مردی بلند قد با موهای خاکستری در جایگاه سخنران انجمن فلسفی آمریکا قرار گرفت و با اشتیاق و شتاب شروع به سخن راندن نمود. حرکات دست و صورتش نشان از انرژی توصیف ناپذیرش داشتند. همزمان چند صد فیلسوف در سالن کنگره به او و قدرت تکلمش خیره شده بودند و مشتاقانه حرفهایش را دنبال میکردند. واژه گانی همچون جذاب، تیزبین و مشتاق شاید بتوانند توصیف کننده استاد فلسفه هاروارد باشند. رابرت نوزیک در سن 63 سالگی بعلت ابتلاء به بیماری سرطان معده در تاریخ 23 ژانویه 2002 درگذشت.
در 16 نوامبر 1938 از والدین مهاجر روس در بروکلین دیده به جهان
گشود. در همان سالهای کودکی و هنگامی که دوران تحصیل ابتدایی را سپری
میکرد، به فلسفه علاقمند شد. او دوران آغازین تجربه برای آموختن را در
کتابش "زندگی آزموده شده"[1] 1989 چنین توصیف میکند: "وقتی که من بیشتر از
پانزده یا شانزده سال نداشتم، در کوچه های بروکلین یک مجلد ساده از جمهور
افلاطون دست میگرفتم بطوری که روی جلد مشخص باشد. آن وقت تعدادی از صفحات
کتاب را مطالعه کرده بودم و حتی بسیار کمتر از صفحات خوانده شده را درک
کرده بودم. بوسیله آن کتاب بود که به شور و شعف بسیاری دست یافته بودم و
همان موقع هم میدانستم این کتاب چیز باارزشی است." به کالج کلمبیا می رود
و تصمیم میگیرد در کلاسهای فلسفه شرکت کند. اولین معلمش سیدنی مورگنبسر[2]
دلگرمی برایش بود که تا چاپ کتاب "معماهای سقراطی"[3] 1997 هم این دلگرمی
وجود داشت. سیدنی در کلاسهایش بحث را به جایی میکشاند که رابرت شروع به
مخالفت کند. او را به چالش میکشید که افکارش را واضح بیان کند و ارتباط
منطقی بین آنها بیابد. در دوران ادامه تحصیل در پرینستون شاگرد کارل
همپل[4] بود و در همان دوران به نظریه تصمیمگیری علاقمند شد. اندکی بعد
"تیوری هنجاری انتخاب فردی"[5] را ارایه داد که نتیجه مطالعات سالهای
پرینستون است. در 30 سالگی به کرسی استادی دانشگاه هاروارد دست یافت. این
والاترین مقام دانشگاه هاروارد افتخاری بود که قبل از او فقط نصیب هفده
نفر دیگر شده بود. قبل از کسب مقام استادی در هاروارد، استادیار دانشگاه
های پرینستون، راکفلر و هاروارد بود. در سال 1994 بود که متوجه شد مبتلا
به سرطان گشته و تصور اطرافیان، آن موقع، این بود که او بیشتر از شش ماه
دیگر زنده نمی ماند. اما او با قدرت به جنگ با بیماری شتافت. حتی تا چند
روز قبل از آنکه مرگ بسراغش آید به تدریس ادامه داد، با همکاران به بحث و
مناظره نشست و نوشتن را از یاد نبرد.
نوزیک با موارد مورد علاقه گسترده در فلسفه، از اینکه او را فقط فیلسوف سیاسی می دانند ناراضی بود. او تالیف کتاب "آنارشی، حکومت و مدینه فاضله"[6] 1974 را به نوعی "یک پیشامد" میدانست. در این کتاب نوزیک به شرح و دفاع از نگرش آزادیخواهانه رادیکالش می پردازد. باوری که به آرامی از دوران جوانی در او شکل گرفت و دوره ای نیز عضو گروه دانشجویان چپگرای افراطی محسوب می شد. او از یک حکومت اقلیتی دفاع میکند. بطور مثال، حکومتی که فقط در مقابل زور، دزدی و فریب از حقوق شهروندانش دفاع میکند و نیرویی است ضامن اجرای قراردادهای اجتماعی. در باور نوزیک حقوق آزادیخواهانه افراد شامل حق قربانی نکردن خود برای دیگران و حق زیرفشار نرفتن حتی برای خود می باشد. او تیوریهای «هدف – حکومت» و الگوهای «باز-توزیع مالیات» را از آنجایی که دخالتهای ناخواسته در اجتماع را حاصل می شوند، رد کرده است. اینان در باور رابرت نوزیک به مثابه کار اجباریست. به گمان او جز طی کردن مراحل عدالت راهی برای دست یابی به حکومت عادل وجود ندارد. در اینباره مثال مشهوری میزند. ویلت چیمبرلین[7] بازیکن پرطرفدار بیسبال که علاوه بر دریافت حق الزحمه رایج از باشگاه ورزشی اش در هر بازی از تماشاگران طرفدارش نیز پول نقد دریافت می کرده است، برای نوزیک نشان دهنده ایده ای است که مراحل عادلانه در قراردادهای داوطلبانه اجتماعی (و حتی فردی) نتایج عادلانه ای را به دنبال می آورند. "آنارشی، حکومت و مدینه فاضله" در میان پر اثرترین کتابهای قرن بیستم قرار گرفت. گرچه حس کنجکاوی هوشمندانه او را به مابقی زمینه های فلسفه نیز کشاند. "من نمی خواهم مابقی زندگیم را صرف نوشتن «فرزند آنارشی، حکومت و مدینه فاضله» کنم و یا پس از آن به «بازگشت فرزند آنارشی...» و از این قبیل بپردازم. سوالات دیگری نیز در مغز من شکل گرفته که مرا مدام به تفکر وا میدارد: آگاهی، شخص، چرا عدم بجای موجودیت نیست؟ و البته مقوله اراده آزاد از موضوعات مورد علاقه من هستند."
در کتاب "توضیحات فلسفی"[8] 1981 ایده «پیگردی»[9] را ارایه می دهد. پیگردی حقیقت نیازمند اهمیت معرفت شناسانه بویژه با نگاه به شک گرایی است. کتاب دیگرش "طبیعت عقلانیت"[10] 1993 به یک بررسی در عملکرد اصول در زندگیمان اختصاص دارد. آخرین کتابش "نامتغیرها: ساختار عینی جهان"[11] 2001 موقعیت حقیقت و عینیت را مورد آزمایش قرار میدهد و اینکه چگونه به مقوله هوشیاری ارتباط پیدا میکنند. رابرت نوزیک جوایز و افتخارات بسیاری را در دوران زندگیش کسب نمود. از او شاعره ای بنام گرتورد شناکنبرگ[12] همسر دومش و دو فرزند بنامهای امیلی و دیوید بجا مانده اند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] The Examined Life
|
زندگینامه خسرو گلسرخی
خسرو گلسرخی شاعر و نویسنده مردمی در روز دوم بهمن 1322 در شهر رشت
متولد شد نام پدرش قدیر بود كه گلسرخی در سن 5/1 سالگی این تكیه گاه را از
دست داد مادرش بانو شمس الشریعه وحید نام داشت كه بعد از مرگ همسرش، خسرو
و برادر دو ساله اش فرهاد را نزد پدرش حاج شیخ محمد وحید كه در قم می زیست
برد. وحید مرد مبارزی بود كه در كنار میرزا كوچك خان جنگلی در نهضت جنگل
جنگیده بود و بالطبع هنوز هم همان روحیه مبارزه در وجودش بود خسرو توسط
چنین مبارزی تعلیم دید و تحت تاثیر نظرات او قرار گرفت حتی شعرهایی به نام
جنگلی ها و دامون در این رابطه گفت (دامون به معنی پناهگاه و انبوهی سیاهی
جنگل است). در سال 1341 پدر بزرگش فوت كرد آن زمان خسرو دوران تحصیل
ابتدایی و متوسطه را در مدارس حكیم سنایی و حكیم نظامی به پایان رسانده
بود و بعد از فوت پدربزرگش می بایست چرخ معاش خانواده را بگرداند او و
برادرش فرهاد به تهران عزیمت كردند و در خانه ای كوچك در محله امین حضور
سكنی گزیدند او روزها كار می كرد و شب ها درس می خواند. خسرو در این سالها
از ادبیات نیز غافل نبود در طی این سالها اشعار و مقالات و نقدهای بسیار
بر آثار ادبی از سوی او با نام های غیر واقعی و مستعاری چون دامون – خ ، گ
– بابك رستگار – افشین راد – خسرو كاتوزیان به چاپ رسید در این زمان
گلسرخی، با آموختن زبان فرانسه به طور كامل و زبان انگلیسی در دوره
دانشگاهی، دست به ترجمه های ادبی نیز می زد.
كار جدی او در شعر از سال
45 شروع شد. در سال 48 با عاطفه گرگین شاعر و نویسنده همفكرش ازدواج كرد
زندگی در كنار عاطفه و تاثیر پذیری از افكار او آثار گلسرخی را غنی تر كرد
بطوری كه دوران شكوفایی فكری و خلاقیت او در مطبوعات در سالهای 48 تا 52
می باشد البته هیچ اثری از خسرو در زمان حیاتش، به جز آنچه در مطبوعات و
جنگ ها انتشار یافت به صورت كتاب چاپ نشد. تنها چیزی كه میتوان به عنوان
كتاب چاپ شده در میان نوشته های او سراغ گرفت، مقاله ای ست با عنوان ”
سیاستِ هنر، سیاستِ شعر” این مقاله برای اولین بار به صورت جزوه از سوی
انتشارات (كتاب نمونه) به مدیریت بیژن اسدی پور انجام گرفت. اما بعدا”
كاوه گوهرین مجموعه آثار خسرو را در دو مجموعه به نام های ”دستی میان دشنه
و دل” و ” من در كجای جهان ایستاده ام” چاپ كرد كه این دفتر نیز در آن
است. خسرو برای چاپ كتابهایش با (كتاب نمونه) قرارداد بسته بود كه به
انجام نرسید و بعدها یكی از این دو مجموعه، با نام انتخابی خود گلسرخی “
ای سرزمین من“ چاپ شد. انتخاب نام “پرنده خیس” برای مجموعه دوم به توصیه
عمران صلاحی انجام شده است. عمران صلاحی وبیژن اسدی پور كه از دوستان
گلسرخی بودند تأكید كرده اند كه خسرو قصد داشت این نام را بر مجموعه ای از
شعرهایش بگذارد.
او چهار سال در كنار همسرش زندگی كرد و ثمره این
ازدواج فرزندی به نام دامون بود مدتی بعد از دستگیری گلسرخی عاطفه گرگین
نیز دستگیر شد و در دادگاه نظامی به چهار سال زندان محكوم شد با به زندان
افتادن او سرپرستی دامون به برادرش سپرده شد. (هم اكنون دامون همراه مادرش
در پاریس زندگی می كند).
بیشترین علت دستگیری گلسرخی عضویت در محفلی
بود كه موقع دستگیری مدت یكسال بود كه از این محفل بریده بود در اوائل
ورود به آن محفل او متوجه شد كه جز حرف و خیالبافی و احیانا” چپرویهای
نمایشی و خطرناك هیچ نیست . در آغاز ورود به آن جمعیت كذایی برای اینكه
همسر و تنها پسرش را از این گرداب دور كند، ظاهرا از خانواده خود برید. و
با عاطفه گرگین تبانی كرد و كوشید تا در انظار این طور جلوه دهد كه به علت
اختلاف و عدم تفاهم جدا از خانواده خود زندگی میكند و این رشته خانوادگی
در حال گسستن است. عاطفه در این ظاهرسازی مصلحتی او را یاری میداد،
خسرو
گلسرخی در 29 بهمن 1352 به جرم شركت در طرح گروگانگیری رضا پهلوی علیرغم
اینكه به خاطر بودن در زندان ساواك هرگز نمی توانست چنین كاری را انجام
دهد و صرفا” به خاطر دفاع از عقایدش در دادگاه نظامی به اعدام محكوم و در
میدان چیت گر تیر باران شد ..
دادگاه نظامی گلسرخی و دوست همرزمش كرامت
الله دانشیان و دفاعیه ای كه خسرو گلسرخی كرد هنوز در پیكره تاریخ ایران
می درخشد و یكی از صحنه های باشكوه ایستادگی بر سر آرمان تا پای جان است
او دفاع خود را چنین آغاز كرد:
به نام نامی مردم:
من در دادگاهی كه
نه قانونی بودن و نه صلاحیت آنرا قبول داردم از خود دفاع نمی كنم بعنوان
یك ماركسییت خطابم با خلق و تاریخ است هر چه شما بر من بیشتر بتازید من
بیشتر بر خود می بالم چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزدیكترم و
هر چه كینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد لطف و حمایت توده مردم از من
قوی تر است حتی اگر مرا به گور بسپارید كه خواهید سپرد مردم از جسدم پرچم
و سرود می سازند.
او در ادامه گفت زندگی امام حسین نمودار زندگی كنونی
ماست كه جان بر كف برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاكمه می
شویم او در اقلیت بود و یزید بارگاه و قشون و حكومت و قدرت داشت او ایستاد
و شهید شد هر چند كه یزید گوشه ای از تایخ را اشغال كرد ولی آن چه كه در
تداوم تاریخ تكرار شد راه حسین و پایداری او بود نه حكومت یزید آن چه را
كه خلقها تكرار كردند و می كنند راه حسین است.
وقتی دادگاه نظامی حكم
اعدام گلسرخی و دانشیان را قرائت كرد آن دو فقط لبخند زدند و بعد دست
یكدیگر را به گرمی فشردند و در آغوش هم فرو رفتند
محبوبیت گلسرخی و
دانشیان ترس ساواك را برانگیخت آنها به تكاپو افتادند تا شاید در آخرین
لحظات در آنها رسوخ كنند به آنها كه با شكیبایی منتظر تیرباران بودند
پیشنهاد شد كه از شاه تقاضای عفو كنند اما آنها فقط پوزخند زدند ساواك
وقتی دید با هیچ حربه ای قادر به فریب آنها نیست به گلسرخی پیشنهاد داد كه
دامون پسرش را قبل از تیرباران ببیند اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب
منفی داد و این در شرایطی بود كه همه سلولهای بدنش نام دامون را فریاد می
كشید او می دانست كه دامون نقطه ضعف اوست و دامون می تواند او را به زندگی
امیدوار كند زندگی كه او می خواست از دست بدهد تا به وظیفه اش عمل كند آری
برای او مرگ یك وظیفه بود وقتی از او تقاضای ندامت نامه می كنند تا در
نتیجه دادگاه تخفیف دهند او می گوید هیچ كس از زندگی در كنار زن و فرزند
گریزان نیست من مثل هر انسانی زندگی را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدری
رنگ چشمان فرزندم را ببینم اما راهی را كه انتخاب كرده ایم باید به پایان
ببریم مرگ ما حیات ابدی است ما می رویم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من
ندامت نامه بنویسم كمر مبارزان را خرد نكرده ام ؟؟؟
در سحرگاه 29 بهمن
وقتی او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند می زند و می خواهد كه چشمانش
را نبندند چون می خواست با دیدن خورشید به سرای باقی بشتابد ..
او در وصیت نامه اش می نویسد :
من
یك فدائی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست من
خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم میكنم. و شما آقایان
فاشیست ها كه فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدركی به قتلگاه
میفرستید، ایمان داشته باشید كه خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود
را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صدها فدایی
برمیخیزد و روزی قلب شما را خواهد شكافت. شما ایمان داشته باشید كه حكومت
غیرقانونی ایران كه در 28 مرداد سیاه به خلق ایران توسط آمریكا تحمیل شده
در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهرآمیز توده های ستم كشیده
ایران واژگون خواهد شد
ضمنا“ یك عدد حلقه پلاتین(طلای سفید) و مبلغ یك هزار و دویست ریال وجه نقد را به خانواده و یا به زنم بدهند.

شاید در گیر و دار اعدام خسرو گلسرخی
سهراب سپهری اینچنین سرود :
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید اینست
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
و در بند آخر با کنایه می گوید در افسون گل سرخ ! که احتمالا اشک است شناور باشیم
بی اختیار بیاد این جمله ارد بزرگ می افتم که :تمنای واپسین آدمی ، شناور شدن در بسامدهای ( امواج) گیتی است . و باز همو می گوید :شناور بودن خرد آدم در جهان احساس به او میدان بروز و رشد هنر را داده است .

تاریخ مفاهیم و رازه های بسیاری را با خود می برد و رازهای جدیدی پیش روی ما می گذارد .
سهراب نگاه دردمند خود را با کلماتی کوچک اما وسیع بیان می دارد.
او همانند اخوان شمشیر از رو نبسته

او شمشیرش اشک و احساس لطیف ش است
به یاد او یکی از اشعار زیبایش را می گذارم که با کمی دقت می توان در آن ، راز های را یافت ...
شبی سرد است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
نیرنگی است و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها سازد پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر،سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غمی هست به دل
غم من،لیک غمی غمناک است
14 آذر 1369 درگذشت غلامحسین یوسفی، محقق و ادیب ایرانی و از اعضای فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی؛ او در رشته زبان و ادبیات فارسی دکتری گرفت و در دانشگاه مشهد به تدریس پرداخت؛ کاغذ زر، ابومسلم خراسانی، دیدار با اهل قلم، برگهایی در آغوش باد، چشمه روشن، از آثار اوست.
خود او به تأثير كتاب مجموعه نوشته هاى ادگار آلن پو و نوشته «اوركا» در آن برخود اشاره مى كند كه علاقه فلسفى اش را به ماهيت چيزها برانگيخت. علت انتخاب رياضيات براى دوره ليسانسش اين بود كه از دانشجويى با اطلاع در مورد «فلسفه رياضى» راسل شنيد و به نظرش آمد كه راهى براى تركيب علايقش به فلسفه و نيز رياضيات يافته است.
در سال پايانى دوره ليسانس در اوبرلين مادرش كتاب سه جلدى برتراند راسل و آلفرد نورث وايتهد اصول رياضيات (Principa Mathematica) (۱۹۱۳-۱۹۱۰) را براى او خريد و او براى دوره دكترا زير نظر وايتهد به دانشگاه هاروارد رفت. او ۲۳ ساله بود كه دكتراى فلسفه اش را در 1932 تنها پس از دو سال دريافت كرد. تز او متشكل از جنبه هاى گوناگون ساده شده و وضوح يافته كار راسل و وايتهد بود.اين تز بسيارى از شاخص هاى كار كواين به عنوان يك فيلسوف را در بردارند.
تيزبينى او در مورد ابهام و آشفتگى، توانايى سازنده او در يافتن ديدگاه هاى جديد كه مسائل را در جاى مناسب خود قرار مى دهند و توجه او به موضوعات هستى شناختى.عده زيادى از اين فيلسوفان از جمله فيليپ فرانك و كارناپ كه هر دو از حلقه وين به ايالات متحده آمدند و به هربرت فايگل عضو جوان حلقه پيوستند كه از پيش در آنجا بود. در سال ۱۹۴۰ كه سال بزرگى براى كواين محسوب مى شد كارناپ و تارسكى در هاروارد بودند و راسل هم براى ايراد رشته اى سخنرانى به نام «جست وجويى درباره معنا و صدق» به هاروارد آمده بود.
كواين پس از بازگشت به هاروارد به تدريس در آنجا پرداخت و در سال ۱۹۴۰ به مقام استاديارى رسيد. او سال هاى ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۶ را پس از ورود ايالات متحده به جنگ جهانى دوم در اطلاعات نيروى دريايى گذراند. او پس از جنگ در سال ۱۹۴۸ به درجه استادى كامل و در سال ۱۹۵۶ به كرسى استادى ادگار پيرس در فلسفه را در دانشگاه هاروارد دريافت كرد و تا زمان بازنشستگى در سال ۱۹۷۸ در اين مقام ماند. گرچه در ابتدا كواين را منطق دان به شمار مى آوردند اما به زودى او به عنوان فيلسوفى عمومى مورد توجه قرار گرفت: در ابتدا به عنوان فيلسوف منطق و زبان، اما نهايتاً به عنوان يك متافيزيسين كه افكار راديكالش درباره هستى شناسى، معرفت شناسى و ارتباط در همه حوزه هاى عمده فلسفه تأثير گذاشت.
كواين پس از اخذ درجه دكتراى فلسفه، با بورس «شلدون ترادلينگ» از دانشگاه هاروارد به وين، پراگ و ورشو سفر كرد و در همين سفرها بود كه با موريتز شليك و حلقه وين، رودولف كارناپ در پراگ، و يان لوكاسيوتيز، استانيسلاو لسنيفسكى و آلفرد تارسكى در ورشو ملاقات كرد، كواين بعدها در خودزندگينامه اش ملاقاتش با كارناپ را در اول مارس 1933 اين گونه توصيف كرد: «اولين تجربه درگيرى مداوم عقلانى با شخصى از نسلى قديمى تر، بديهى است كه او مردى بزرگ بود و برجسته ترين تجربه من در مورد هجوم عقلانى قرار گرفتن از سوى يك آموزگار زنده و نه يك كتاب» بود.
كار اوليه كواين از زمان تز دكترايش تا جنگ جهانى دوم عمدتاً در منطق بود و مقاله او تحت عنوان «بنياد هاى منطق رياضى» (۱۹۳۷) مهمترين مشاركت او در اين زمينه محسوب مى شود. اين رساله درباره نظام نوينى از نظريه مجموعه ها، الهام بخش بسيارى از افراد ديگر شد. و هنوز مورد بحث منطق دانايى است كه خواص اين نظام را مطالعه مى كنند و تلاش مى كنند كه دريابند آيا داراى سازگارى هست يا نه. كواين پس از جنگ جهانى دوم به موضعى كه محور اصلى تزش بود بازگشت. به قول خودش: «دانستن يا تصميم گرفتن درباره آنچه كه وجود دارد.»
او تأكيد مى كرد كه روشن كردن موجوديت ها (ENTITIES) كه فرد درباره آنها سخن مى گويد ضرورى است: «هيچ موجوديتى(ENTITIEY) بدون هويت (identity) نيست.» او همچنين به وضوح در رابطه موجوديت هايى كه در يك تئورى به آنها پرداخته مى شود نظر داشت. او استدلال مى كرد كه يك تئورى به همه آن موجوديت هايى ملزم است كه به جهان گفتار آن نظريه تعلق دارند: «بودن يعنى بودن مقدار يك متغير» اين رئاليسم در كار بعدى كواين چرخش مهمى به حساب مى آيد. مشاركت عمده كواين در نظريه معنا بوده است، او در مقاله معروف «دو حكم جزمى تجربى گرايى» (Two Dogms of Empricism) در سال 1951، ديدگاه سنتى در مورد «معنا» و مفاهيم مربوط مانند هم معنايى(Synony my) و تحليل پذيرى را (analyticity) مورد انتقاد قرار داد.
او ديدگاه جايگزينى در مورد معنا را طرح كرد كه در كتاب «كلمه و شى» (Word and Object) مورد بررسى قرار گرفته است. اين شك انگارى به جرح و تعديل ديدگاه هاى فلسفى در مورد ارتباط و رابطه زبان و جهان منجر شد، ايده اصلى كه كواين در آن با اكثر فيلسوفان و زبانشناسان ديگر شريك است، ماهيت همگانى زبان است، نقش اصلى كواين اين بود كه اين ايده را به پيامد هاى نهايى مى رساند كه براى بسيارى از فيلسوفان مسئله آفرين است. يكى از اين پيامد ها، عدم تعين ترجمه است، كه بسيار مورد بحث قرار گرفته است. بر اساس اين نظر ممكن است كتاب هاى راهنماى متعددى (دستور زبان و فرهنگ) براى ترجمه بين دو زبان موجود باشد.
ترجمه هايى كه با كمك يكى از اين كتاب هاى راهنما انجام مى شود مى تواند با ترجمه انجام شده بر اساس كتاب راهنماى ديگر مطابقت نكند. با اين حال هر كتاب راهنما با همه شواهد براى مترجم مطابقت دارد. منظور از شواهد همه شواهد در دسترس همگان است كه با استفاده از زبان، در گفتار و نيز در نوشتار مرتبط هستند. اين امر تنها موضوعى معرفتى نيست، كه ما قادر نباشيم بگوييم كدام كتاب راهنما درست است، موضوع بر سر درست يا غلط بودن نيست، ترجمه صرفاً به خاطر شواهد [متناقض] نيست كه قطعى نيست، ترجمه [اصولاً] غيرمتعين است.
نظريه عدم تعين كواين پيامد انديشه هاى بنيادى ترى راجع به ماهيت عمومى زبان بود كه كواين در نوشته هاى بعدى اش آن را تدقيق كرد. اين كارهاى بعدى شامل گستره بزرگى از بينش هاى فلسفى كواين است: ديدگاه هاى او درباره معرفت شناسى، هستى شناسى، عليت، انواع طبيعى، زمان، فضا و فرديت. كواين عضو تعداد فراوانى از آكادمى ها بود. جوايز بسيارى را دريافت كرد از جمله اولين جايزه رالف شوك (Rolf Schock) در استكهلم در سال 1993 و «جايزه كيوتو» در كيوتو در سال 1996. كواين به همراه ويتگنشتاين، مارتين هايدگر و جان رالز، از مورد استنادترين فيلسوفان قرن بيستم استهنری برگسون فیلسوف زمان دانی است که در زمان گم می شود. ایده هایش مانند بسیاری دیگر از اندیشمندان که در زمان طرح شدنشان طرد میگردند، منفور و به دست فراموشی سپرده می شوند اما سیر طبیعی تاریخ مردمان را باز میگرداند و دهه ها شاید هم قرن ها بعد بدان چیزهایی که روزگاری نفرین زمین و زمان گشته بودند عشق می ورزند. از برای اینکه نویسنده این مقاله به خوبی در این مسیر قدم گذاسته است بیش از این داستان افکارش نمی گویم که تکرار مکررات نباشد.
جان فرنسیس فیپز هم اکنون در قایقی اطراف آکسفوردشایر مستقر است. بیشتر زندگیش را در حرکت بوده – پنداری که عملاً از "ساکن" میگریزد- به هر تقدیر، روزمرگی را بگفته خودش با قلم و کاغذ و تفکر پر میکند و از هر کار دیگری گریزان است. او مقالات و کتب بسیاری نوشته است. "در باب زنده ماندن: بازتاب یازدهم سپتامبر"[1] یکی از آخرین کارهایش است. گفته اند که فلاسفه زندگی تقریباً عادی دارند مانند مابقی ابناء بشر. نه آنقدر عادی که عموم میپسندند به معنای پذیرش، بلکه در مبنای رد قاطعانه آنچیزهایی که عملاً ماهیتشان زجرآور است. اما مدام زمان را با تفکر سپری میکنند که نتیجتاً از میان تفکراتشان درکی نوین و منحصر بفرد متولد می شود که سازنده آینده بشر است. فلسفه دوستان اما از تفکر مجرد به عمل می رسند و گاهاً روش زندگانی شان کاملاً بر عموم جامعه تعجب برانگیز می گردد. فیپز را شاید بتوان جزء دسته دوم دانست. به هر تقدیر، آدمی جزء هر کدام از سه دسته باشد هنوز از جنس آدمی است و برای دیگران روایتی تعریف نشده، مهم این نیست که روایتش چه مقدار خالص است، مهم شاید این باشد که بهرحال داستانش حداقل در جایی نکته ای نهان دارد که به کارت آید. نوشته ای که در ادامه می آید دغدغه های امروزی انسان اروپای غربی و آمریکای شمالی را نیز تا حدی بازگو میکند. شاید در نظر اول ضرورتی برای دانستن مشکلات نظام سرمایه داری پیشرفته برای ایرانی امروز نباشد اما دقیق که شویم در می یابیم آنان به جایی رسیده اند که قرار است دهه های آینده ما را رقم زند. چه بهتر که از امروز با مشکلات فرداهای کشورمان آگاه باشیم که فرصت برای اندیشیدن تدبیری لازم فعلاً بسیار است. مسیر آنان را که لاجرم مجبور به طی کردنش شده ایم، به تحقیق اصلاح کنیم.
نام برگسون معمولاً در لیست کوتاه ابرفلاسفه نیست. چنین است که راحت فراموش می شود. سالها پیش و زمانی که "تاریخ فلسفه غرب"[2] برتراند راسل[3] را مطالعه میکردم با نام او آشنا شدم. پر واضح بود که راسل علاقه ای به فلسفه برگسون نداشته است و ادله غیر قانع کننده ای برای توجیه پیشداوریش ارایه کرده است. این امر وادارم کرد که مستقیماً به فلسفه برگسون مراجعه کنم. بقدر لازم مطالعه کردم و تصورم درست بود. راسل درباره برگسون مرتکب اشتباه شده است. نتیجه ای را که بدان دست یافتم در کتاب "یک فلسفه جاودان"[4] مورد بررسی قرار دادم.
کیست [این][i] هنری؟
در ابتدا شیوه نگارش برگسون نظرم را بخود جلب کرد. در جاهایی ادله او
واضح و شفاف نیست. در جاهای دیگری نیز اشارات مهم او در ترجمه گم گشته
اند. با تمامی این تفاسیر اما، پس از پرسه های بی اثر در صحرای خشک و بی
روح عقایدی که فلسفه را در حد گرایشی از زبان شناسی و دستور زبان و سفسطه
پایین میکشند که در حقیقت چیزی جز نگرش نوین و سکولار همان شماردن فرشتگان
بر نوک یک سوزن[ii] نیستند، اندیشه برگسون به مثابه یافتن آبادی سرسبزی
است در میانه کویر حکمت.
هنری برگسون در سال 1859 در پاریس متولد می
شود و در 1941 در همانجا وفات می یابد. پدرش موسیقیدانی لهستانی و مادرش
ایرلندی بود. برگسون با منطق موسیقی، سبک نگارش فرانسوی و استفاده از
تخیلات به یک متافیزیست و هنرمند تبدیل می شود. واضح است که سبک و تخیلات
برگسون و استفاده آزادانه اش از عباراتی چون «روح»[5] و «روان»[6] مورد
پذیرش مثبتگرایان منطقی نبوده است.
در 1891 با لویز نیوبورگر[7]، که
بسیار تحت تاثیر تیوریهای زمان و حافظه او قرار گرفته بود، ازدواج کرد. در
اوایل دوران رسمی تدریسش دچار شور و شعفی گشت که به واسطه یافته جدیدش در
او پدید آمده بود. یافته ای که زندگیش را دگرگون کرد. سالها بعد در نامه
ای به دوستش، فیلسوف آمریکایی ویلیام جیمز[8] چنین گفته بود که تا بدان
روز "با تیوریهای مکانیکی مأنوس شده بود". هسته مرکزی انتقادش به نقطه نظر
مکانیکی، نحوه برداشتش از مفهوم زمان بود: "تحلیلم از مقوله زمان آن هنگام
که وارد علوم فیزیک و مکانیک گردید، تمامی باورهای تا بدآن روز مرا متحول
کرد. با تعجب فراوان دریافتم که زمان حقیقی با تعریف علمیش بسیار فاصله
دارد که همین باعث تغییر کلی در نظراتم شد."
تز دکترایش "زمان و اراده
آزاد: مقاله ای درباب داده های آنی هوشیاری" (1889)[9] بود. برگسون در این
کتاب مابین زمانی که ما آن را در عمل احساس میکنیم – زمان مکانیکی در علم
و زمان موثر – که او به آن استمرار واقعی می گوید تماییز قایل می شود.
زمان بر مبنای یک سوء دریافت: متشکل شده است از مفاهیم فاصله ای تحمیل
کننده که به نسخه تحریف شده زمان اصلی تبدیل می شود. بنابراین توسط توالی
جداگانه، مجرد و ساخته های فاصله ای است که زمان درک می شود – همانگونه که
تسلسل یک فیلم را درک میکنیم. ما تصور میکنیم که شاهد جریان ممتدی از جنبش
هستیم، اما در واقعیت آنچیزی که ما میبینیم توالی چهارچوبهای ثابت و یا
راکد است. اینکه می توان استمرار واقعی را بوسیله شمارش ساخته های جداگانه
فاصله ای سنجید، وهمی بیش نیست: برگسون معتقد بود "ما یک توجیه مکانیکی از
یک حقیقت را بیان میداریم و سپس آن توجیه را جایگزین خود حقیقت می کنیم."
کتاب بعدیش "ماده و حافظه" (1896)[10] رساله ای در باب رابطه مابین ذهن و پیکره آدمی بود. در مقدمه کتاب، برگسون اصالت وجود ذهن و همچنین ماده را تصدیق میکند و کوشش میکند رابطه هر یک با دیگری را توسط مطالعه حافظه بیابد. او حافظه را تقاطع یا تقارب ذهن و ماده میداند و مغز را بعنوان ارگان انتخاب با نقشی کاربردی می شناسد. عملکرد اصلی آن را تصفیه تصاویر ذهنی می داند که نهایتاً در جهت هوشیاری خیالات، تفکرات یا ایده ها که دارای ارزش کاربردی بیولوژیک هستند قدم بر میدارد. برگسون پنج سال را در باب حافظه به مطالعه هر آنچیز که از روانشناسی گرفته تا پزشکی و غیره در دسترس بود، گذراند. تمرکزش را معطوف به پدیده «آقازی»[11] نمود که به از دست دادن توانایی استفاده از زبان[iii] شناخته شده است. فردی که بدین مشکل دچار است متوجه سخنان دیگران می شود و میداند که او نیز چه می بایست بگوید و حتی دچار نقصان در ارگان سخنوری نمی باشد، اما نمی تواند که سخنی بر زبان براند. برگسون در اینجا متوجه می شود که نقصان در عنصر حافظه دلیل مشکل نیست بلکه مکانیزم بدنی که برای سخنراندن بدان نیاز است دچار ناکارآمدی است. نتیجه ای که بدان دست می یابد چنین است که حافظه و ذهن کمک میکنند که مغز عملاً – در مبنای فیزیکی اش – بتواند عملکرد صحیحی از خود بروز دهد. واضح است که گستره هوشیاری بسیار فراتر از محدوده ساختار مغزی است. ما می توانیم از زندگی روزمره طبیعی – حقیقت تجربی زندگی، یک حس عمومی - چنین نتیجه ای بگیریم. ما زندگیمان را بنابراین بگونه تسلسل و امتداد سازمانهای جداگانه هوشیاری و دریافتی، که فقط در جهت یک خط فرضی حرکت میکنند، نمی بینیم. به جای آن، زمان را بگونه تسلسل یک جریان ادامه دار، که ابتدا و انتهای مشخصی ندارد، حس میکنیم. برگسون با استفاده از مقایسات موسیقی خود چنین میگوید: "همانگونه که یک سمفونی با جنبشهای منظمی که منشاء تولید آن هستند لبریز می شود، زندگی روحی/معنوی مان توسط زندگی مغزی/فکری شکل میگیرد. مغز هوشیاری را حفظ میکند، احساسات و تفکرات کشش عصبی را در زندگی ایجاد میکنند، و نتیجتاً اینها قادر به پیگیری عملکرد موثر میگردند. ذهن ارگان [مرکزی] توجه به زندگی است."
در شاهکار "تکامل آفریننده" (1907)[12] برگسون تکامل را رسماً به عنوان
یک حقیقت علمی میپذیرد. او در سالی که "ریشه موجودات"[iv] چاپ می شود به
دنیا می آید و سالها بعد با کتابش بعد حیاتی فراموش شده تیوری داروین را
به آن می افزاید. برگسون معتقد بود که غفلت از محاسبه زمان واقعی در این
تیوری باعث اشتباه در شناخت منحصر به فرد بودن حیات گشته است. بنابراین
فرآیند تکامل می بایست به مثابه یک نیروی مستحکم حیات بیان گردد که مدام
در حال توسعه می باشد. تکامل در هسته مرکزی قلب خود نیروی حیات یا تپش
حیاتی را داراست. در "مقدمه ای به متافیزیک" (1912)[13] برگسون به نقش
مرکزی ادراک مستقیم می افزاید. هدف اصلی آگاهی بر شناخت عمیق اشیاء دلالت
دارد و حس کردن ساختار درونی اشیاء را توسط شکلی از انتقال فکر مهیا می
سازد: "نوعی از تجربه گرایی حقیقی است که به اصل نزدیکتر شویم و تا جایی
که ممکن است در زندگی درونی اشیاء عمیق شویم، و بنابراین، به نوعی با گوش
دادن به نوای فکری درونیشان به تپشهای روحشان آگاهی یابیم." همانگونه که
در پزشکی گوش فرا دادن به ارگانهای داخلی توسط ابزاری مانند گوشی صورت
میگیرد تا که بفهمند چه اتفاقاتی درون یک بیمار در حال رخ دادن است، یک
متافیزیست به ممارست در گوش فرا دادن ذهنی می پردازد تا که به عملکرد
جوهره درونی اشیاء آگاهی یابد.
هنری برگسون همچنین از 1921 تا 1926
در مأموریتی همراه گروه دیپلوماتیک فرانسوی بعنوان رییس کمیته همکاری بین
الملل سازمان اتحادیه ملل[v] بود. در 1927 جایزه نوبل ادبیات را کسب نمود
و در 1932 آخرین کتابش "دو منشاء اخلاقیات و مذهب"[14] را چاپ نمود. از یک
طرف، جامعه ای بسته وجود دارد که بر پایه پیروی از دستورات و قوانین
اخلاقی، تفسیرهایی سختگیرانه و تحت الفظی ارایه میدهد. منبع شکلگیری این
جامعه هوش و خرد است. از طرف دیگر، جامعه ای باز وجود دارد که توسط هنر،
موسیقی، شعر و فلسفه بر خلاقیت، تخیلات و معنویت تاکید میکند. منبع
شکلگیری این جامعه اما بصیرت و ادراک مستقیم می باشد. در این کتاب به نظر
می آید که برگسون تصور سنتی مسیحیت از خدا را مورد پذیرش قرار میدهد. ادعا
میکند که باورهایش او را به مواضع کلیسای کاتولیک روم نزدیکتر کرده اند و
او بدین تغییر به مثابه تکامل در ایمان یهودیش می نگرد. با این تفاسیر اما
او هیچگاه یک کاتولیک نشد: "من می خواستم که مذهبم را تغییر دهم ... اما
سالها شاهد ظهور موج ضد سامی[vi] بودم که قرار بود فجایع بیافریند. تصمیم
گرفتم در میان آنانی باقی بمانم که قرار بود سالها بعد مورد مواخذه قرار
گیرند." تنها یک هفته قبل از مرگش در 1941 و علارقم آنکه شدیداً بیمار
بود، در نام نویسی یهودی[vii]، علارقم اینکه دولت ویچی[viii] او را معاف
کرده بود بر یهودی بودنش پایفشاری میکند.
چرا حیاتگرایی حیاتی است
با رشد و گسترش چشم انداز مکانیکی در قرن بیستم، "اعتقاد به اصالت حیات"[15] در محافل علمی جایگاهی نیافت. متهم شدن یک بیولوژیست به حیاتگرایی، آنگاه، مشابه اتهام به ارتداد می بود. هنگامی که کتاب "علم جدید زندگی"[16] روپرت شلدریک[17] در 1981 بچاپ رسید، سردبیر یکی از مجلات مطرح و پیشرو علمی با بکارگیری ادبیاتی مشابه دوران تفتیش عقاید خواستار سوزاندن آن کتاب می شود[!] نقطه نظر مکانیکی به تنهایی قادر به فهم ساختارهای گوناگون و عمق تجربیات بشری نیست. در باب زوایای دقیق پدیده هوشیاری نمی تواند نظری بدهد. هر زمان که چشم اندازی – علمی، فلسفی، سیاسی، اقتصادی یا مذهبی – دچار کج بینی و تعصب گردد، وقت آن فرا رسیده است که تکامل آفریننده خود را طی کند تا نسبت به ایده ها و بصیرتهای جدید بازتر گردد. این حقیقت که روش مکانیکی ضرورت بسیاری از جنبه های تحقیق علمی است نمی تواند به اینگونه تفسیر گردد که همه چیز حیات می بایست به درجه واژگان مکانیکی نزول کند. از 1960 به امروز، برخی از دانشمندان به این آگاه شدند که مقوله ای حیاتی از پیکره جهانبینی ها گم گشته است. در کتاب "جریان زنده"[18] پرفسور بیولوژیست سر آلیستر هاردی[19] با عنوان "یک بازگویی تیوری تکامل و رابطه اش با روان آدمی"[20] به زوایای غیر مادی تکامل اشاره میکند. او در همین مورد مرکز تحقیقاتی را در آکسفورد بنیان میگذارد که در حال حاضر به دانشگاه ویلز در لامپتر[21] با عنوان «مرکز تحقیقات آلیستر هاردی»[22] منتقل شده است. حدود یک قرن قبل از او، ویلیام جیمز چنین طرحی را در سر داشت و اما هیچگاه موفق به پیاده کردنش نشد تا اینکه واحد هاردی در 1969 بنیان گذاشته شد.
برگسون باور داشت که جنبه های ذهنی و روحانی تجربه آدمی توسط نظریات یک بعدی فیزیکی و جوهری به کناری گذاشته شده است. آدمیان قبل از گالیله تصوری از چند و چون علوم فیزیکی نداشتند. همانطور هم در زمان برگسون چند و چون تحقیقات درباره بعد روحانی آدمی قابل لمس نبود. آنان در باب فیزیک چیزی نمی دانستند و اینان در باب متافیزیک. برگسون می نویسد: "وظیفه یک بیولوژی حیاتگرا دقت در جنبه های نادیده و درونی اشیاء جاندار برای شناخت هرچه بیشتر چند و چون نیرویی که باعث همان تغییرات مشهود سطحی که ماتریالیسم از آنها خبر می آورد می باشد. درباره این نیروی درونی ما اطلاعات جامعی نداریم چرا که این علم دوران طفولیت خود را سپری میکند... همزمان با این بیولوژی حیاتگرا یکسری آزمایشات پزشکی که تمرکزشان در مرکز امور است و نه در حاشیه شروع خواهد شد که به درمان ناکارآمدیهای نیروی حیاتی بپردازد..." از بیست، سی سال گذشته نحوه شفا یابی غیر کلاسیک رشد نسبتاً بالایی داشته است. برخی از این روشهای درمانی نیز به پزشکی راه پیدا کرده اند. افزایش تقاضا برای اینگونه درمانها خود قیامی علیه نگرش بنیادگرا، مکانیکی و ماتریالیستی محض می باشد. عباراتی چون «نیروی حیات»[23] و «انرژی حیاتی»[24] وارد عرصه های گوناگون علمی نیز شده اند. پیشرفتهای اخیر در فیزیک و اختر شناسی پیشنهاد بازگشت به برخی شیوه های تفکر قدیمی درباره زمان و علیت، عینیت / ذهنیت را داده اند.
ادعا شده است که برخی زوایای تیوری نسبیت آینشتاین توسط برگسون ارایه گردیده. او در 1921 مقاله ای در باب مقولات استمرار و همزمانی با نگاهی به نظریه آینشتاین می نویسد. در مناظره عمومی که مابین او و آینشتاین در میگیرد، گفته شده است که آینشتاین برنده بوده است. اما بطور حتم در باب مسأله زمان برنده و یا بازنده مفهومی ندارد. مسیری که بوسیله آن به درک زمان می رسیم بی شک شکل دهنده هسته ادراکی است که مابقی ادراک ما را شامل می شود. زمان است که فلسفه ما درباره زندگی، مسأله جنگ و صلح، مسأله کار اجتماعی و مقدار وقت تخصیص به اشیاء یا اشخاص پر اهمیت را شکل میدهد. علارقم بازساخت هرچه بیشتر چشم انداز حیاتگرا در نگرش هایمان به سمت تعالی مادی و ذهنی، بنیان اصلی جامعه شهروندی مدرن و صنعتی همچنان بر مبنای عملکرد مکانیکی است و بی روح باقی مانده است. در طی سالیان دراز، جهانبینی حاکم بر غرب در جهت حیات زدایی و ارزش ستیزی بویژه در عرصه سیاست و اقتصاد حرکت کرده است. بیایید تصور کنیم از زمان مرگ برگسون در طی شصت سال گذشته مسایل و مشکلاتمان در مسیر توسعه نسبتاً برابری: عقلانیت با ادراک، هوش با تخیل، ماده با ذهن، فیزیکی با روحانی قرار میگرفتند. احتمال بسیار امروزه بسیار بیش از آنچیز که از نیروی حیات می دانیم، حداقل نسبت به نژاد خودمان، میدانستیم. پیرامون تفکرات برگسون، بیایید تصور کنیم که همین بیداری سبزی که بدست آورده ایم و نگرانیهایمان نسبت به محیط زیست را حدود شصت سال پیش می داشتیم – بنده منظورم نگرانی از جنسی است که به عمل منتهی گردد و نه صرفاً سخنرانی های پراکنده و بی فایده. تا به حال ساختارهای سیاسی مان آنچنان در جهت محیط زیست درهم آمیخته بود که قادر به تصور نمی باشد. اگر این ارزشگذاریهای کنونی مناطق طبیعی و حفاظت از محیط زیستی که بتازگی آغاز کرده ایم نیم قرن زودتر آغاز شده بودند، سیاره ما امروز در وضعیت بسیار بهتری بسر میبرد و قادر بودیم آنرا سالم تحویل نسلهای بعدی بدهیم. اولویتهای سیاسی و اقتصادیمان نیز تا بحال دچار دگرگونیهای شگرفی شده بودند و جنگ تبدیل به آخرین گزینه مطلق نجات گردیده بود. در این جهان که سیاست خارجی بالذات اخلاقی حکمرانی میکرد آنوقت جایی برای اعمال دکترین «قدرت حق است»[25] نبود. هیچ مشکلی توسط اعمال زور و یورش یک جانبه بر ملتی حل نمی شد. بواسطه تثبیت تصور حیاتگرا و ارزش نهادن به دیگران و در کل به تمامی بدنه انسانیت در زندگیمان، حذف آنانی که دوست نمی داریمشان امروزه بسیار دشوارتر گردیده بود. ابتدا ارزشهای ملل را از آنها میگیرند و زمانی که با ماشینهای بی روح همسطح شان کردند، اعلان جنگ میدهند و دست بکار استثمار و سوء استفاده از آنها می شوند. ترنس بلکر[26] در روزنامه "ایندیپندنت"[27] بتاریخ چهاردهم می 2004 می نویسد که جاذبه روا داشتن ظلم وستم بقدری علنی است و نتیجتاً عادی که عموماً در اطراف خود متوجه آن نمی شویم. او باور دارد که خط مستقیمی زندان ابوغریب عراق را به میلیونها رایانه در دنیای غرب متصل کرده است که تصاویر زشت آن زندان بصورت تولیدات خانگی پخش شده اند. "اگر شما کلمات شکنجه، تجاوز یا برده را درجستجوگر اینترنتی خود وارد کنید، نه تنها نشانی از سایتها مدافع حقوق بشر دریافت نمیکنید بلکه به هیچگونه گزارشی در این موارد نیز دست نمی یابید. تنها هزاران وبسایت سادیسمی در مقابل دیدگانتان ظاهر خواهند شد. ظلم، شهوتخواهی و ملالت بزرگترین ضعفها و گناهان زمانه ما هستند که راه بدان باتلاقهای ذهنی سودآورمی برند. مشکل دیگر اینجاست که مصرف کنندگان هیچگاه بدان چیزهایی که دریافت میکنند راضی نیستند."
خط تولید مصرف کننده را یک ماشین خریدار با اشتهایی اتمام ناپذیر می شناسد. مزاج و هوس و سبک زندگیش به راحتی توسط تبلیغات مجازی و غیر واقعی مورد دستکاری قرار میگیرد. معمولاً خواسته های غیر ضروری و ضد محیط زیست را در مصرف کننده تداعی میکنند. وقتی که یکی از این ماشینهای خریدار خراب می شود (یک مصرف کننده می میرد)، توسط تازه واردی که در دامان هنر سیاه مصرف کنندگی اسیر گشته است جایگزین می گردد. دیدگاه مکانیکی زمان، ترس و وحشت و ملالتی که به همراه دارد و اجباری که می بایست هر لحظه اش را بیشتر از قبل با نگاره های گرافیکی بگذراند، تضمین کننده شکار فله ای مصرف کنندگان است. ضرورتاً همواره فرصت کمتری نسبت به قبل برای مسایل دیگر باقی می ماند. نیازهای عمیق ما اما بگونه ای واقعی حیاتی هستند – به هیچ عنوان مشابه خواسته های مجازی طرح ریزی شده نیستند. یکی از عمیق ترین نیازهای ما یافتن، پی بردن و بیان جرقه آفریننده حیاتی است که بگونه ای در همگی ما وجود دارد. اگر ما خود را هنرمندان پرذوقی می دانیم و به میزانی که بیشتر از اصل خویشتن باخبر می بودیم؛ زمان بیشتری صرف خلق نگاره شخصی مان میکردیم، داستانهای خود را می نوشتیم، و راز و رمز خویشتن را بازخوانی میکردیم. هنرمند انسانی متمایز از دیگران نیست. هر انسانی گونه ای خاص از هنر را داراست. در جامعه ای که اهمیت بیشتری به خلاقیت می دهد تا تولید، ملالت حتی به نظر افراد نخواهد رسید. اگر بپذیریم که فرصت کافی برای ظهور خلاقیت نوع خودمان را دارا هستیم، بجای ترس از زمان مدتی را صرف رویاپردازی، وقتی را صرف سکوت، زمانی را صرف پیاده روی و مدتی را نیز عملاً صرف انجام ندادن کاری خواهیم کرد.
در کتاب "یاغی"[28] (چاپ اول 1951) آلبرت کامو[29] بیان میدارد جامعه ای که فقط بر مبنای تولید عمل میکند، مولود باقی می ماند و نه اما خلاق. ما در جامعه ای رشد یافته ایم که آنقدر با تولید اجین بوده است که به ندرت می توانیم تصور یک جامعه خلاق را در ذهن پروش دهیم. برگسون ما را قادر بدین کار میکند بتوانیم جامعه ای را تصور کنیم که بیشتر به خلاقیت و قوه آفرینندگی وابسته است تا به مدل تولید به مصرف بی روح و مکانیکی. فلسفه او تصویر همبسته ای از زندگی ارایه می دهد که در آن علم، فنآوری، هنر، اقتصاد، سیاست و معنویت به تمامی با یکدیگر بگونه مسالمت آمیزی وابسته اند. نیازی نیست که از امروز مذهبتان را تغییر دهید و یا به مرام دیگری بگرایید. همچنین ضرورتی ندارد که بخواهید تمام توجه تان را به مسایل روحانی معطوف کنید تحت این باور که بدینگونه فقط می توان در مرکزیت نیروی حیات قرار گرفت. این حس شگفت توسط نهاد علم، همانگونه که یک هنرمند و یا روحانی را متحول میکند، بگونه ای طبیعی به آدمی منتقل می شود. فلسفه برگسون اثر بر شکاف ذهن ها گذاشته است و ما را قادر ساخته بگونه عمیق تری به نهاد زمان فکر کنیم: اینکه در فرهنگ غربی مان چگونه زمان را دریافت یا سوء دریافت کرده ایم. فرای همه اینها فلسفه او بنیادی برای خلاقیت بیشتر، ارزشگذاریهای دوباره و دمیدن روح تازه به چشم انداز کلی بشری است.
--------------------------------------------------------------------------------
.:: This Template By : web93.ir ::.