شد. در ماه دسامبر چارلز از ژاندارك، والدين و برادرانش تجليل كرد.در مه ۱۴۳۰ بورگوندى ها «كامپين» را محاصره كردند و ژاندارك در پوشش تاريكى شب براى كمك در دفاع از شهر وارد آن شد. در ۲۳ مه ژاندارك در حالى كه رهبر حمله اى عليه بورگوندى ها بود دستگير شد. بورگوندى ها او را به انگلستان فروختند و او در مارس ۱۴۳۱ در روئن به اتهام ارتداد مقابل اولياى امور كليسا محاكمه شد. مهم ترين اتهام او از نظر دادگاه ردصلاحيت كليسا به دليل الهام مستقيم از جانب خداوند بود. پس از عدم پذيرش تسليم در برابر كليسا حكمش در ۲۴ مه قرائت شد.او به مسئولين حكومتى ارجاع و به مرگ محكوم شد. ژاندارك از وحشت اعلام رسمى حكم موافقت كرد تا به خطاى خود اعتراف كند و در عوض به حبس ابد محكوم شد.به او دستور داده شد لباس زنانه بپوشد و او اطاعت كرد. اما چند روز بعد كه قضات به سلول او رفتند او را مجدداً در لباس مردانه يافتند. او در پاسخ گفت كه كاترين مقدس و مارگارت مقدس او را به دليل تسليم در برابر كليسا سرزنش كرده اند.ژاندارك را دوباره مرتد دانستند و در ۲۹ مه به مقامات حكومتى سپردند.او در ۳۰ مه در سن ۱۹ سالگى بر تيرك چوبى در «وكس مارشى» در «روئن» سوزانده شد. ژاندارك قبل از مشتعل شدن توده هيزم از يك كشيش خواست كه صليبى را بالا نگه دارد تا در ديد او باشد و دعا را آنقدر بلند بخواند كه حتى از پس شعله هاى آتش نيز شنيده شود.ژاندارك از نقطه نظر نظامى در تغيير جنگ هاى صدساله به سود فرانسه كمك شايانى كرد.در سال ۱۴۵۳ چارلز هفتم تمام فرانسه را جز «كالايس» كه در سال ۱۵۵۸ از آن ترك دعوى شد، بازپس گرفت. در سال ۱۹۲۰ كليساى كاتوليك رم ژاندارك را يكى از بزرگ ترين قهرمانان تاريخ فرانسه و يك مسيحى مقدس تشخيص داد.


   برچسب‌ها: ژاندارک جون, ژاندارک خانوم
   
+ ۱۳۸۹/۰۸/۱۳
شاه نعمت الله ولی در سال 832 و به قولی 834 ه.ق. در کرمان فوت نموده و در ماهان در ميان باغی مصفا مدفون شده است. هستة اوليه گنبدی منفرد بوده که در سال 840 ه.ق. و به دستور "احمدشاه دکنی" ساخته شده و به تدريج توسعه يافته است و 32000 مترمربع مساحت دارد و از چندين صحن تشکيل شده است. ورودی امروزی از شرق است و اولين صحن آن اتابکی نام دارد که به صحن وکيل الملکی راه دارد. از اين صحن به رواقهای دورة قاجاريه و گنبدخانه و رواق شاه عباسی و صحن حسينيه دسترسی دارد که آخرين صحن آن بيگلربيگی ناميده می شود که به خانة متولی باشی ختم می گردد. اين مجموعه طی شش قرن بنا شده و تداوم معماری ايران را در شش قرن گذشته و به صورت زيبايی به تماشا گذارده است. بيشترين توسعة اين مجموعه در دوران قاجاريه انجام شده و معماران آن (رواق و صحن ميرداماد) استاد "کمال الدين حسين" و بانی آن بکتاش خان , صحن حسينيه "استاد رضا" و بانی آن "عبدالحميد ميرزا" می باشد. صحن وکيل الملکی و رواقها نيز به دستور وکيل الملک اول و دوم در سالهای 1285 ه.ق. بناگرديده است. عناصر تزئينی مجموعه شامل کاشيکاری , کاربندی , مقرنس , گچبری و نقاشی است.


   برچسب‌ها: شاه نعمت الله ولی به به
   
+ ۱۳۸۹/۰۸/۱۳
ابوالقاسم حسن عنصری بلخی (وفات سال ۴۳۱ هجری قمری)، فرزند احمد، از شعرایفارسیسرا بود.

عنصری در بلخ به دنیا آمد و پس از تحصیلات ابتدایی به کار بازرگانی اشتغال یافت. عنصری در کار تجارت چندان موفق نشد و در یکی از سفرها اموالش توسط راهزنان غارت شد؛ پس به ناچار باز به فکر تحصیل افتاد.

عنصری توسط یکی از برادران سلطان محمود به دربارغزنویان راه یافت و پس از گذشت زمان کوتاهی عنوان ملکالشعرایی دربار را از آن خود کرد و در رأس حدود چهارصد نفر از سخنوران و شاعران قرار گرفت. عنصری در دربار محمود چنان ثروتی جمع کرد که زبانزد شعرای بعدی گشت، چنانچه خاقانی شروانی در این باره گفته است: «شنیدم که از نقره زد دیگدان / ز زر ساخت آلات خوان عنصری».

میگویند که دیوان شعر عنصری مشتمل بر سی هزار بیت بوده است، که در اثر گذشت زمان از بین رفته است، ولی آثار پراکنده بسیاری از انواع شعر پارسی از وی بجای مانده و در دست است.

   برچسب‌ها: ابوالقاسم حسن عنصری بلخی
   
+ ۱۳۸۹/۰۸/۱۳
مولانا جلال الدين محمد بلخي ؛ رومي؛ فرزند بهاالدين الولد سطان العلماء در ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ در شهر بلخ متولد شد.هنوز بحد رشد نرسيده بود كه پدر او به علت رنجشي كه از سلطان محمد خوارزمشاه پيدا كرده بود شهر و ديار خود راترك كرد و با خاندان خود به عزم حج و زيارت كعبه از بلخ مهاجرت نمود. در نيشابور به زيارت » عطار « عارف مشهور قرن هفتم شتافت . » جلال الدين « را ستايش كرد . وكتاب اسرار نامه ئ خود را به او هديه داد.
پدرش از خراسان عزم بغداد كرد واز آنجا پس از سه روز اقامت در مدرسه مستنصريه عازم مكه شد. وپس از بر آوردن مناسك حج قصد شام كرد و مدتها در آن شهر ماند و در پايان عمر به شهر قونيه رفت و تا آخر عمر در آن شهر ماند و به ارشاد خلق ميپرداخت.
جلال الدين محمد پس از وي در حالي كه بيش از24 سال از عمرش نمي گذشت بر مسند پدر نشست و به ارشاد خلق پرداخت . در اين هنگام برهان الدين محقق ترمذي كه از تربيت يافتگان پدرش بود, به علت هجوم تاتار به خراسان و ويراني آن سرزمين به قونيه آمد و مولانا او را چون مراد و پيري راه دان برگزيد و پس از فوت اين دانا مدت 5 سال در مدرسه پر خود به تدريس فقه و ساير علوم دين مشغول شد . تا آنكه در سال 642 هجري به شمس تبريزي برخورد .
شمس و افادات معنوي او در مولانا سخت اثر كرد . مولانا قبل از ملاقات با شمس مردي زاهد ومتعبد بود و به ارشاد طالبان وتوضيح اصول و فروع دين مبين مشغول بود . ولي پس از آشنايي با اين مرد كامل ترك مجالس وعظ وسخنراني را ترك گفت ودر جمله صوفيان صافي واخوان صفا درآمد وبه شعر وشاعري پرداخت واين همه آثار بديع از خود به يادگار گذاشت .
شمس بيش از سه سال در قونيه نماند وبه عللي كه به تفضيل در شرح احوال مولانا بايد ديد . شبي در سال 645 ترك قونيه گفت وناپديد شد . مولانا در فراغ او روز گار ي بس ناروا گذراند وچون از وي نا اميد شد دل به وپس از او به حسام الدين چلپي سپرد و به در خواست او به سرودن اشعار مثنوي معنوي مشغول شد. و اشعار اين كتاب را به حسام الدين عرضه ميكرد, تا اينكه سر انجام در اوايل سال 672 هجري به ديدار يار شتافت. مولانا در زماني مي زيست كه دوران اوج ترقي و درخشش تصوف در ايران بود. در طي سه قرن پيش از روزگار زندگي او, درباره اقسام علوم ادبي , فلسفي , ديني و غيره به همت دانشمندان و شاعران و نويسندگان نام آور ايراني مطالعات عميق انجام گرفته وآثار گرانبهايي پديد آمده بود.
شعر فارسي در دوره هاي پيش از مولانا با طلوع امثال رودكي , عنصري , ناصر خسرو , مسعود سعد , خيام ,انوري ,نظامي ,خاقاني راه درازي سپرده ودر قرن هفتم هجري كه زمان زندگاني مولوي است , به كمال خود رسيده بود. شعر عرفاني هم در همين دوره به پيشرفت هاي بزرگ نائل آمده و بدست عرفاي مشهوري همچون سنايي , عطار و ديگران آثار با ارزشي مانندحديقه , منطق الطير , مصيبت نامه , اسرار نامه و غيره پديد آمده بود.
مولوي را نمي توان نماينده دانشي ويژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بناميم يا فيلسوف يا مورخ يا عالم دين, در اين كار به راه صواب نرفته ايم . زيرا با اينكه از بيشتر اين علوم بهره وافي داشته و گاه حتي در مقام استادي معجزه گر در نوسازي و تكميل اغلب آنها در جامعه شعرگامهاي اساسي برداشته , اما به تنهايي هيچ يك از اينها نيست, زيرا روح متعاليو ذوق سرشار, بينش ژرف موجب شده تادر هيچ غالبي متداول نگنجد.
شهرت بي مانند مولوي بعنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهيرعلم و ادب جهان بدان سبب است كه وي گذشته از وقوف كامل به علوم وفنون گوناگون, عارفي است دل اگاه, شاعري است درد شناس, پر شور وبي پروا و انديشه وري است پويا كه ادميان را از طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان, همچون: علوم ظاهري , لذايذ زود گذر جسماني, مقامات و تعلقات دنيوي , تعصبات نژادي, ديني و ملي, به جستجوي كمال و ارام و قرار فرا مي خواند. آنچه مولانا ميخواهد تجلي خلق و خوي انساني در وجود آدميان است كه با تزكيه درون و معرفت حق و خدمت به خلق و عشق و محبت و ايثا و شوق به زندگي و ترك صفات ناستوده به حاصل مي آيد.
هنر بزرگ او بحث و برسي هاي دلنشين و جاودانه اي است كه به دنبال داستان ها پيش مي آورد و انديشه هاي درخشان عرفاني و فلسفي خود را در قالب آنها قرار ميدهد. داستان بهانه اي است تا بهتر بتواند در پي حوادثي كه در قصه وصف شده ، مقاصد عالي خود را بيان دارد.
در تعريف تصوف سخنان بسيار آمده است. از ( ابو سعيد ابو الخير ) پرسيدند كه صوفي كيست؟ گفت: آنكه هر چه كند به پسند حق كند و هر چه حق كند او بپسندد. صوفيان ترك اوصاف و بي اعتنايي به جسم و تن را واجب مي شمارند و دور ساختن صفات نكوهيده را آغاز زندگي نو وتولدي ديگر به شمار مي آورند.


چکيده مطالب:
نام: جلال الدين محمد بلخي رومي
نام پدر: بهاء الدين الولد سلطان العلماء
تاريخ و محل تولد: ۶ ربيع الاول ۶۰۴-- بلخ


مهمترين وقايع زندگي مولانا:
۵سالگي خانواده اش بلخ را به قصد بغداد ترک کردند.
۸سالگي از بغداد به سوي مکه و از آنجا به دمشق و نهايتاْ به منطقه اي در جنوب رود فرات در ترکيه نقل مکان کردند.
۱۹ سالگي با گوهر خاتون ازدواج کرد و دوباره به قونيه (محلي در ترکيه امروزي) رفت.
۳۷ سالگي در روز شنبه ۲۶ جمادي آلخر ۶۴۲ ه.ق با شمس ملاقات کرد.
۳۹ سالگي در ۲۱ شوال ۶۴۳ شمس قونيه رو ترک کرد.


معروفترين کتابهاي مولانا:
ديوان شمس- مثنوي معنوي- فيه ما فيه


تاريخ و محل فوت:
در غروب روز ۵جمادي الاخر ۶۷۲ه.ق در سن ۶۸ سالگي در قونيه فوت کرد که الان مقبره اين شاعر برزگ قرن ششم در قونيه (ترکيه امروزي) مي باشد که محل زيارت عاشقان و شيفتگان اين شاعر برزگ هستند.

   برچسب‌ها: مولانا جلال الدين محمد بلخي, مولوی باحال
   
+ ۱۳۸۹/۰۸/۱۳
خواجه جلال الدین (یا شمس الدین) محمد بن محمد بن محمود الحافظ البخاری از بزرگان سلسله نقشبندیه و از اصحاب و خلفای خواجه بهاءالدین محمد نقشبند و از رجال معروف و منتقد دوران تیموری است. او به سال ۷۶۵ در بخارا زاده شد و چون از پيشروان نقشبنديه بود با عنوان خواجه خوانده شد و لقب پارسا را پير و مرشدش خواجه بهاءالدين به او داد. خواجه محمد از عالمان جامع معقول و منقول بود و پس از مرگ خواجه بهاءالدين تا مدتي رياست نقشبنديان با او بود. وي در سال ۸۲۲ در هنگام بازگشت از مکه در مدينه در گذشت و در همانجا مدفون شد.
از خواجه پارسا آثار متعددي به فارسي در شرح مسايل عرفاني بنابر طريقت نقشبنديان باقي مانده است که معروفترين آنها عبارتند از: فصل الخطاب- کتابي در شرح کقامات خواجه بهاءالدين نقشبند بنام انيس الطالبين و عده السالکين- رساله قدسيه- کتاب تحقيقات- تفسير سوره فاتحه الکتاب- رساله کشفيه- شرح فصول الحکم و جر آن. همه اين آثار به نثر خوب و روان پارسي نوشته شده است

+ ۱۳۸۹/۰۸/۱۳
بابا طاهر عریان پیری وارسته و درویشی فروتن بود که دل به حقیقت بسته و صفای عشق به معبود را با خلوت دل در هم آمیخته بود. بابا طاهر از شاعران اواسط قرن پنجم هجری قمری و از معاصران طغرل بیک سلجوقی بوده است .امروز آگاهی زیادی از زندگی بابا طاهر در دست نیست. فقط در بعضی از کتب صوفیه ، ذکری از مقام معنوی و مسلک و ریاضت و درویشی، تقوی و استغنای او آمده است . نامش طاهر و باطنش طاهرتر و منزه تر از نامش ، شهرتش به بابا به خاطر سیر کامل او در طریقت زهد ، عشق به حقیقت و شیدایی او بوده است. کلمه عریان که به او نسبت داده اند به علت بی توجهی به علایق دنیوی و لخت و عور زیستن وی می باشد. او مسلک درویشی و از خود فانی بودن و بی توجهی به علایق دنیوی را در زندگی همواره مراعات می کرد. آنچنانچه در خور سالکان حقیقی است دل در گرو دوست بسته و از جنبه خودبینی و خویش گرایی دور ساخته و موجب شده که او هیچگاه در صدد تظاهر و خودستایی بر نیاید. مقبره بابا طاهر در شهر همدان واقع است که اکنون مرقدش طوافگاه اهل دل می باشد.
• شب تاریک و راه باریک و من مست قدح از دست ما افتاد و نشکست
• نگه دارنده اش نیکو نگه داشت و گرنه صد قدح نفتاده بشکست
• ز دست چرخ گردون داد دیرم هزاران ناله و فریاد دیرم
• نشسته، دلستانم با خس و خار دل خود را چگونه شاد دیرم
• دلا، خوبان دل خونین پسندند دلا خون شو ، که خوبان این پسندند
• متاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی آن ، گروهی این پسندند
• ندونم لوت و عریونم که کرده خودم جلادو بی جونم که کرده
• بده خنجر که تا سینه کنم چاک ببینم عشق بر جونم چه کرده
• بشم، واشم از این عالم بدر شم بشم از چین و ماچین دورتر شم
• بشم از حاجیان حج بپرسم که این دیری بسه یا دورتر شم
• اگر دل دلبره ، دلبر کدمه؟ وگر دلبر دله ، دل را چو نومه؟
• اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چونست و آن چون
• یکی را داده ای صد گونه نعمت یکی را قرص جو آلوده در خون
• مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند
• ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد
• بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد


   برچسب‌ها: بابا طاهر عریان لخت نبود
   
+ ۱۳۸۹/۰۸/۱۳
خواجه جلال الدین (یا شمس الدین) محمد بن محمد بن محمود الحافظ البخاری از بزرگان سلسله نقشبندیه و از اصحاب و خلفای خواجه بهاءالدین محمد نقشبند و از رجال معروف و منتقد دوران تیموری است. او به سال ۷۶۵ در بخارا زاده شد و چون از پيشروان نقشبنديه بود با عنوان خواجه خوانده شد و لقب پارسا را پير و مرشدش خواجه بهاءالدين به او داد. خواجه محمد از عالمان جامع معقول و منقول بود و پس از مرگ خواجه بهاءالدين تا مدتي رياست نقشبنديان با او بود. وي در سال ۸۲۲ در هنگام بازگشت از مکه در مدينه در گذشت و در همانجا مدفون شد.
از خواجه پارسا آثار متعددي به فارسي در شرح مسايل عرفاني بنابر طريقت نقشبنديان باقي مانده است که معروفترين آنها عبارتند از: فصل الخطاب- کتابي در شرح کقامات خواجه بهاءالدين نقشبند بنام انيس الطالبين و عده السالکين- رساله قدسيه- کتاب تحقيقات- تفسير سوره فاتحه الکتاب- رساله کشفيه- شرح فصول الحکم و جر آن. همه اين آثار به نثر خوب و روان پارسي نوشته شده است


   برچسب‌ها: جورج جان تامسون
   
+ ۱۳۸۹/۰۸/۱۳



چون پرده حرير بلندي
خوابيده مخمل شب تاريك مقل شب
آيينه سياهش چون آينه عميق
سقف رفيع گنبد بشكوهش
لبريز از خموشي و ز خويش لب به لب
امشب به ياد مخمل زلف نجيب تو
شب را چو گربه اي كه بخوابد به دامنم من ناز ميكنم
چون مشتري درخشان چون زهره آشنا
امشب دگر به نام صدا ميزنم تو را
نام تو را به هر كه رسد مي دهم نشان
آنجا نگاه كن
نام تو را به شادي آواز ميكنم
امشب به سوي قدس اهورايي پرواز ميكنم





مهدي اخوان ثالث م.اميد
در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همين شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگري را به پايان بر و همان جا در همين رشته آغاز به كار كرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در اين شهر و پيرامون آن به تدريس پرداخت
اخوان چند بار به خاطر فعالیتهای آزادیخواهانه  به زندان افتاد و يك بار نيز به حومه كاشان تبعيد شد
در سال 1329 ازدواج كرد در سال 1333 براي بار چندم به اتهام سياسي زنداني شد
پس از آزادي از زندان در 1336 به كار در راديو پرداخت و مدتي بعد به تلويزيون خوزستان منتقل شد
در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و اين بار در راديو وتلويزيون ملي ايران به كار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه هاي تهران ملي و تربيت معلم به تدريس شعر ساماني و معاصر روي آورد در سال  1360 بدون حقوق وبه زور  با محروميت از تمام مشاغل دولتي باجبار بازنشسته شد
در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان براي برگزاري شب شعري از تاريخ 4 تا 7 آوريل براي نخستين بار بزرگترین شاعر صد سال گذشته ایران زمین به خارج رفت و سرانجام چند ماهي پس از بازگشت از سفر در شهريور ماه جان سپرد وي در توس در كنار آرامگاه فردوسي بزرگ  به خاك سپرده شد از او 4 فرزند به يادگار مانده است


دفترهاي شعر
ارغنون تهران 1330
زمستان زمان 1335
آخر شاهنامه زمان 1338
از اين اوستا مرواريد 1344
منظومه شكار مرواريد 1345
پاييز در زندان روزن 1348
عاشقانه ها و كبود جوانه 1348
بهترين اميد روزن 1348
لرگزيده اشعار جيبي 1349
در حياط كوچك پاييز در زندان توس 1355
دوزخ اما سرد توكا 1357
زندگي مي گويد اما باز بايد زيست ...... توكا 1357
ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم مرواريد 1368
گزينه اشعار مرواريد 1368






گشتی كوتاه با او - (مهدی اخوان ثالث در تقويم تاريخ)؛ جستاری از بهروز شيدا

از کتاب تراژدی های ناتمام در قاب قدرت

سال هايی چند پس از کودتای 28 مرداد سال 1332 هجری ی شمسی ، مهدی اخوان ثالث ، شاعر روزهای خسته گی و درد ، خود را مزدشتی خواند . او اعلام کرد زردشت و مزدک را در دل و دنيای خويش آشتی داده و بر حاصل اين آشتی پيام های بودا و مانی را نيز افزوده است
پناه به مزدشت واكنش مردی تنها به زمانهای پر جور و زخم بود؛ واكنش مردی كه مزدكهای زمانهاش را عارف میخواست؛ مانیهای زمانهاش را عادل. پيامبرانی كه پيشازآنكه شمشير در راه عشق كشند، آنچه در سر دارند بنهند، آنچه در كف دارند بدهند و آنچه بر آنها آيد نجهند. مهدی اخوانثالث نيكپنداریی زردشت، عدالت­جويیی مزدك و بینيازیی مانی را يكجا می خواست. بازگشت او به سوی شرفِ طبيعی و خانهی پدری نشان نياز به جهانی ديگر بود؛ نياز به سروریی نيكانی رسته از بندِ هرچه هست. افلاطون گفته بود مدينهی فاضله آن جا است كه مردان خوب حكم میرانند و مهدی اخوان ثالث همهی خوب­ها را گردآورده بود تا مدينهی فاضلهای در دل برپا كند كه جهان را اميد رستگاری نبود.

واكنش مهدی اخوان ثالث به جهان، واكنش انسانی بود كه از بدعهدیی رؤيافروشان زخمها به دل و شانه داشت؛ از بدعهدیی رؤيافروشانی كه رؤياهای بزرگ را به برگِ امانی فروخته بودند و از صدايشان هيچ نمانده بود، مگر آه حسرتی كه از گلوی درراهماندهگان برمیخواست. مهدی اخوانثالث طراوت مدينهی فاضلهی دلاش را پادزهر اندوه بدعهدیها میخواست. تاریخ اما در بدهيبتترين لحظههايش، چنان در شعر او نشسته بود، كه از حاكمان مدينهی فاضلهی دلاش نيز كاری برنيامد.

2


 

بخش عمدهی شعر فارسی در سالهای 1320تا 1357هجریی شمسی را میتوان واقعيتِ مستحیل در ترفندهای شاعرانه خواند؛ تصويركنندهی مراحل گوناگون يك نبرد در مقابل قدرت حاكم. در اين دوران همهی تشبيهها، استعارهها، نمادها، تغييرات دستوری، همهی هنجارشكنیها و قاعدهافزاییها (2) در خدمت شعر بیان بهكار گرفته شد؛ بیان چهگونهگی، چرایی و چهبایدیی جهانی كه حضور قدرتمندان را خوش نمیداشت. شعر بیان در تقابل با قدرت و بر مبنای باور به ارزشی همهگانی سروده میشد. در این نوع شعر، حسرت، ستایش و یا مرثیه تنها موقعیت اردوی خیر در مقابل قدرت را استعاری میكرد؛ موقعیت آرزو در مقابل نظم سیاسی را.

فضای حاكم بر شعر فارسی در فاصلهی سالهای 1320 تا 1357 را در قامتِ چهار واژه یا عبارت می توان بازخواند: بشارت، یأس، سرگردانی و ستایش قهرمانان. سقوط رضاخان و اطمینان به توان انسان برای برپاییی جهانی دیگر در فاصلهی سالها 1320تا 1332 شعر بشارت را ساخته است؛ كودتای 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ همیشه ی حماسه سازان در فاصله ی سال های 1332 تا 1341 شعر یأس را آفریده است ؛ ظهور دوباره ی مبارزان در صحنه و باور به کورسویی دیگر ، در فاصله ی سال های 1341 تا 1349 شعر سرگردانی را ساخته است ؛ نبرد سیاهکل و شگفتی از توان ایثار انسان در فاصله ی سال های 1349 تا 1357 شعر حماسی را آفریده است . دمی به صدای مهدی اخوان ثالث در همه ی این سال ها گوش فرا دهیم ؛ به صدای یأس و خسته گی .

3

سال های 1320 تا 1332 ، سالهای گریز رضاخان، پایان جنگ جهانیی دوم، ورود و خروج بیگانهگان، فرارروییی احزاب سیاسی و نبرد مستمر برای كسب قدرت بود. اما بیش از همهی اینها، سالهای تولد رؤیاهای مردمی بود كه پس از خوابی شانزده ساله چشم میمالیدند و در جستوجوی غبار سمضربههای مركب سوار رهایی به هر سو نظر میكردند. بقایای گروه پنجاهوسه نفر خاك زندان را از شانه های خود تكانده و حزب توده را بنیان گذاشته بودند. محمد مصدق خشم مردم از جور تاریخیی بیگانهگان را نمادین میكرد. افسران خراسان شتاب برای پیروزی را تجسم میبخشیدند. جنبشهای كارگری رؤیای جهانی خالی از طبقات را در سر میپروردند. و هیچكس جز به رؤیاها نمیاندیشید.

در آن سال­ها باور به تولد روزی دیگر، ایمان به توان خویش و حس بهبازیگرفته شدن در صحنهی سیاسی، همهی ذهنیت مردمی را میساخت كه به تغییر تقدیر خویش چشم امید داشتند. آن سالها، روزگار شوق و خیال معصومانه بود و جهان شعر فارسی هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت این شوق و خیال شانه خالی كند.

در آن سال­ها هوشنگ ابتهاج با نگاه به همسایهی شمالی كه تبلور همهی نیكبختیهای سترگ شمرده می شد، چنین سرود: ”در نهفت پردة شب دختر خورشید\نرم می بافد\دامن رقاصة صبح طلایی را”. سیاوش كسرایی جان شاعر فردا را تصویر كرد؛ شاعری كه اندوه را خاطرهای دور میانگارد. یقین او به تولد سرایندهای كه بر شعرهایش عطر گل نارنج مینشیند، بی خدشه بود: ”پس از من شاعری آید\كه می خندند اشعارش\كه می بویند آواهای خودرویش\ چون عطر سایه دار و دیرمان یك گل نارنج”. احمد شاملو به خشم ستمدیدگان سلام كرد؛ به خون جوشان آنان كه عدالت را بشارت می دادند: ”اكنون این منم و شما...\و خون اصفهان\خون آبادان\و قلب من می زندتنبور\ و نفس گرم و شور مردان بندر معشور\در احساس خشمگینم\می­كشد شیپور”.

مهدی اخوانثالث نیز محوِ روزگارش بود. او در سال 1328 امید پیروزیی رنجبران را پای كوبید: ”عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شد\زبر و زیر یقین زیر و زبر خواهد شد\... گوید امید سر از بادة پیروزی گرم\رنجبر مظهر آمال بشر خواهد شد”. در آن سالها، مهدی اخوانثالث طراح طرحی دیگر بود؛ مایل به برافكندن بنیان جهان: ”برخیزم و طرح دیگر اندازم \بنیاد سپهر را براندازم\...هر جا كه روم، سرود آزادی\چون قافیه مكرر اندازم”. جان پراندوه و دیرباور او اما بسیار پیش از دیگران به استقبال روزهای بد رفت. در پشت همهی فریادها و شعارها مردمی ایستاده بودند كه رخوتشان دیرپا بود و آرزوهایشان به لقمه نانی خریدنی: ”ملت گاهی بخواب، گاهی بیدار\و آبروی خود نهاده در گرو نان\...\گاه گرفتار جلوه های دروغین\گاه بكف، پتك و داس، سركش و غصبان”. تردید در دل مهدی اخوان ثالث جوانه زده بود؛ تردید به معبر آرزوها:”دیگر بگو كدام خدا را كنم سجود؟\یا شیوة كدام پیمبر برم بكار”. مهر زردشت و مزدك و مانی و بودا باید همان روزها به دل او نشسته باشد.

4


سرانجام آنروز فرا رسید. 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حكومت محمدمصدق و پیروزیی یاران شعبان جعفری نبود. تنها روز به بارنشستن”خیانتها” یا خطاهای حزب توده، تنها حاصل محافظهكاری یا ناتوانیی”حكومت ملی” در شناخت تضادهای جهانی، تنها روز بازگشت محمدرضاشاه به تخت سلطنت، تنها روز سخنرانیی فلسفی در فواید وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پایان یك باور بود. روز تجسم بدعهدیی مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سكه افتادن اطمینان به خویش و به دیگری بود. آخرین فریادهای كسانی كه فاصلهی هستی و نیستیشان آبی بود كه خونها را از سنگ فرشها می شست، دیگر آبستن هیچ رؤیایی نبود. گویی آنها تنها به خاك می افتادند تا كسب مخفیانهی قاریهای مسلول را رونق ببخشند.

هیچ كس نمی داند در آن روز نخست چه كسی تنهایی و ترس را احساس كرد؛ نخست چه كسی یار دیروزی را به انگشت به گزمهها نشان داد یا زیر مشت گرفت؛ اما چهرهی رنجور مصدق در آستانهی دادگاه، دستی كه كاشانی به مهربانی به پشت زاهدی زد، هجوم شركتهای نفتیی انگلیسی- آمریكایی به ایران، كشف محل اختفای فاطمی، لورفتن سازمان افسریی حزب توده، درج تنفرنامههای رنگارنگ در روزنامهها و حتا تصویر چهرههای پرخشم آنان كه تا دم مرگ بر اعتقاد خود پایفشردند، تجلیی خود را در ناباوری و حیرت همهگانی یافت؛ ناباوری و حیرت مردمی كه ناگهان خود را هیچ یافتند و تكیهگاههای خود را فروریخته. 28 مردادماه سال 1332 روز آغاز یك سقوط بود؛ روز ترس و آه؛ روز كوچك شدنِ آدمی.

اوج شعر مهدی اخوان ثالث در چنین روزگاری نطفه بست؛ شعر او تبلور فریاد كسانی بود كه با كوچكی پیوند نمیتوانستند و بزرگیی دوبارهی كوچكشدهگان را نیز باور نداشتند؛ تبلور فریاد كسانی كه عقربههای آرزوهایشان با چنین جهانی همخوانی نشان نمیداد. شعر مهدی اخوان ثالث اندوه همهی جانها و هرزهگیی خاك جهان را پشتوانه داشت. او به هیچ چراغی دل نبست؛ نه چراغی و نه سواری. پهنهی برآمده از خیال او دورتر از آن بود كه دست یافتنی بنماید. مهدی اخوان ثالث از پرنده سوختهگیی بالها را باور داشت و از انسان بیسرانجامی را. چنین بود كه روزگار پس از كودتا را هیچ كس چون او نسرود.

بعد از كودتای 28 مردادماه سال 1332 واژهی شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسیاری نشست. نیما یوشیج به حضور شب چون كوچهگردی بیطرف شهادت داد؛ بیآنكه آن را میرا یا مانا بینگارد: ”هست شب یك شبِِ دم كرده و خاك\رنگ رخ باخته است”. نادر نادرپور به زردیی دلفریب نور دل بست؛ هر چند كه به ناتوانیی خویش در ستیز با حریف اعتراف كرد: ”اندام من اندام شمعی واژگون است\كز جنگ با شب پای تا سر غرق خون است\... \هر چندكه می داند كه این نور\از مرگ با او دورتر نیست\اما در این غم نیز می سوزد كه افسوس\از آن آتش دیرین كه در او شعله می زد\ دیگر خبر نیست\دیگر اثر نیست”.

اسماعیل شاهرودی در هنگامهی حضور یأسها و شكستها چشم آرزو فرو نبست: ”تنها من مانده ام\و چله نشینی یأسها و شكستها\...خرابه این تنهایی را امّا\به جای خواهم گذارد\...و خواهم پیمود\تنگه وحشتزایی را\كه در فاصله اكنون\و دنیای فرداست”. محمد زهری از مرگ امیدها خبر داد؛ از مرگ مردی كه تاوان دلبستگیهای بیسرانجاماش را پرداخته بود: “آن مرد خوش باور كه با هر گریه، می گریید و با هر خنده، می­خندید\...\ نومیدواری دشنه در قلبش فروبرده است\اینك به زیر سایة غم، مرده است”. احمد شاملو كه تسلیم یكسره به یأس را خوش نمی داشت، گاه خسته می سرود كه: ”دست بردار، ز تو در عجبم\به در بسته چه می كوبی سر”. گاه پنجره رو به دریا می گشود كه: ”چله نشسته قُرق به ساحل اگر چند\با دل بیمار من عجب امیدی است”. گاه سلاح برای روز موعود دورِ سر میچرخاند كه:”دخترانِ شرم\ شبنم\ افتادگی\رمه \... بین شما كدام\صیقل می دهید\سلاح آبایی را\برای\روز\انتقام”؟ گاه روز سبز را بشارت می داد كه: ”روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد\و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت”. مهدی اخوانثالث امّا، نه روز دیگری را انتظار میكشید و نه چون یك شاهد بیطرف به شب مینگریست. او فتوا می داد كه خاك جهان را جز سیاهی رنگ دیگری بر پیشانی نیست؛ هر چند كه گاه عاصی از ستمِ كمرشكن، اسكندری طلب میكرد و گاه خستهخاطردوست را به سفری بیفرجام فرا میخواند.

5

نخستین مجموعهشعرِ مهدی اخوانثالث بعد از كودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاری که پیش از روزهای كودتا سروده شدهاند، فضای حاكم بر این مجموعه، آمیختهای است از حس تنهایی و حسرتِ روزگاران شیرین بر باد. زمستان فریادكنندهی زخمهای تازه است. رنج مهدی اخوان ثالث در این مجموعه اما، نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، كه برخاسته از سرگذشت انسانی است كه راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده، جز رهزنانی كه به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است: ”هر كه آمد بار خود را بست و رفت،\ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”. زمستان روایت تقدیر انسان عصری ویژه در سرزمینی ویژه است؛ روایتِ تقدیرِ انسانی كه گذشتهی بهیغمارفتهی خود را هنوز پرمعنا می­یابد. و

یأس مهدی اخوانثالث در زمستان با حیرت آمیخته است؛ یأس مردی كه سوزِ زخمهایش فرصت اندیشیدن به چراییها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،\من نخواهم برد این از یاد :\كآتشی بودیم كه بر ما آب پاشیدند”. انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسیده است. زمستان چشم جستوجو نبسته است: ”در میكدهام؛ دگر كسی اینجا نیست\واندر جامم دگر نمی صهبا نیست\مجروحم و مستم و عسس می­بردم\مردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست”؟ پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنیده روشن است: مددی نیست. نه مددی، نه دستی، نه كلامی: ”سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت\سرها در گریبان است.\... و گر دست محبت سوی كس یازی؛\به اكراه آورد دست از بغل بیرون؛\كه سرما سخت سوزان است”.

تردیدها اما هنوز به جای خویش باقی است؛ در دیار دیگری شاید برسر خستهگان سقف دیگری باشد : « بیا ای خسته خاطر دوست / ای مانند من دلکنده و غمگین !/ من اینجا بس دلم تنگ است ./ بیا ره توشه برداریم ، / قدم در راه بی فرجام بگذاریم » زیر هیچ سقفی اما ، صدایی دیگر نیست ؛ ثالث پیام كرك ها را لبیك می گوید:”بده... بدبد. چه امیدی؟ چه ایمانی؟ كرك جان خوب می خوانی”. مجموعه شعر زمستان تردیدی است كه به یقین میگراید، زخمی است كه كهنه میشود، حیرتی است كه عادت میشود؛ زمزمهای كه در غار تنهاییی انسان مكرر میشود: ”چه امیدی؟ چه ایمانی”؟

دومین مجموعه شعر مهدی اخوان ثالث در سالهای بعد از كودتای 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است. ثالث كه در مجموعه شعرِ زمستان با كركها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ خویش باز میگردد؛ به جهانی كه آدمی در آن از وحشتِ سترونیی زمانه، نخبخیههای رستگاری را در روزگاران كهن میجوید:”سالها زین پیشتر من نیز\خواستم كین پوستین را نو كنم بنیاد.\با هزاران آستین چركین دیگر بركشیدم از جگر فریاد:\این مباد! آن باد!\ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست”. شاعر آخر شاهنامه هنوز دست به سوی یاری خیالی دراز می كند، هرچند نیك می داند كه در زمانهاش شیفتهجانی نیست: “شب خامش است و خفته در انبان تنگ وی\شهر پلیدِ كودنِ دون، شهر روسپی،\ناشسته دست و رو.\برف غبار بر همه نقش و نگار او”. و

شهرِ مهدی اخوان ثالث چونان دهشتناك است كه او راهی ندارد، جز اینكه اندكاندك از زمانهی خود برگذرد و در تلخفرجامیی انسان عصرِ خود، تلخفرجامیی نوعِ انسان را دریابد. هنگام كه زخمها از ماندهگی سیاه میشوند، ثالث سیاهیی روزگارش را با سرنوشت ازلیی انسان پیوند میزند. خوف حضور دقیانوس ماندهگار است: ”چشم میمالیم و میگوییم: آنك، طرفه قصر زرنگارِ صبح شیرینكاره\لیك بی مرگ است دقیانوس.\ وای، وای، افسوس”. آخر شاهنامه به زخم فاجعه ناامیدانهتر مینگرد، به سرنوشت مجروحان زمانه رنگی ازلی می زند و همهی اندوه زمانه را در دل مردانی كه درمانی نمی جویند، انبوه میكند:”قاصدك \ابرهای همه عالم شب و روز\در دلم میگریند”.

از این اوستا، سومین مجموعه شعرِ مهدی اخوانثالث بعد از كودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامهای است كه قد كشیده است. نگاهی از دور تا فاجعه پُررنگتر بهچشم بیاید. اینك اگرچه ابری چون آوار بر نطع شطرنجِ رؤیایی فرودآمده است، اینك اگر چه دیری است نعش شهیدان بر دست و دل مانده است، اینك اگر چه هنوز باید پرسید: ”نفرین و خشم كدامین سگ صرعی مست\این ظلمت غرق خون و لجن را\چونین پر از هول و تشویش كرده است”؟ اما چه پاسخ این سئوال، چه چراییی گستردهگیی آن ابر و چه عمق اندوه برخاسته از حضور نعش شهیدان را باید در سرنوشت نوعِ انسان جست؛ چه اینها همه نمودهایی است از آن تقدیرِ ازلی كه بر لوحی محفوظ نوشته شده است؛ خطی بر كتیبهای:”و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود\یكی از ما كه زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: كسی راز مرا داند\كه از اینرو به آنرویم بگرداند.” و چون كتیبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان: ”كسی راز مرا داند،\كه از اینرو به آنرویم بگرداند”.

در ازاین اوستا، مهدی اخوانثالث از زمانهی خویش فاصله میگیرد تا آنرا آیینهی بیفرجامیهای نوعِ انسان بینگارد. اگر زمستان از سرمای ناجوانمردانه مینالد، ازاین اوستا تعبیر سرما است. اگر زمستان مرثیهای بر مرگ یاران است، از این اوستا نوحهای در سوكِ پیشانیی سیاه انسان است. اگر زمستان اندوه برخاسته از پیروزیی تن بهقدرت سپردهگان است، ازاین اوستا افسوس بیمرگیی دقیانوس است؛ پژواك صدای همهی رهجویان در همهی روزها؛ صدایی در غارِ بیرستگاری: ”غم دل با تو گویم، غار!\بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟\صدا نالنده پاسخ داد:\ آری نیست”.

6

سالها می گذرند. فاصلهی سالهای 1341 تا 1349 سالهای دیگری است. محمدرضا شاه پهلوی پرچمدار انقلاب سفید میشود. سرمایهداری به روستاها سر میزند. طبقهی متوسط سر بر میآورد؛ كالاهای غربی بازار ایران را تصرف میكنند. جبههی ملی و نهضت آزادی به میدان می آیند، جلال آل احمد غرب­زدگی را مینویسد؛ جنبش اسلامی روح الله خمینی را مییابد. حسنعلی منصور ترور می شود. طیب حاج رضایی شورش پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علمداری میكند. خلیل ملكی و یاراناش محاكمه می شوند. محمدرضاشاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار میگیرد. تشییع جنازهی غلامرضا تختی، صحنهی اعتراض به رژیم شاهنشاهی میشود. كانون نویسندهگان ایران پا میگیرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج میگذارد، شاعران نیم­خیز میشوند و غبار جامه می تكانند؛ در برزخی میان جستوجوی چشم انداز و دلی پر از اندوههای پایا. و

در آن سالها اسماعیل خویی بر خیزش خشمی گواهی می دهد كه دوزخ را ویران خواهد كرد: “دیر یا زود\خشمی از دوزخ خواهد گفت:\”آتش”. نادر نادر پور اما، از آوازهای كهنه دلزده است: ”در زیر آفتاب، صدایی نیست... غیر از صدای رهگذرانی كه گاهگاه،\تصنیف كهنهای را در كوچههای شهر\با این دو بیت ناقص آغاز می كنند:\آه ای امید غایب!\آیا زمان آمدنت نیست”؟ محمود مشرف آزاد تهرانی به تداوم سیاهیها شهادت می دهد؛ به بیپناهیی كودكانی كه خوابهایشان خالی است: ”عروسكها را در شب تاراج كردهاند\... در شهر چهرهها را در خواب كردهاند”. حمید مصدق به محمود مشرف آزاد تهرانی از زبان قطرههای باران پاسخ میدهد: ”و گوش كن كه دیگر در شب\دیگرسكوت نیست\این صدای باران است”. محمدرضا شفیعیكدكنی در كنار حمید مصدق میایستد: ”امروز\از كدورت تاریك ابرها در چشم بامدادان\فالی گرفتهام\پیغام روشنایی باران”. فریدون مشیری به پیشبینیی كدكنی اعتقادی ندارد: ”كاش میشد از میان این ستارگان كور\سوی كهكشان دیگری فرار كرد”. فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش برابری میبیند: ”كسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید\و سفره میاندازد\ونان را قسمت میكند”. خسرو گلسرخی طراوت جنگل را دست نیاز دراز میكند: ”جنگل\ای كتاب شعر درختی\با آن حروف سبز مخملیت بنویس\بر چشمهای ابر بر فراز،\مزارع متروك:\باران\باران”. احمد شاملو اندوه ازپایافتادهگان را مینالد:”از مهتابی\به كوچه تاریك\خم میشوم\و به جای همه نومیدان\میگریم”. منصور اوجی از این همهتناقض خسته است:”در دیاری كه\یكی از شور میگوید، یكی از پردة بیداد\...\میشود آیا كسانی یافت\راهشان یكراه\فكرشان یكجور\جادههای دوستیشان از كجی بس دور”؟

در روزگاری چنین آشفته، مهدی اخوانثالث كه ساز زمانه را با آوای جان خویش همخوان نمییابد، با زبانی كه در آن سماجت و پَرخاش به جای آرامش مأیوسانه و اتكاءبهنفس نشسته است، دلخوشیهای خامسرانه را هشدار میدهد. اكنون تناقضهای او تناقضهای خسته مردی است كه گاه سر در گریبان دارد و گاه میاندیشد همدلی با رهروان را باید شعری سرود؛ سرگردانی كه گاه فالی میگیرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، دریاب اشاراتم\نجات قوم خود را من شعاری دیگر دارم\...\بهین آزادگر مزدشت، میوهی مزدك و زردشت\كه عالم را ز پیغامش رهای دیگری دارم”. او نوید میدهد كه از تنهایی و اندوه دل خواهد كند اگر یاران شهری در خور بیارایند: ”دلم خواهد كه دیگر چون شما و با شما باشم\ ...\ طلسم این جنون غربتی را بشكنم شاید،\و در شهر شما از چنگ دلتنگیها رها باشم\ ...\كه تا من نیز،\به دنیای شما عادت كنم، یكچند\هوای شهر را با صافی پاكیزه و پاكی بپالایید”.

شهرِ مهدی اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد كرد: ”چه امیدی؟ چه ایمانی؟\نمیدانی مگر؟ كی كار شیطان است\برادر! دست بردار از دلم، برخیز\چه امروزی؟ چه فردایی”؟ پاسخی نیست؛ تنها باد زمانه به سویی دیگر میوزد؛ چنان به شتاب كه مهدی اخوان ثالث دست به تسلیم بلند میكند: “اینك بهار دیگر، شاید خبر نداری؟\یا رفتن زمستان، باور دگر نداری”؟ تسلیم مهدی اخوان ثالث در مقابل منادیان بهار اما، چندان نمیپاید. سرمازدهگان مرگ زمستان را باور ندارند.

7

حمله به پاسگاهی متروک در جنگل های انبوه سیاهکل ، تنها آزمون یک روش مبارزاتی بود . 19 بهمن ماه 1349 پایانی بود بر سال ناباوری ؛ آغازی برای آنان که ظهور " منجیان " را در طالع جهان دیده بودند . چه حضور تصویر تیربارانشدهگانِ نبرد سیاهكل بر صفحههای اول روزنامهها و چه حضور تصویر گریختهگان بر پهنهی دیوارها، جز نمادهای پایان یك دوران نبود. به چشم آرزومندان كسانی به میدان آمده بودند كه چشمهایشان پُر از”باغهای بیدار” بود. جنبش روشنفكری ـ سیاسیی ایران كه سالها از ناهمخوانیی سخن و عمل مدعیان رنج بُرده بود، ناگاه قهرمانانی مییافت كه پریزادانی بیعیب را میمانستند؛ قهرمانانی كه محك صداقتشان خاك جهان را رنگین میكرد. حمله به پاسگاه سیاهكل كسان دیگری را به سوی جهان شعر خواند. شاعران قهرمانان خویش را یافته بودند. و

در بحبوحهی خون و شجاعت و صداقت سیاوش كسرایی مرگ شیفتهگان زندهگی را سرود: “آنان كه زندگی را لاجرعه سركشیدند\آنان كه ترس را\تا پشتِ مرزهای زمان راندند”. اسماعیل خویی برادرانی را نماز بُرد كه طلوع پُردلی را در مشت داشتند:”آنان كه مثل آفاقم\در خون سرزدنشان\پر پر زدند\مثل قو بودند.\آنان جوان و مثل تو بودند”\اما\مثل تو تخته بندِ ترس نبودند”. محمود مشرف آزاد تهرانی ریشههای بهخاكافتادهگان را نشانی داد: “مردانی از تبار بهار آمدند\...\مردانی از قبیله جنگاوران-\نوشندگان آتش! خواهندگان مرگ!” محمدرضا شفیعیكدكنی در رثای جان سوكوار سپیدهدم گریست: ”بنگر آن جامه كبودانِ افق، صبحدمان\روح باغاند كزین گونه سیه پوشاناند.” سعید سلطانپور یاد بیمرگ پرویز پویان را آواز كرد: ”هلا ستارة پویان\ستارة سوزان\ستارة سحر انقلاب ایرانی”. خسرو گلسرخی مرگ سرافرازانهی ایستادهگان را حسرت برد: بر سینهات نشست\ زخم عمیق كاری دشمن\اما\ای سرو ایستاده نیفتادی\این رسم توست كه ایستاده بمیری”. احمد شاملو حماسهی بسیارانی را سرود. مرگ رویینهتنان؛ غرور مادرانی را كه در بحبوحهی خون و شهامت روز شیرین را انتظار میكشیدند: ”ریشه\فروترین ریشه\از دل خاك ندا داد؛\عطرِ دورترین غنچه\میباید\عسل شود!

زمانهی شوقزده و حماسهساز اما در شعر مهدی اخوان ثالث پژواكی نیافت. او خستهتر از آن بود كه صدایی دلمشغولاش كند؛ كوچهگردی بود كه در خویش سفر میكرد: ”سحرگاهان كه خاك از ماه و از مِه\نم نِزم و دَمِ مهتاب میخورد\دلم گهوارة غمهای عالم\از مشرق تا به مغرب تاب میخورد”.

8

روز زخم و تلخی و تنهایی گذشت و جهان به هزار راه رفت. مهدی اخوان ثالث اما، به یاد ساعتِ سقوط در میخانهی پُردود و هقهق ماند؛ كه جهان به چشم گریان او جز هیچ نبود: “هیچیم و چیزی كم\ما نیستیم از اهل این عالم كه میبینید\از اهل عالمهای دیگر هم\یعنی چه پس اهل كجا هستیم\از عالم هیچیم و چیزی كم”.

خرداد 1382
جستارحاضر از سايت مانى ها، صفحه ی بهروز شيدا برگرفته شد.

-------------------------------------------------------- ------------------------

منابع :

1- آزاد، م.، مجموعه اشعار، تهران 1378

2- اخوانثالث، م.، آخر شاهنامه، تهران 1363

3 ـــــ، از این اوستا، تهران 1344

4 ـــــ، ارغنون، تهران 1367

5 ـــــ، در حیاط كوچك پائیز زندان، تهران 1368

6ـــــ، زمستان، تهران 1362

7- اندیشه آزاد، شماره 14 و 15، استكهلم 1369

8.- بشردوست، م.، در جستوجوی نیشابور؛ زندگی و شعر محمدرضا شفیعیكدكنی، تهران

1379

9- باوندپور، ب.، مجموعه آثار فروغ فرخزاد، كلن، 1381\2002

10- حقوقی، م.، شعر زمان ما 2؛ مهدی اخوانثالث، تهران

1375

11 ـــــ، شعر نو از آغاز تا امروز، تهران 1351

12- خوئی، ا.، كارنامه اسماعیل خوئی؛ كتاب نخست، سوئد 1370

13- زهری، م.، برای هر ستاره؛ مجموعه اشعار، تهران 1381

14- شاملو، ا.، مجموعه اشعار، آلمان، 1368

15- شعر خوشه؛ یادنامة نخستین هفته شعر، تهیه و تنظیم احمد شاملو، تهران 1368

16 - مشیری، ف.، بازتاب نفس صبحدمان؛ كلیات اشعار، جلد اول، تهران 1380


برگرفته شده از تارنمای مانیها صفحه بهروز شیدا


منزلي در دوردست
منزلي در دوردستي هست بي شك هر مسافر را
اينچنين دانسته بودم ، وين چنين دانم
ليك
اي ندانم چون و چند ! اي دور
تو بسا كاراسته باشي به آييني كه دلخواه ست
دانم اين كه بايدم سوي تو آمد ، ليك
كاش اين را نيز مي دانستم ، اي نشناخته منزل
كه از اين بيغوله تا آنجا كدامين راه
يا كدام است آن كه بيراه ست
اي برايم ، نه برايم ساخته منزل
نيز مي دانستم اين را ، كاش
كه به سوي تو چها مي بايدم آورد
دانم اي دور عزيز ! اين نيك مي داني
من پياده ي ناتوان تو دور و ديگر وقت بيگاه ست
كاش مي دانستم اين را نيز
كه براي من تو در آنجا چها داري
گاه كز شور و طرب خاطر شود سرشار
مي توانم ديد
از حريفان نازنيني كه تواند جام زد بر جام
تا از آن شادي به او سهمي توان بخشيد ؟
شب كه مي آيد چراغي هست ؟
من نمي گويم بهاران ، شاخه اي گل در يكي گلدان
يا چو ابر اندهان باريد ، دل شد تيره و لبريز
ز آشنايي غمگسار آنجا سراغي هست ؟


   برچسب‌ها: مهدي اخوان ثالث شعر خوب, م, اميد
   

درباره وبلاگ

کافه فان / Cafefun.ir
سایت اطلاعات عمومی و دانستنی ها

موضوعات

تبليغات

.:: This Template By : web93.ir ::.

برچسب ها: اطلاعات عمومی ، آموزش ، موفقیت ، ازدواج ، دانستنی ، گیاهان دارویی ، تعبیر خواب ، خانه داری ، سخن بزرگان ، دانلود ، بازیگران ، روانشناسی ، فال ، اس ام اس جدید ، دکتر شریعتی ، شاعران ، آموزش یوگا ، کودکان ، تکنولوژی و فن آوری ، دانلود ، تحقیق ، مقاله ، پایان نامه ، احادیث ، شعر ، رمان ، عکس ، قرآن ، ادعیه ، دکوراسیون ، سرگرمی ، اعتیاد ، کامپیوتر ، ترفند ، ورزش ، کد آهنگ ، مقالات مهندسی ، طنز ، دانلود کتاب ، پزشکی ، سلامت ، برنامه اندروید ، زنان ، آشپزی ، تاریخ ، داستان کوتاه ، مدل لباس ، مدل مانتو ، مدل آرایش