در متن قالباً به اصطلاحاتی اشاره می شود که تاریخچه آنان ممکن است به نظریات بنیادین قرون هجدهم به بعد مربوط باشد لذا خواننده نیازمند دانستن حداقلی از تاریخ تکامل ایده های فلسفی است.
نظریه «عواطفگرایی» بطور عام معتقد است که تمامی گزاره های اخلاقی چیزی جز بیان احساسات و یا گرایشات گوینده نیستند و لاجرم نمی توان بدین وسیله به صالح و یا ناصالح بودن عملی دست یافت. ضرورتاً «خوب» و «بد» وجود خارجی نداشته، نمی توان بیانی را خوب و یا بد دانست. برای کسب اطلاعات بیشتر به (the Elements of Moral Philosophy) نوشته (James Rachels) چاپ چهارم (McGraw-Hill: 2002) مراجعه کنید.
نظریه «اصالت منفعت طلبی» بطور عام معتقد است: خوبی و یا بدی مقوله ای وابسته به درجه ضرردهی یا سودمندی آن در میان تمامی اجزای بشریت است. این گرایش بگونه مختصر ابتدا از «اومانیسم» یونان باستان زاده می شود و نهایتاً تفکر باستان نوعی «خوشی پرستی» از خود بجای میگذارد. در قرن هجدهم توسط جرمی بنتهام دوباره با بیانی بسیار متفاوت مطرح شده توسط فرزند دوستش جیمز میل بنام جان استوارت میل تناقض زدایی، بسط و گسترش یافته و با معیارهای اخلاقی که به ادعای میل جاودانه اند ترکیب می شود و چنین نامی میابد. تاکنون فلاسفه بیشماری در جهت رد و یا اثبات آن فعالیت کرده اند که نگرشهای متفاوتی از این نظریه ارایه گردیده و این داستان همچنان ادامه دارد. جی.ای. مور، ژان پل سارتر و ریچارد مروین هِر از جمله ابرفلاسفه قرن بیستم هستند که، اگرچه هر کدام با نگرش خاص خود، در بسط و گسترش این نظریه تلاش کرده اند. در این مورد منابع گوناگونی یافت می شوند. بهتر است برای شروع به نوشته های فلاسفه نام برده تکیه شود و برای دریافت چند و چون نظریات متفاوت این بنیاد فکری به شاهکار (G.E. Moore) بنام (Principia Ethica) چاپ دوم(Cambridge University Press: 1993) رجوع کنید.
ریچارد مروین هِر[1] استاد برجسته فلسفه اخلاق، مدافع جهانی بودن یافته ها و گزاره های اخلاقی بود که به "تجویزگرایی جهانی"[2] معروف است. در دو زمینه اخلاقیات کاربردی و روابط عمومی اجتماعی مقالات با ارزشی نوشته است. سالیان دراز کرسی استادی دانشگاه های آکسفورد و فلوریدا را در اختیار داشته است. در آکسفورد فلسفه اخلاق و در فلوریدا فلسفه جامع تدریس کرده است. اولین کتابش "زبان اخلاقیات" (1952)[3] تلاشی است برای اثبات آنکه تصورات اخلاقی از منطقی فرمان میبرند که اجازه میدهد استدلال اخلاقی ذاتاً عقلانی باشد، اگرچه عبارات خبری اخلاق مثل "نیک بودن" بصورت بنیادی از جنس توصیفی[4] نیستند. یافته های هِر درباره عقلانی بودن استدلال اخلاقی و حتمی بودن یک تیوری جامع، هسته مرکزی فلسفه او را تشکیل میدهند.
راه های مختلفی که بدان وسیله استیونسون[5] و آیر[6] از تیوری "عواطفگرایی"[7] دفاع کرده بودند، پیش زمینه های تلاشهای مقدماتی هِر را تشکیل دادند و او مصمم بود که ناکارآمدیهای تیوری را برطرف کرده همزمان درونبینی آن را نیز بیان دارد. بعنوان مثال، آیر جوان در کتاب "زبان، حقیقت و منطق"[8]، که به نوعی تلاش عجولانه ای بحساب می آمد، به دنبال تضعیف آنچیزی که از آن دعاوی گفتمان اخلاقی نام میبرد ادعا میکند که اظهارات اخلاقی هیچ محتوای حقیقی نداشته چیزی فراتر از بیان احساسات و یا گرایشات نیستند. نتیجه آنکه هر آنچیز که بیان احساسات و یا گرایشات باشد فقط تصادفی میتواند در خدمت عمل قرار گیرد. اظهارات اخلاقی، در باور آیر، فاقد محتوای راستین یا دروغین هستند بخاطرآنکه نه قابل تحلیل اند و نه تجربی قابل اثبات. این ادعا اظهارات اخلاقی را به تبلیغات خام بدون هیچ تحمیل عقلانی تبدیل کرد. هِر "عواطفگرایی" را بطور کامل رد نکرد اما عنصر راهنمای عمل و یا تجویزی را به زبان اخلاقی افزود و مدعی اصالت آن در هسته مرکزی گفتمان اخلاقی شد. او همواره مخالف نگرشی از "وصف کننده گی"[9] بود که مفاهیم گزاره های خبری اخلاق – نیک، بد، درست، غلط، بایست و امثالهم – را تضعیف کننده اشکال اخلاقی نشانگر واقعیت میدانست. استدلالش این بود که ادبیات وصف کننده – در دستورها، توصیه ها و تشویق ها بکار می روند – ساختار منطقی داشته و قادر به دنبال کردن هنجار عقلانی استدلالها می باشند. بعنوان نمونه، همانقدر که استنباط حقیقی ممکن است، استنباط دستوری نیز رواست. نسخه های اخلاقی حاوی دستورها هستند، اما ارزش فراتری را در خود حمل میکنند؛ بیان "شما نمی باست سیگار بکشید" فراتر از "سیگار نکشید" است، که قضاوت الزام «نبایست» قادر به جهانی بودن می باشد. به بیان دیگر، کسی که به واسطه شرایطی قضاوت الزام «باید» بکار می برد، در حال تجویز قضاوتش برای تمامی شرایط مشابه است – در حال جهانی کردن قضاوتش میباشد. بدین نظر، گفتمان اخلاقی به هیچ عنوان برابر با تلاشهای غیر عقلانی در متقاعد کردن نیست. او در کتاب "آزادی و عقل" (1963)[10] با منشی ریزبین و منظم برخی موارد را روشن میکند و مطالب جدیدی می افزاید. استدلالش این بود که گزاره های خبری اخلاق میتوانند مفهوم ثانوی توصیفی داشته باشند اما مفهوم اصیل و ابتدایی آنان غیر توصیفی است. همچنین معتقد به یک تقسیم بندی منطقی مابین حقایق و ارزشها بود، که مانع هرگونه استنباط منطقی قضاوت اخلاقی از ظواهر توصیفی جهان می شود. تا مدتها هم این نظریه حتی از جانب مخالفان اصولی و درست بحساب می آمد. اولین استدلال مخالف آنگاه توسط فیلیپا فوت[11] ارایه می گردد و زمانی که "واقعگرایی اخلاقی"[12] مورد محبوبیت واقع می شود، به نوعی نظریه هِر را از هسته مرکزی تفکرات اخلاقی بکنار می راند.
در تحلیل هِر، تمامی تجویزات منوط بر "تصمیمات اصول"[13] می باشند که آنها نیز فقط مطیع پیشنیازهای منطقی جهانی شدن ارزشها هستند. البته این نظر در آنجا که به متعصبان بر میگشت مشکل ساز شد. بعنوان نمونه، چگونه میتوان به یک نازیست متعصب، که تجویز میکند تمامی یهودیان باید کشته شوند، حتی اگر مشخص شود که او هم یک یهودی است باید کشته شود، نشان داد که او اشتباه فکر میکند؟
تجویزگرایی قضاوت اخلاقی نیز هِر را از موقعیت برسی مقوله ضعف اراده دور گرداند. اگر کسی مشوقانه خود را مورد قضاوت الزامی قرار دهد (مثلا: "من مرتباً باید به فقرا خیرات کنم.") طبق نظریه هِر آن فرد قصد انجام آن عمل را دارد. در عمل اما، اگر قصد نیت غایب باشد (مقوله ای که اکثراً آن را ضعف اراده میخوانند) از دو حال خارج نیست؛ یا اینکه هیچ نسخه جهانی ترویج نشده است و یا از نظر ساختار روان انجام چنین عملی غیر ممکن است. فلاسفه ای که کمتر دچار جبرگرایی تیوریک بوده اند نتیجه گرفتند مادامی که ضعف اراده بطور عینی مشهود است، هر نظریه ای که وجود آنرا منکر شود می بایست غلط پنداشته شود.
علاوه بر اینها، از تجویزگرایی جهانی او به فلسفه "اصالت منفعت طلبی"[14] می رسد. این ادعا را که دیگران می بایست اولویتهای ما را مورد پذیرش قرار دهند و ما نیز اولیتهای دیگران را قبول داشته باشیم؛ از آنجا ناشی می شود که یک عمل عمدی اخلاقی می بایست منطقاً تمامی اولویتها را ولو آنها که متعلق به او نیستند را به رسمیت بشناسد. وجه اصالت منفعت طلبی نظریه هِر همراه با مدل بحث برانگیز "تیوری دو سطحی قضاوت اخلاقی"[15] در کتابش "تفکر اخلاقی" (1981)[16] بسط و توسعه می یابد: تلاشی در جهت دوری جستن از نظریات کلاسیک «اصالت عمل در منفعت طلبی»[17] و «اصالت اصول در منفعت طلبی»[18] با ترکیب بهترین عناصر تشکیل دهنده هر کدام و دست یافتن به یک نگرش کارآمد واحد. در سطح «ادراکی» – تعهدات ثابتی نسبت به حقیقت مانند سیر ماندن، نیکوکاری و امثالهم وجود دارند – که قابل تشخیص بوده و انسانها اکثر اوقات در تلاش موفقیت آمیزی برای دور نشدن از اینگونه تعهداتشان هستند. اما شرایطی نیز وجود دارند که تضاد و بحران آفرینند و فرد دیگر قادر به سنجش تفکرش با معیار تراز «ادراکی» نیست و نمی تواند در سطح ادراکی محض قدم بردارد، ضرورتاً تفکر فرد وارد سطح «بحرانی» میگردد که معیارهای تراز «بحران» را در مقابل تفکر او قرار داده فرد را به تعهدات جدیدی فرا میخواند. مخالفان، این فرضیه را به دو دلیل رد میکنند: یکی آنچیزی که به آن بی ثباتی درونی گفته اند و دیگری اینکه نظریه قادر به پیشگویی دقیق زمانی که می بایست معیارهای تفکر تغییر یابند نیست.
انتخاب فلسفه اخلاق توسط هِر در جهت یافتن پاسخ به سوالات واقعی بود که او دنبال میکرد. تلاش ویژه او در جهت همساز کردن یافته های نظریش با اخلاقیات کاربردی است. مقوله ای که در قرن بیستم بیشتر از هر زمان دیگری بدان رو آورده شد اما کمتر فیلسوفی مانند او موفق از این عرصه بیرون آمد. فلسفه نیازمند توجه و تمرکز فراوانی است و فقدان این تلاش ما را از ارایه تیوریهای بنیادین دور میکند. تلاش نتیجه بخش هِر این بود.اسپینوزا و کانت از جمله فلاسفه ای هستند که قلمشان مزید بر موضوع از دشواری خاصی برخوردار است. شاید بیشتر از هر فیلسوف دیگری بازخوانی اندیشه هایشان نیاز به تبحر داشته باشد. نتیجه آنکه متاسفانه حتی در میان دانشجویان فلسفه یک نوع عقبگرد استراتژیک نسبت به این دو ابراندیشمند دیده می شود. همچنین در میان متون فلسفی نیز به سختی میتوان نوشته ای در مورد این دو یافت که مفاهیم را اندکی ساده تر بیان کرده باشد. نویسنده این مقاله نیز خود بر سختی امر در مورد اسپینوزا اشاره کرده است و بر همین مبنا تا آنجا که توانسته با استفاده از سبک تفکر شخصی به بیان ادله ای برای دفاع از اسپینوزا پرداخته است.
اسپینوزا در آمستردام به سال 1632 از والدینی یهودی دیده به جهان گشود. در دوران جوانی بخاطر نگرش غیر مرسوم به مذهب از جمع یهودیان طرد میگردد و تا آخر عمر را با مزد ناچیز تدریس و فروش عدسی های دست سازش امورات میگذراند. کرسی استادی دانشگاه و مقرری لویی چهاردهم را بخاطر از دست ندادن آزادی رد میکند. و در چهل و چهار سالگی بخاطر ابتلا به سل بار سفر از جهان می بندد.
در ترجمه این مقاله دو هدف را دنبال کرده ام. یکی آنکه آنانی که سر و سرّی در فلسفه دارند و فلسفه اسپینوزا را بارها از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داده اند، و شاید شبهاتی در ذهنشان جای گرفته؛ این اندک برایشان مجالی باشد به بررسی دوباره دیدگاه های او بپردازند که بگمانم میتواند راهگشای موثری واقع شود. دیگر آنکه آنان که حرفه شان غیر از فلسفه ورزی است و کمتر بدان پرداخته اند اما علاقمند یافتن هرچه بیشتر هستند، از این نوشته بتوانند با الفبای اسپینوزا آشنا گشته به سمت خواندن نوشته های خودش همت گمارند. دکتر ریچارد ماسون استاد کالج ولفسون و استادیار دانشگاه کمبریج، تخصصشان اسپینوزا است و پیشنهاد میکنم هر آنچه از ایشان در اینباره یافتید بخوانید. کتاب (The God of Spinoza) بقلم ایشان و چاپ دانشگاه کمبریج از جمله متونی است که دانشجویان فلسفه اسپینوزا را از سردرگمی رهایی می بخشد. (Samuel Shirley) به همکاری انتشارات کتب جیبی (Hackett) با ترجمه نوین انگلیسی که از دشواری سخن کاسته، مجموعه آثار اصلی اسپینوزا را چاپ کرده است که برای دوران ما میتواند بسیار کارگشا باشد. مقدمه ای کوتاه برای تازه واردها تحت عنوان اسپینوزا توسط (Roger Scruton) و انتشارات (Phoenix) در دسترس میباشد. در این مورد میتوان از مقدمه ای گسترده تر و با فصاحت در کلام تحت عنوان (Routledge Guide to Spinoza and the Ethics) نوشته (Genevieve Lloyd) نام برد. البته اسپینوزای قلم (Stuart Hampshire) چاپ انتشارات معروف (Penguin) همچنان در رده پرخواننده ترین ها است. امید است که جملگی مورد پسند فلاسفه ایرانی واقع شوند.
چرا اسپینوزا میخوانیم؟ تصور میکنیم که او یکی از بزرگترین فلاسفه است، اینطور نیست؟ مطمیناً او قسمتی از یک برنامه متعارف دانشگاهی است و دانشجویان علاقه به طفره رفتن از نوشته هایش دارند. اگر شما امتحانی داشته باشید از تاریخ فلسفه و در مورد دکارت، اسپینوزا، لایبنیز، لاک، برکلی و هیوم؛ آنوقت اسپینوزا همانی خواهد بود که کمتر میخوانید. در مقایسات سطحی، ارتباط اسپینوزا با مابقی بسیار بحث برانگیز است. پس از او فیلسوفی ادامه دهنده راه او نیست و بجز بر تعداد محدودی از طرفداران، هیچ تاثیر آنی از فلسفه او گذاشته نشد. بدتر از همه اینها، فلسفه او بسیار سخت است (و احتمال دارد تصحیح کننده ورقه شما از او کم بداند و این هم از همه بدتر: یعنی یک ریسک). شگفتی قرن هفدهم در ریاضیات بعنوان یک روش تفکر عقلانی در "اخلاقیات"[1] اسپینوزا به اوج زننده خود دست میابد. این تلاش اصلی اسپینوزا متشکل از یک روش هندسی با تعاریف، بیان قواعد کلی، نمایش رهیافتها و گزاره های متسلسل می باشد. به نظر می رسد که نسبت به ذایقه امروز، ابتدا و انتهای این کتاب در دو قطب مخالف هم واقع شده باشند. او با یک دستکاری خشک در عبارات کلیدی علت[2]، نهاد[3] و ماده[4] گفتارش را آغاز میکند و با جاودانگی بخشی از تفکر، و عشق برکت آفرین و عقلانی به خدا نتیجه گیری را به پایان می رساند.
خوب، پس چرا نگرانی؟ یک دلیل خوب برای دور ریختن ترس از فلسفه او این است که اسپینوزا با هر فیلسوف دیگری در سبک تحلیلی[5] متفاوت است و این تعجب برانگیز نیست. دو تن از اولین فلاسفه تحلیلی و تاثیرگذار؛ بردلی[6] و مک تگارت[7] از اسپینوزا – ونه هگل – به عنوان پیشوای اصولی و عقلانی خود نام برده اند. این نمی تواند فقط یک پیشامد باشد که بسیاری از عقاید فلاسفه تحلیلی نشأت از عکس عقاید اسپینوزا گرفته است؛ بعنوان مثال، این باور که می بایست مابین «فلسفه» و «یک فلسفه» تفاوت گذاشت. ارایه نگرشی قاعده مند و جامع به جهان و همچنین جایگاه ما در آن، بسیار جاه طلبانه و یا فقط غیرممکن به نظر رسیده است. نقش فلاسفه فقط به حل مشکلات فلسفی تقلیل یافته که یا توسط فلاسفه پیشین پدید آمده و یا بخاطر تفکرات اشتباهی راجع به خدا، آزادی و ابدیت عمومیت یافته است. از این رو صلاحیت ویژه فیلسوفان به، تفکر مستقیم با کمک گرفتن از منطق تبدیل گشته است. در نقطه مقابل، «یک فلسفه» ممکن بوده تلاشی باشد برای ارایه پیشنهاد چگونه زندگی کردن با نظریات جامع و بنیادین در مورد چگونگی فعلیت وجود. از زمان سرکوب تفکرات هلنیکی رواقیان[8]، اپیکورینها[9] و شکگرایان[10] توسط امپراتور مسیحی جاستینین[11] در 529 میلادی، دعاوی اینگونه بنظر عبث و بیهوده آمده است.
[با تمامی این توضیحات اما][i] اسپینوزا «یک فلسفه» ارایه می دهد: اتحاد یکپارچه "خدا، یا طبیعت"، همبستگی مابین ذهن و بدن، و پیشروی بسمت سعادت ولو اینکه قسمتی از تمامیت جاودانگی باشد. شناخت داستان کلی از شناخت رموز بیشمار نتیجه میگردد. با درک مستقیم از جایگاهمان در طبیعت است که بخشی از آن میشویم و به تجربه جاودانگی میپردازیم.
موردی که این تفکر را جذاب میکند آمیزش «یک فلسفه» با ادله دشوار و مفصل فلسفی است. والاترین ارزشهای عقلانی اسپینوزا در ثبات و شیوایی تفکر اوست که به ندرت از او متفکری رمزآلود می سازد. عبارت "ما هرچه بیشتر به درک مقولات مخصوص نایل شویم، بیشتر میتوانیم خدا را درک کنیم." می تواند به شیوه هاای مختلفی بیان گردد. یک تعبیر این است که مسیر آگاهی از میان تامل گیج در تمامیت هستی نمیگذرد، بلکه بواسطه تحقیق علمی محقق میگردد. "روش ما برای دریافت مقولات از هر نوع باید ... یگانه و یکسان باشد؛ برای مثال، توسط قوانین جهانی و اصول طبیعت صورت پذیرد."
نمای کلان [فلسفه اسپینوزا] بگونه فریب انگیزی واضح است و اما جزییاتی که آن را می سازند تعجب برانگیزند. در اینجا به سه مثال اشاره میکنم: [1] عقلگرایی آشکار اسپینوزا، [2] فقدان اضطرابش درباره مقوله آگاهی و [3] جبرگرایی او. در تمامی این سه رده پایی از تعصب مذهبی به چشم میخورد. آیا او در قدرت تفکر دچار یک اعتماد بی پایه نبود؟ آیا این دلیلی است برای قرار گرفتن او در لیست درسی بعنوان عقل گراها مابین دکارت و لایبنیز؟ بررسی عنصر آگاهی را در قسمت دوم [کتاب] اخلاقیات به پس از رسیدگی به "خدا، یا طبیعت" در قسمت نخست، موکول میکند. پس آیا این به مثابه نادیده گرفتن تهدید تردید که دکارت گوشزد کرده بود، نیست؟ آیا اعلام نکرد که "چیزی در طبیعت پیشامد نیست"؟
[اولاً: هیوم را با اسپینوزا مقایسه کنید.] کسی از دیوید هیوم تصور یک عقلگرا را ندارد. او نوشته است که "چنین است و می بایست که چنین نیز باشد که عقل برده عواطف است." نظر اسپینوزا چنین بود که "آدمی ضرورتاً همیشه مطیع احساسات مثبت است ... او دستور عام طبیعت را دنبال میکند، از آن اطاعت میکند و تا جایی که نهاد اشیاء طلب میکنند خودش را با آنان وفق میدهد." پروژه رواقی هدایت عواطف توسط عقل هیچوقت عملی نگشت و نخواهد شد. هیوم استدلال میکرد که عقل هیچگاه نمی تواند در جهان فیزیکی وقوع اتفاقی را پیش بینی کند. اسپینوزا، هفتاد سال قبل از او با این نظر موافق بود. [اسپینوزا می نویسد] "ما بطور مسلم هیچ اطلاعی از هماهنگی عملی و بستگی اشیاء به یکدیگر نداریم – بدین معنی که، از مسیری که همه چیز در آن نظم میگیرد و ارتباطات منسجمی شکل میگیرند ناآگاهیم." پس "برای عملی شدن اهداف بهتر است، همچنین، ضروری است که وقوع هر چیز را یک تصادف تصور کنیم." و بدین طریق پیشگویی میکند که: ما نمی توانیم از روی موجودیت فعلی هر یک از اشیاء نتیجه بگیریم "که در آینده نیز موجود خواهند بود یا نه و یا اینکه در گذشته وجود داشته اند یا خیر."
دوماً: این حقیقت دارد که اسپینوزا خود را از تهدید شک آنگونه که دکارت در "اولین تعمق"[12] اشاره میکند، رها میسازد. دکارت به همه چیز شک داشت و نتیجتاً آنکه سعی کرد تا که تمامی آگاهیش را بر اساس تنها موردی که در آن به جدیت نسبی رسیده بود بنیان گذارد: تفکر شخصی. "من فکر میکنم، پس هستم." در باور اسپینوزا [اما] تفکر، شخص و آگاهی از خویشتن بنیاد تفکر را تشکیل نمی دادند. و هیچ دسته بندی بین آگاهی حتمی ذهن و اطمینان از موجودیت یک "جهان خارجی" وجود نداشت. کناره گیری اسپینوزا از نحوه تقسیم بندی و نگرش دکارتی، او را تا زمان فرگه[13] در قرن نوزدهم (و اگر موافق باشید، تا هایدگر در قرن بیستم) از شالوده تفکر انسان غربی دور نگاه داشت. و [دوری از تفکرات اسپینوزا] بر اساس نوعی از تعصب یا جهل صورت نگرفت [نیاز زمانه چنین میطلبید]. برای او خویشتن شکاک و منزوی فقط یک وانمود بود. می توان تصوراتی را بال و پر داد – حتی میتوان داستانها نقل کرد – اما اینها نمی توانند احتمالات جدی محسوب شوند. [اینچنین است که اسپینوزا نتیجه میگیرد] نسبت ذهن آدمی با مابقی واقعیات، زمانی میتواند مورد بحث و بررسی قرار گیرد که ما قادر به درک مابقی واقعیات باشیم و نه قبل از آن.
سوماً، اسپینوزا یک جبرگرا بود. به چه معنی؟ برای او، ضرورت نه مقوله ای درون دایره منطق، که منطبق با حقیقت بود. هر چیزی می بایست دلیل و برهانی داشته باشد و برای آگاه شدن به چیزی می بایست از ادله آن باخبر بود. هیچ چیز بدون دلیل قابل فهمیدن نمی باشد. تمامی شبکه های علّی و توجیهی می بایست همبسته باشند چرا که انقطاع آنان باعث بروز مشکل عدم درک صحیح می گردد. "مقولاتی که هیچگونه ارتباطی با هم ندارند و دارای مشترکات نیستند، نمی توانند توسط یکدیگر شناخته شوند." عدم درک [طبیعت] و ناسازگاری [شناختها] قادر به باز کردن گره ای نمی باشند. بنابراین، جبرگرایی اسپینوزا منجر به یک رد و انکار [در اختیار] و هموار شدن مسیر پذیرش رمز و رازها گردید.
نظرات سیاسی و مذهبی اسپینوزا برای زمان خودش افراطی بودند. اشاره کرده است که در امر سیاست نه به ستایش کسی می پردازد و نه به تکفیر کردن آن، بلکه در جهت فهمیدن این مقوله قدم بر میدارد. همانگونه که کسی اگر بخواهد با هواشناسی آشنا شود، عمل میکند. در مورد مذهب او به یک تقسیم بندی قاطع دست میزند. مجموعه ایده ها و نظریات درباره طبیعت [یا خدا] و انسانیت را در یک گروه و تمرینات، رفتارها و رسم و رسومات دینی را در گروه دیگری قرار میدهد. در رابطه با مسایل گروه اول فرد میتواند مادامی که حقایق نخستینش نقض نشده باشند به هر آنچیز که میخواهد باور داشته باشد: یک شرط مخفی و ویران کننده [مذاهب اجباری] که میتواند بطور موثری قلمرو بررسی تمامی مسایل را به علم بسپارد. در مورد گروه دوم اما نظر اسپینوزا بر صحه گذاشتن بر خواسته های تاریخی و اجتماعی است با این اشاره که موارد گروه دوم ربطی با حقیقت پیدا نمی کنند و فقط یک خواست اجتماعی اند.
گاهاً از اسپینوزا بعنوان یکی از بنیانگذاران تفکر سیاست لیبرال و پیشرو عصر روشنفکری یاد می شود. حقیقتاً طبق نظر جاناتان اسراییل[14] که در کتابش روشنفکری افراطی[15] بیان داشته، والا بودن جایگاه اسپینوزا
در تاریخ سیر حرکت عقلانیت بخاطر دوباره بازبینی افکارش در سده اخیر بوده است. نظرات او در باب آزادیهای سیاسی و مذهبی در دهه هفتاد قرن هفدهم هم اکنون نیز توسط نظرات مشابه عبدالکریم سروش[ii] انعکاس یافته اند که اخیراً برایش در ایران دردسر آفرین بوده اند. در واقعیت، در مورد اسپینوزا نمی توان به یک تقسیم بندی ساده اکتفا نمود. او در هر موردی میگوید؛ که هیچ چیز را نمی بایست فقط بوسیله تقسیم بندی ها شناخت – "بشر حیوانی عقلانی است" و پاره ای از دیوان سالاری موجود است و نه خودش یک توجیه. طبق رای او ما می بایست همواره بر دلایل و یا ریشه های عقلانی استناد کنیم. در مورد اسپینوزا یک تصویر غنی اما گیج کننده باقی مانده است. نحوه زندگیش و زمانی که در آن میزیسته باعث ارایه چنین تصویری است. پیش زمینه های زندگی و تعلیمات یهودی، اثرات مذهب و سیاست هلندی و فلسفه دکارتی و علوم طبیعی جدیده بر اندیشه اسپینوزا اثر گذاشته اند. [شاید بدین علت باشد که] برخی از مفسران او را شخصیتی گوشه گیر و رومانتیک و منحصر به فرد معرفی کرده اند. در حقیقت، اسپینوزا در تقاطع بسیاری از پیشینه های تاریخی و سنتها واقع شد و انسان گرایی او دقیقاً محصول تعادلی است که از میان بایدها و نبایدهایش از این دو [تاریخ و سنتها] پدید آمدند. و این موضوع از او اندیشمندی منحصر به فرد می سازد. او خود را وارد بسیاری از جریانات متفاوت استدلالی زمان کرد و روا نیست که بدین دلیل او را اندیشمند یک عقلانیت غریب نام نهاد.
اگر ما در دوران پس از دکارت به سر میبریم، پس زمان خوبی برای مطرح کردن اسپینوزا است. کسی که شاید بهتر از هر کس دیگری دکارت را فهمید. انجمن فکری پیرو اسپینوزا در فرانسه غوغایی برپا کرده است. از چند سال گذشته نیز توجه به اسپینوزا در دانشگاه ها افزایش یافته است. انجمن آمریکای شمالی اسپینوزا هم در دهمین سالگردش گسترده تر می شود. در بریتانیا اما ... بهتر است که تلاشی را آغاز کرد.
والدين برلين كه در شهر ريكا در لاتويا مي زيستند يهودياني سكولار بودند، اما پدربزرگ و مادربزرگش بر اجراي آداب سنتي مذهب اصرار مي ورزيدند. پدر آيزايا تاجر الوار بود و واگن هاي چوبي تخت خوابدار به راه آهن تزاري مي فروخت. در جريان نخستين جنگ جهاني و به دنبال پيشروي آلمان ها به سمت ريكا در 1915، خانواده برلين ابتدا به آندرناپل و سپس در 1917 به پتروگراد رفتند و سپس از بروز انقلاب بلشويكي در روسيه، چون اوضاع را نامساعد تشخيص دادند، به انگلستان كوچ كردند. آيزاياي 12 ساله پس از طي دوران مقدماتي تحصيل، به سال 1928 به دانشگاه آكسفورد رفت و ليسانس خود را در رشته ادبيات كلاسيك، فلسفه و علوم سياسي اخذ كرد و آن گاه به قصد روزنامه نگار شدن درخواستي به روزنامه «گاردين» نوشت، اما در مصاحبه ورودي توفيق نيافت و به صرافت ادامه تحصيل در رشته حقوق افتاد.
در ايـن هنـگام يـكـي از اسـاتيــد نيــوكـالـج (New College) آكسفورد كه با وي دوست بود او را به عنوان مدرس فلسفه به اين كالج دعوت كرد. مقارن با همين زمان كالج آل سولز (All Souls) نيز يك بورس تحقيقاتي به او اعطا كرد. به اين ترتيب برلين تا سال 1928 كه رسما به عضويت كادر علمي نيوكالج درآمد، از مزاياي هر دو مسئوليت خود بهره مي برد. كتاب كوچك «زندگي و محيط اجتماعي كارل ماركس» كه به سال 1929 انتشار يافت، محصول پژوهش او براي كالج آل سولز بود.
آيزايا برلين در دوران دومين جنگ جهاني و به سال 1941 از طرف وزارت اطلاعات انگلستان به آمريكا اعزام شد تا گزارش هاي مرتبي در خصوص روحيات آمريكاييان و عكس العمل هاي آنان در قبال جنگ به لندن ارسال كند. گزارش هاي پر محتواي برلين به زودي توجه وزارت امور خارجه و شخص چرچيل را به خود جلب كرد و سبب شد تا سال بعد او را به عضويت وزارت امور خارجه درآورند و مسئوليت ارسال تحليل هاي سياسي در سفارت انگليس در واشنگتن را به او بسپارند. مجموعه گزارش هاي برلين از آمريكا به سال 1981 تحت عنوان «گزارش هاي واشنگتن 1945-1941» انتشار يافت.
برلين مدتي كوتاه نيز در سفارت انگلستان در مسكو خدمت كرد و در اين مدت ملاقات هايي با روشنفكران سرشناس شوروي مانند «بوريس پاسترناك » و «آنا آخماتوا» انجام داد كه تاثير تعيين كننده اي بر جهت گيري فكري او در آينده باقي گذارد و او را بيش از پيش به بررسي انديشه هاي متفكران روس و ترجمه آثار آنان به زبان انگليسي علاقه مند كرد. در پايان جنگ برلين تصميم گرفت فلسفه را رها كند و به پژوهش در تاريخ انديشه ها مشغول شود. او در سال 1957 به استادي كرسي نظريه اجتماعي و سياسي در كالج آل سولز منصوب شد و رساله مشهور خود با نام «دو مفهوم آزادي» را در هنگام تصدي اين كرسي قرائت كرد.
در اين رساله كه از زمان انتشار تاكنون تاثير بسيار زيادي بر بحث هاي نظري در باب آزادي باقي گذارده، برلين از يك سو بر اين نكته تاكيد كرد كه آزادي يك مفهوم اساسي و غيرقابل تحويل به ديگر مفاهيم است و آن را نمي توان با تكيه به مفاهيم ديگر مانند عدالت، مساوات، سعادت، آسودگي وجدان و نظاير آن تبيين كرد و از سوي ديگر ميان دو نوع آزادي «منفي» و «مثبت» تمايز قائل شد. آزادي منفي به معناي آزاد بودن از قيودي است كه توسط ديگران بر شخص تحميل مي شود. آزادي مثبت به معناي آزادي براي دستيابي به خواست ها و علايقي است كه شخص بدان ها تمايل دارد. برلين استدلال مي كند در حالي كه آزادي منفي ارزشمند و ضروري است، آزادي مثبت مي تواند به استبداد و اعمال محدوديت بر آزادي افراد از سوي كساني منجر شود كه مي پندارند حقيقت مطلق و ارزش هاي متعالي تنها در اختيار آنان است و تنها آنان شايستگي داوري در خصوص اين امور را دارند.
ديدگاه هاي برلين درباره آزادي به عنوان تفسير تاز ه اي از ليبراليسم مورد استقبال قرار گرفت، اما نكته مهمي كه مي بايد از باب رهيافت ليبراليستي او در نظر داشت اين است كه برلين به عوض آنكه از ليبراليسم خوش بينانه «جان استوارت ميل» متاثر باشد، كاملا تحت تاثير ليبراليسم بدبينانه متفكران روس است. برلين در جبين بشريت نور رستگاري نمي بيند و به آينده خوش بين نيست و بر اين باور است كه ابناي بشر به دست خود موجبات نابودي خويش را فراهم مي كنند. او موافق با اين رهيافت براي يكي از آخرين آثار خود نام «الوار خميده انسانيت» را برگزيد كه آن را از عبارتي از كانت وام گرفته بود: «از الوار خميده انسانيت هيچ چيز راستي تاكنون ساخته نشده.»برلين كه به زبان هاي روسي، آلماني، انگليسي و فرانسه تسلط داشت، سخنوري توانا و مدرسي خوش محضر بود.
اما در كار نويسندگي بيشتر به مقاله نويسي گرايش داشت تا تحرير كتاب هاي جامع و تقريبا همگي آثارش در قالب مقالات متنوعي است كه در مجموعه هاي مختلف جمع آوري شده است و احيانا در آنها موارد تكراري نيز به چشم مي خورد. او در يكي از مقالات مشهورش با نام «خارپشت و روباه» كه در آن به بررسي ديدگاه تولستوي درباره تاريخ پرداخته، متفكران را به دو گروه خارپشت ها و روباه ها تقسيم مي كند.خارپشت ها آناني هستند كه در طول زندگي يك ايده عميق و بزرگ عرضه مي كنند و همه آثار قلمي شان در بسط و تكميل همان ايده اصلي است.روباه ها به عكس كساني هستند كه به حوزه هاي گوناگون سر مي كشند و از هر يك از گشت و گذارهاي خود ارمغان كوچكي به همراه مي آورند.
برلين روباهي بود كه دو ايده اصلي را همچون خارپشت ها مطرح ساخته بود: آزادي و كثرت گرايي (پلوراليسم). برلين در عين اعتقاد به پلوراليسم و تاكيد بليغ بر اين نكته كه در جوامع بشري احيانا ارزش ها، اصول و آرمان هايي يافت مي شوند كه به يكديگر قابل تحويل نيستند و افراد بايد بياموزند كه در كنار هم و با رعايت احترام متقابل براي آرا و انديشه هاي يكديگر زندگي كنند به نسبي گرايي قائل نبود و بر عام بودن برخي ارزش ها نظير آزادي و معرفت علمي تاكيد مي ورزيد.
احتمالاٌ مهمترین تأثیر بر او از دائره المعارف (ژان لوروند دالامبرودنیس) بود، اما کاملاٌ مطابق آئین کاتولیک نیز تعلیم دید. در سال 1793 که آمپر 18 ساله بود، یعنی در حکومت وحشت و پر هرج و مرجترین دوران انقلاب فرانسه ، پدرش ناعادلانه محکوم به اعدام با کیوتین شد و پس از مرگ پدرش در آن سال ناراحتی عجیبی او را احاطه نمود، بطوریکه مدت یکسال طول کشید تا به وضع عادی خود برگشت.
ازدواج
در همین هنگام که بیست و یکسال بیش نداشت، به عشق دختری
بیست و سه ساله گرفتار گردید. در سال 1799 آمپر با کاترین آنتوانت کاروان
ازدواج کرده و در 1800 پسر آنها ژان ژاک به دنیا آمد. اما پس از مدت
کوتاهی ، مادر تندرستی خود را از دست داد و در 1803 فوت کرد. بر اثر این
حوادث غم انگیز دوران جوانی ، آمپر همواره شخصیت افسرده از خود نشان
میداد.
علایق و زمینههای فعالیت
آمپر هیچگونه آموزشی رسمی ندیده ، پدرش
او را به زیاد خواندن تشویق میکرد و آمپر جوان همه مقالات دایره المعارف
مشهور ژان لوروند دالامبرودنیس دید روی را بخاطر سپرد. پدر و مادر او
کاتولیکهای معتتقدی بودند و آمپر همواره از تنش میان تمایلات روشنفکرانه و
باورهای مذهبی رنج میبرد. یکی از اولین رشتههای مورد علاقهاش گروه بندی
گیاهان بود و نیز استعداد زود رسی در ریاضیات از خود نشان داد. آمپر پس از
کمی تدریس خصوصی و عمومی در بورگ و لیون ، در 1804 برای تدریس ریاضیات در
مدرسه پلی تکنیک ، که موسسه معتبری در زمینه آموزش علوم در پاریس بود،
انتخاب شد.
وی چندین یادداشت ریاضی درباره معادلات دیفرانسیل جزئی نوشت و در 1814 عنوان ریاضیدان به عضویت فرهنگستان علوم فرانسه برگزیده شد. در این دوره آمپر در کنار ریاضی به تکمیل و بسط در زمینه شیمی نیز پرداخت. وی مفهومی کاملا هندسی از ساختار مولکولی طرح کرد، طرحی در دسته بندی عناصر شیمیایی ارائه داد و آنچه را که بطور کلی فرضیه آووگادرو نامیده میشود، نیز بصورتی مستقل عرضه کرد. آمپر در پاریس با دیدن دختری به نام ژان پوتو تمام غم و اندوه خود را فراموش نمود ولی کار این ازدواج به جایی رسید که یک روز زنش او را از خانه بیرون کرد، در این موقع آمپر سمت استادی مدرسه پلی تکنیک را داشت.
دیدگاهها
بر طبق نظر آمپر دو سطح شناخت جهان خارجی وجود دارد،
نمودها که مستقیماٌ از راه جوابی به ما عرضه میشوند و بودها که علل عینی
نمودها به شمار میروند. ما میتوانیم روابط میان نمودها و بودها را نیز
بشناسیم و این روابط درست به اندازه بودها واقعیت دارند. شور فکری مداوم
زندگی آمپر از سال 1801 تا زمان مرگش دستگاه فلسفی بود، اما این سالها به
پژوهشهای علمی فوق العاده مبتکرانه نیز اختصاص داشتند.
آمپر و علم فیزیک
آمپر از 1801 تا حدود 1815 خود را عمدتاٌ وقف
ریاضیات کرد به تدریج که دلبستگیش به ریاضیات کاهش یافت شیفته شیمی گردید
و از 1821 تا 1828 دانش برق پویایی (الکترودینامیک) را پایه گذاری کرد و
توسعه داد و همین کار عملی است که او را شهره ساخته و در ردیف اول
فیزیکدانان جایگاه والایی به او بخشیده است. بزرگترین مقاله ریاضی آمپر با
عنوان یادداشت درباره محاسبه انتگرال معادلات دیفرانسیل جزئی به بحث
پیرامون مسائل گوناگون انتگرال گیری معادلههای دیفرانسیل جزئی مربوط
میشود. در سال 1815 آمپر نامه خود به برتوله را منتشر ساخت با عنوان نامه
آقای آمپر به آقای کنت برتوله درباره تعیین نسبتهای ترکیب اجسام بر حسب
تعداد و حالت مولکولهایی که اجزای تشکیل دهنده آن اجسام از آنها ترکیب
شدهاند.
از نظریه جاذبه عمومی که بطور عادی مایه پیوستگی اجسام دانسته میشود و از این واقیعت که نور به آسانی از اجسام شفاف میگذرد، آمپر نتیجه گرفت که نیروهای جاذبه و دافعه که با هر مولکولی ملازمند، مولکولهای دیگر اجسام را در فواصلی از یکدیگر نگاه میدارند که به گفته آمپر مقایسه با ابعاد این مولکولها بینهایت بزرگند، در سال 1821 آمپر هم به عنوان ریاضیدان و هم تا اندازهای به عنوان شیمیدانی نو آور شهرتی بدست آورده بود.
آمپر تا 1840 که 45 ساله شده بود، توجه زیادی به فیزیک نداشت. در آن سالها هانس کریستیان اورستد کشف کرد که جریان الکتریسیته میتواند جهت قرار گرفتن آهنربای آویخته را تغییر دهد. آمپر بی درنگ کار اورستد را دنبال کرد و به این نتیجه رسید که دو جریان الکتریکی خطی ، بسته به جهتهایشان نسبت به هم ، یکدیگر را جذب یا دفع میکنند. وی سپس نظر داد که همه پدپدههای مغناطیسی در نتیجه نیروهای مشابهی که بین مدارهای ظریف مولکولی درون آهنربا وجود دارند ناشی میشوند. او موفق شد که برای این نیروهای وارد بر اجزای بینهایت کوچک مدار ، فرمولی ریاضی کشف کند و این فرمول را برای ترتیبهای آزمایشی بسیار متنوعی از مدارها و آهنرباها بکار ببرد.
بدین سان ، شاخه جدیدی از فیزیک که او آنرا "الکترودینامیک" نامید بوجود آمد. وی در سال 1822 به کشف القایش الکترومغناطیسی بسیار نزدیک شده ، ولی افتخار کشف آن در سال 1831 نصیب مایکل فاراده شد. مهمترین خدمات و خلاقیت آمپر در مرحله گذار از نظریههای الکترو استاتیک و مغناطیس اوایل سده نوزدهم به نظریه میدان الکترودینامیکی که صورت گرفت. نبوغ او در زمینههای نظری و تجربی سبب شد که جیمز کلرک ماکسول ، فیزیکدان معروف انگلسیی از او به عنوان نیوتن الکترویسته نام ببرد. در 1881 بکای جریان الکتریکی به نام او ، آمپر نامیدند. آمپر علاوه بر سهمی که در پیشرفت ریاضیات ، شیمی و فیزیک داشت، به فلسفه و بویژه روش شناسی علمی و طرحهای دسته بندی علاقمند بود.
آلبرت مرتباً و هر سال از پس سال دیگر طبق تعالیم کاتولیک تحصیل کرد و از آن لذّت فراوان میبرد وحتّی در مواردی از دروس که به شرعیات و قوانین مذهبی کاتولیک بستگی داشت چنان قوی شد که میتوانست در هر مورد که همشاگردانش قادر نبودند به سؤالهای معلّم جواب دهند او به آنها کمک میکرد.
انیشتین جوان در ده سالگی مدرسه ابتدائی را ترک کرد و در شهر مونیخ به مدرسه متوسطه «لوئیت پول» وارد شد. در مدرسه متوسطه اگر مرتکب خطایی میشدند، راه و رسم تنبیه ایشان آن بود که میبایست بعد از اتمام درس ، تحت نظر یکی از معلّمان ، در کلاس توقیف شوند و با درنظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگیز کلاسهای درس ، این اضافه ماندن شکنجهای واقعی محسوب میشد.
ذوق هنری
ذوق
هنری انیشتین چنان بود که او وقتی پنج ساله بود، روزی پدرش قطب نمایی جیبی
را به وی نشان داد، خاصّیت اسرار آمیز عقربه مغناطیسی در کوک تأثیر عمیقی
گذاشت. با وجود آنکه هیچ عامل مرئی در حرکت عقربه تأثیری نداشت، کودک چنین
نتیجه گرفت در فضای خالی باید عاملی وجود داشته باشد که اجسام را جذب کند.
وقتی که انیشتین پانزده ساله بود حادثهای اتفاق افتاد که جریان زندگی او
را به راه جدیدی منحرف ساخت.
هرمان پدر او در کار تجارت خویش با مشکلاتی مواجه شد و در پی آن صلاح را در آن دیدند که کارخانه خود را در مونیخ بفروشد و جای دیگری را برای کسب و کار خود ترتیب دهند. از آنجا که وی خوش بین و علاقمند به کسب لذّتهایی بود، تصمیم گرفت که به کشوری مهاجرت کند که زندگی در آن با سعادت بیشتری همراه باشد و به این منظور ایتالیا را انتخاب کرد و در شهر میلان مؤسسه مشابهی را ایجاد کرد. هنگامیکه وارد شهر میلان شدند آلبرت به پدر خود گفت که قصد دارد تابعیت کشور آلمان را ترک گوید. آقای هرمان به وی تذکر داد که این کار زشت و نابهنجار است.
دوران دانشجویی
در این دوران مشهورترین مؤسسه فنی در اروپا مرکزی
به استثنای آلمان ، مدرسه دارالفنون سوئیس در شهر زوریخ بوده است. آلبرت
در امتحان داوطلبان شرکت کرد، ولی بخاطر اینکه در علوم طبیعی اطلاّعات
وسیعی نداشت درامتحان پذیرفته نشد. با این حال مدیر دارالفنون زوریخ تحت
تأثیر اطلاّعات وسیع او در ریاضیات واقع شد و از او درخواست کرد که دیپلم
متوسطهای را که برای ورود به دارالفنون لازم است در یک مدرسه سوئیسی بدست
آورد و او را به مدرسه ممتاز شهر کوچک «آرائو»که با روش جدیدی اداره میشد
معرفی کرد.
بعد از یک سال اقامت در مدرسه مذبور دیپلم لازم را بدست آورد و در نتیجه بدون امتحان در دارالفنون زوریخ پذیرفته شد. با اینکه درسهای فیزیک دارالفنون آمیخته با هیچگونه عمق فکری نبود، باز هم حضور در آنها آلبرت را تحریک کرد که کتب جستجو کنندگان بزرگ این را مورد مطالعه قرار دهد. او ، آثار استادان کلاسیک فیزیک نظری از قبیل: بولتزمان ، ماکسول و هرتز را با حرص عجیبی مطالعه کرد. شب و روز اوقات او با مطالعه این کتابها میگذشت و ضمن مطالعه آنها با هنر استادانهای آشنا شد که چگونه بنیان ریاضی مستحکمی ساخت. او درست در خاتمه قرن 19 تحصیلات خود راپایان داد و به مسأله مهم تهیه شغل مواجه شد.
از آنجا که نتوانست مقام تدریسی در مدرسه پلی تکنیک بدست آورد، تنها یک راه باقی ماند و آن این بود که چنین شغل و مقامی در مدرسه متوسطهای جستجو کند. اکنون سال 1910 شروع شده و آلبرت بیست و یک سال داشت و تابعیت سوئیس را بدست آورده بود. او در هنگام داوطلب شغل معلّمی خصوصی گردید و پذیرفته شد. انیشتین از کار خود راضی و حتّی خوشبخت بود که میتواند به پرورش جوانان بپردازد، امّا بزودی متوجّه شد معلمّان دیگر نیکی را که او میکارد ضایع و فاسد میکنند و این شغل را ترک کرد.
بعد از این دوران تاریک ، ناگهان نوری درخشید و بعد از مدّتی در دفتر ثبت اختراعات مشغول به کار شد و به شهر «برن» انتقال یافت. کمی بعد از انتقال به شهر برن انیشتین با میلواماریچ همشاگردی قدیم خود در مدرسه پلی تکنیک ازدواج کرد و حاصل آن دو پسر پی در پی بود که اسم پسر بزرگتر را آلبرت گذاشتند. کار انیشتین در دفتر اختراعات خالی از لطف نبود و حتّی بسیار جالب مینمود وظیفه وی آن بود که اختراعات را که به دفتر مذبور میآوردند، مورد آزمایش اوّلیه قرار میداد.
شاید تمرین در همین کار موجب شده بود که وی با قدرت خارق العاده و
بیمانند بتواند همواره نتایج اصلی و اساسی هر فرض و نظریه جدیدی را با
سرعت درک و استخراج کند. چون انیشتین بخصوص به قوانین کلی فیزیک علاقه
داشت و به حقیقت در صدد بود که با کمک محدودی میدان وسیع تجارت را به وجهی
منطقی استنتاج کند.
کسب کرسی استادی دانشگاه
در اواخر سال 1910
کرسی فیزیک نظری در دانشگاه آلمانی پراگ خالی شد. انتصاب استادان این قبیل
دانشگاهها طبق پیشنهاد دانشکده بوسیله امپراتور اتریش انجام میگرفت که
معمولاً حقّ انتخاب خویش را به وزیر فرهنگ وا میگذاشت. تصمیم قطعی برای
انتخاب داوطلب ، قبل از همه ، بر عهده فیزیکدانی به نام «آنتون لامپا» بود
و او برای انتخاب استاد دو نفر را مدّ نظر داشت که یکی از آنها «کوستاو
یائومان» و دیگری «انیشتین» بود. «یائومان» آن را نپذیرفت و پس از کش و
قوسهای فراوان انیشتین این مقام را پذیرفت.
وی صاحب دو ویژگی بود که موجب گردید وی استاد زبردستی گردد. اوّلین آنها این بود که علاقه فراوان داشت تا برای عدّه بیشتری از همنوعان خود و بخصوص کسانی که در حول و حوش او میزیستهاند مفید باشد. ویژگی دوّم او ذوق هنریش بود که انیشتین را وا می داشت که نه فقط افکار عمومی خود را به نحوی روشن و منطقی مرتّب سازد، بلکه روش تنظیم آنها به نحوی باشد که چه خود او و چه استفاده کنند از نظر جهان شناسی نیز لذّت میبرند.
هدف انیشتین این بود که فضای مطلق را از فیزیک براندازد، نظریه نسبیت سال 1905 که در آن انیشتین فقط به حرکت مستقیم الخط متشابه پرداخته بود، انیشتین با کمک اصل تعادل پدیدههای جدیدی را در مبحث نور پیش بینی کند که قابل مشاهده بودهاند و میتوانست صحت نظریه جدید او را از لحاظ تجربی تأیید کرد.
عزیمت از پراگ
در مدّتی که انیشتین در پراگ تدریس میکرد، نه فقط
نظریه جدید خود را درباره غیر وی بنا نهاد بلکه با شدّت بیشتری نظریه خود
را درباره کوانتوم نو را که در شهر برن شروع کرده بود، توسعه داد. با همه
این تفاصیل انیشتین به دانشگاه پراگ اطّلاع داد که در خاتمه دوره تابستانی
سال 1912 خدمت این دانشگاه را ترک کرد. عزیمت ناگهانی انیشتین از شهر پراگ
موجب سر و صدای بسیار در این شهر شد، در سر مقاله بزرگترین روزنامه آلمانی
شهر پراگ نوشته شد: «که نبوغ و شهرت فوق العاده انیشیتن باعث شد که
همکارانش او را مورد شکنجه و آزار قرار دهند و به ناچار شهر پراگ را ترک
کرد.»
انیشتین عازم شهر زوریخ گردید و در پایان سال 1912 با سمت استادی مدرسه پلی تکنیک زوریخ مشغول به کار شد. شهرت انیشتین به تدریج تا آنجا رسیده بود که بسیاری از مؤسسات و سازمانهای علمی جهان علاقه داشتند که وی به عنوان عضو وابسته با مؤسسه ایشان در ارتباط باشد. سالها بود که مقامات رسمی آلمان کوشش میکردند که شهر برلین نه فقط مرکز قدرت سیاسی و اقتصادی باشد، بلکه در عین حال کانون فعالیت هنری و علمی نیز محسوب گردد، به همین جهت از انیشتین دعوت به عمل آوردند. مدّت کمی بعد از ورود انیشتین به برلین ، انیشتین از زوجه خویش هیلوا که از جنبههای مختلف با او عدم توافق داشت جدا گردید و زندگی را با تجرد میگذارند.
هنگامی که به عضویت آکادمی پادشاهی انتخاب شد، سی و چهار سال سن داشت و نسبت به همکاران خود که از او مسنتر بودند بیش از حد جوان مینمود. در این حال همه انیشتین را در وهله اوّل مردی مؤدب و دوست داشتنی به نظر میآوردند. فعالیت اصلی انیشتین در برلین این بود که با همکاران خویش و یا دانشجویان رشته فیزیک درباره کارهای علمی مصاحبه و مذاکره کند و آنها را در تهیه برنامه جستجوی علمی راهنمایی کند.
انیشتین و جنگ جهانی اول
هنوز یکسال از اقامت انیشتین در برلین
نگذشته بود که ماه اوت 1914 جنگ جهانی شروع شد. در مدّت جنگ جهانی اول ،
روزنامههای برلین همه روزه از وقایع جنگ و شروع فتوحات ارتش آلمان بود.
در عین حال انیشتین در منزل خود با دختر عمه خویش الزا آشنایی پیدا کرد.
الزا زنی مهربان و خونگرم بود و همچنین او از شوهر مرحوم سابق خود دو دختر
داشت، با اینحال انیشتین با او ازدواج کرد. جنگ بین المللی و شرایط معرفت
النفسی که در نتیجه آن بر دنیای علم تحصیل گردید مانع از آن نشد که
انیشتین با حرارت فوق العاده به توسعه و تکمیل نظریه ثقل خویش بپردازد.
وی با پیمودن راه تفکّری که در پراگ و زوریخ پیش گرفته بود توانست در سال 1916 نظریهای برای ثقل و جاذبه عمومی بنا نهد که مستقل از نظریههای گذشته و از نظر منطقی دارای وحدت کامل بود. اهمیت نظریه جدید به زودی مورد تأیید و توجه دانشمندانی واقع گردید که دارای قدرت خلاق علمی بودند. تأیید تجربی نظریه انیشتین توجّه عموم مردم را به شدّت جلب کرده بود از این پس دیگر انیشتین مردی نبود که فقط مورد توجّه دانشمندان باشد و بس. بزودی وی نیز همچون زمامداران مشهور ممالک ، بازیگران بزرگ سینما و تئاتر شهرت عام بدست آورد.
مسافرتهای انیشتین
تبلیغات مخالف و حملاتی که علیه انیشتین میشد
موجب گردید که در تمام ممالک جهان و در همه طبقات اجتماعی توجّه عموم مردم
بسوی نظریههای او جلب شود. مفاهیمی که برای تودههای مردم هیچگونه اهمیتی
نداشته است و عامه ایشان تقریبا چیزی از آن درک نمیکردند، موضوع مباحث
سیاسی گردید. انیشتین در این زمان سفرهای خود را آغاز کرد، ابتدا به هلند
، بعد به کشورهای چک و اسلواکی ، اسپانیا ، فرانسه ، روسیه ، اتریش ،
انگلیس ، آمریکا و بسیاری کشورهای دیگر. امّا نکته قابل توجّه این است که
وقتی انیشتین و همسر او به بندرگاه نیویورک شدند با استقبال شدید و
تظاهرات پر شوری مواجه شدند که به احتمال قوی نظیر آن هرگز هنگام ورود یکی
از دانشمندان رخ نداده بود.
انیشتین به آسیا و به کشورهای چین ، ژاپن و فلسطین سفر کرده است و این خاتمه سفرهای او بود. درسال 1924 بعد از مسافرتهای متعدد به اکناف جهان انیشتین بار دیگر در برلین مستقر گردید. حملات همچنان بر او ادامه داشت و نظریات او را به عنوان بیان افکار قوم یهود و به سود فاشیسم میدانستند، به این دلیل انیشتین به شهر پرنیستون در آمریکا میرود. بعد از چندی همسرش الزا در سال 1936 از دنیا میرود و خواهر انیشتین که در فلورانس بود به شهر پرنیستون نزد برادرش آمد.
در همین دوران انیشتین تابیعت کشور آمریکا را میپذیرد. انیشتین در سال 1945 طبق قانون بازنشستگی مقام استادی مؤسسه مطالعات عالی پرنیستون را ترک کرد. ولی این تغییر سمت رسمی ، تغییری در روش زندگی و کار او بوجود نیاورد. وی کماکان در پرنیستون بسر میبرد و در مؤسسه مذبور تجسّسات خود را ادامه دهد.
آخرین سالهای زندگی انیشتین
این دوران تجسس در نیمه انزوای شهر
پرنیستون با اضطراب و اغتشاش آمیخته شده بود. هنوز ده سال دیگر از زندگی
انیشتین باقی مانده بود، لیکن این دوره ده ساله درست مصادف با هنگامی بود
که عصر بمب اتمی شروع میگردید و بشریّت تمرین و آموزش خویش را در این
زمینه آغاز میکرد. بنابراین مسأله واقعی که برای او مطرح شد موضوع چگونگی
پیدایش بمب اتمی نبود، با وجود اینکه منظور ما در اینجا دادن چشم اندازی
مختصر از روابط انیشتین با حوادث بزرگ سیاسی آخرین سالهای زندگی او
میباشد، باز هم اگر از دو موضوع اساسی یاد نکنیم همین چشم انداز هم ناقص
خواهد بود. یکی از آنها نامه مشهور است که وی میبایست برای همکاری خود در
شوروی سابق بفرستد و دوم شرح وقایعی است که در اوضاع و احوال فیزیکدانان
آمریکایی ، خاصه دانشمندان اتمی ، در داخل مملکت خودشان تغییر بسیار ایجاد
کرد.

Mohsen Kavehrad
متولد یازدهم دیماه 1329
پروفسور محسن کاوه راد استاد
دانشکده مهندسی برق در دانشگاه ایالتی ینسیلوانیا می باشند. ایشان مدرک
لیسانس را در مهندسی برق از پلی تکنیک تهران (1973) مدرک فوق لیسانس را
در مهندسی برق از پلی تکنیک وستر در ایالت ماساچوست آمریکا (1975) و
دکترای خود را در رشته مهندسی برق (رشته مخابرات) از دانشگاه پلی تکنیک
بروکلین دریافت نمودند (1977).
پروفسور کاوه راد از سال 1978 تا 1981 با کمپانی های Fairchild و
GTE در زمینه مخابرات فضایی همکاری می کردند. در دسامبر 1981 ایشان به
آزمایشگاه تحقیقاتی (Bell Laboratories) در امریکا پیوستند. از جمله
فعالیت های ایشان در این آزمایشگاه می توان به تحقیق ، تکمیل و مهندسی
سیستم های مخابراتی گوناگون اشاره کرد.
در ماه مارس 1989 دکتر کاوه راد بعنوان پروفسور در دانشگاه اوتاوا در کانادا کار دانشگاهی را شروع کرده و در مدت زمان همکاری ایشان با این دانشگاه ، پروفسور کاوه راد مدیریت آرمایشگاه "تحقیقات مخابرات"، مدیریت آزمایشگاه "شبکه های فتونیک .. مدیریت پروژه ، "مخابرات و تئوری اطلاعات اونتاریو". مدیریت پروژه در مرکز تحقیقات مخابرات کانادا و مدیریت مرکز تحقیقات مخابرات اوتاوا- کارالتون را نیز به عهده داشتند.
تابستان 1991 را دکتر کاوه راد بعنوان مشاور در آزمایشگاه NTT در ژاپن گذراندند. همچنین ایشان به مدت 6 ماه با کمپانی NORTEL در اوتاوا بعنوان فرصت مطالعاتی همکاری می کردند. در ژانویه 1997 پروفسور کاوه راد به دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا بعنوان پروفسور در دانشکده مهندسی برق ملحق شدند. در آگوست 1997 بعنوان مدیر "مرکز تحقیقات مخابرات و اطلاعات" منتصب شدند. در سال 2004 دکتر کاوه راد مدت 6 ماه را در آزمایشگاه AT&T Shannon در نیوجرسی گذراندند.
پروفسور کاوه راد در زمینه های مخابرات ماهواره ای. مخابرات ثابت و سیار. مخابرات لیزر در اتمسفر. فیبر نوری و شبکه های فیبر نوری فعالیت های تحقیقاتی داشته اند. در حال حاضر از جمله علایق ایشان تحقیق در زمینه تکنولوژی سیستم. معماری شبکه و شبکه های مخابرات نوری می باشند. در مدت زمان فعالیت آکادمیک ، دکتر کاوه راد چندین تز دکترا را نظارت و تکمیل نموده اند. دانشجوهای ایشان در حال حاضر ازجمله بهترین ها در صنعت و محیط های آکادمیک می باشند.
فعالیت های تحقیقی دکتر کاوه راد در زمینه مخابرات دیجیتال بی سیم و شبکه های فیبر نوری منجر به اخذ درجه IEEE Fellow در سال 1992 شد. این یکی از بالاترین درجات علمی مهندسی برق میباشد. در زمان همکاری با آزمایشگاه Bell دکتر کاوه راد 3 جایزه ویژه برای نتایج تحقیقاتشان در زمینه های سیستم های مخابرات بی سیم . جایزه TRIO برای اختراع " کوپلر نوری غیر فعال"، جایزه IEEE VTS Neal Shepherd یرای بهترین مقاله. 3 جایزه بهترین مقاله از انجمن IEEE Laser and Electro-Optic و مدال طلا از طرف " مرکز علوم مهندسی کانادا" برای بهترین تز دکترا دریافت نمودند.
پروفسور کاوه راد به عنوان محقق در محافل معتبر دنیا شناخته شده هستند و به کنفرانس های بین المللی متعدد بعنوان سخنران دعوت شده اند. تحقیقات ایشان در طی 3 دهه در بیش از 300 مقاله علمی در مجلات بین المللی و نیز چندین کتاب و اختراع (ثبت شده) منتشر شده است.
در سال 1994 از پروفسور کاوه راد ازطرف وزیر صنعت کانادا بعنوان رهبر تحقیقات و تکمیل شاهراه اطلاعاتی کانادا نام برده شده است.
اخبار مربوط به اختراعات ایشان در محافلی چون تایمز نیویورک و BBC لندن و ..... غیره بارها به چاپ رسیده است.
در زندگی شخصی ، پروفسور کاوه راد از مطالعه و سرودن اشعار فارسی لذت برده و معتقدند، همانطورکه اختراعات در علوم و مهندسی کار مغزند اشعار اختراع قلب (روح) میباشند و حتی در ابداع مهندسی ارتباط قلب و مغز نقش مهمی را میتواند ایفا نماید.
| انتقال داده هاى اينترنتى با استفاده از برق فشار قوى |
|
يک محقق ايرانى موفق شده است مشکل انتقال داده هاى اينترنتى با |

روزی گفتگو از چاپلوسی ها و گزاف بافیها و دروغ نویسی های یک تاریخنگار
زمان قاجار می داشتم ، شنوندگان همگی چنین پاسخ دادند : « بیچاره مجبور
بوده ، اگر آنها را نمی نوشت از دربار بیرونش می کردند.» دیدم اینان همگی
بر آنند که در راه روزی طلبیدن به هر پستی و زشتی توان بر خاست ، و آنگاه
چاپلوسی از یک توانا و دروغ نویسی در تاریخ را چندان گناه بزرگی نمی
شناسند.بلکه خود ایشان هر کدام به این پستی ها آلوده اند و انها را یک
گونه زیرکی و هنرمندی می شناسند.
سخن کوتاه می کنم ، من یقین دارم که
اگر کتابهایی در تاریخ مشروطه نوشته شود بیش از همه ستایش توانگران و
توانایان خواهد بود و از جانبازان دلیر کمتر گفتگویی خواهد شد.
خاندانهایی
در ایران با دارایی بزرگی به مشروطه خواهی برخاستند و در نتیجه کوششهای
چندین ساله دارایی خود را از دست داده بینوا گردیدند. از این سوی کسانی
نیز با دست تهی به کار بر خاستند و در اندک زمانی دارایی بسیار اندوختند.
هر دوی اینها چشم دارند نامشان در تاریخ بماند. ولی پیداست که آن یکی
چگونه خواهد ماند.و این یکی چگونه خواهد ماند.
دوباره می گوییم : ما به
نوشتن این تاریخ برخاستیم که این نیکی ها و بدی ها را از هم جدا گردانیم و
پیداست که این گله ها را پیش بینی کرده بودیم و زیان آن را به خود هموار
ساخته ایم."
کسروی در بارهء تاریخ هجده ساله می نویسد : " در آن
روزها که من به این کار برخاستم ، یک دسته بزرگی ، چون در آن جنبش پا در
میان نداشته و یا اگر داشته شایستگی از خود نشان نداده بودند ؛ از این رو
همیشه به کاستن از ارج آن می کوشیدند و همین که گفتگو به میان می آمد ،
چنین می گفتند : " چیزی بود و دیگران پیش آورده بودند و هم خودشان از میان
بردند..." روزی یکی می گفت " تبریز که یک سال ایستادگی در برابر دولت نمود
، پول از لندن برای ایشان فرستاده می شد. " یک سخنی را که هم دروغ آشکار و
هم سراپا ننگ است. به این دلیری می گفت و روی آن پافشاری نشان می داد.
یازده ماه ایستادگی تبریز را که سراپا مایه گردن فرازی از ایرانیان بوده ،
زبان بریده بدین سان آلوده می گردانید. آن ایستادگی تبریز از ستارخان و
همراهانش آغاز یافت و اینان تا یک ماه بیشتر نیازی به پول نداشتند."
کسروی
می نویسد : " جنبش مشروطه در تاریخ ایران کمتر مانند دارد. کسانی که در آن
روز برخاستند و آن جانفشانی های گرانبها را کردند ، چه در آذربایجان و چه
در گیلان و دیگر جاها ، مردان ارجداری هستند و باید همیشه نامهای ایشان را
به نیکی و ارجمندی یاد کرد.
این خود بسیار نادانی بود که کسانی از ارج
آنان کاستند و نام تاراجگر به روی آنان گذاردند و در دیده ها خوارشان
ساختند. بسیار نادانی بود که دغلکارانی به میدان ریختند و با روباه
بازیهای خود آن مردان دلیر را به گوشه و کنار انداختند ؛ از کشتگانشان
یادی نکردند و بر زندگانشان زندگی را تنگ کردند. این کارها همه به خواست
دشمنان ایران بود و این آوازها در نهان از گلوهای ایشان بیرون می آمد."
احمد کسروی در انتهای تاریخ هجده ساله را چرا نوشتم ؟ چنین سخن گفته است :
"
در جنبش مشروطه بیش از همه درس ناخواندگان و کم دانشان کوشیدند و بیشتر
آنان کشته شده و یا پراکنده افتادند و چون کسانی نبودند که در پی نام و
آوازه باشند و به خودنمایی پردازند، بیشترشان شناخته نشدند و به جای ایشان
دروغگویان و لافزنان به شناسانیدن خود برخاستند و چون کسی در برابر ایشان
نبود و پاسخی به ایشان داده نمی شد دروغهاشان ریشه می دوانید و در آینده
کمتر کسی دروغ بودن آنها را خواستی شناخت.
گذشته از اینها در ایران
آلودگیها فراوان گردیده ، از یک سو چاپلوسی و گراییدن به توانگران و
زورمندان در دلها ریشه دوانیده ، از یک سو در سالهای آخر مایه ها بسیار کم
شده و جوانان درس می خوانند و دانشهایی فرا می گیرندولی این جربزه که یک
کار گرانبهایی را انجام دهند بسیار کم دیده می شود. پس از همه اینها ،
امروز کتاب نویسی یک پیشه ای شده و تنها برای پول درآوردن به آن برمی
خیزند.
من می دیدم که این تاریخ بماند و در آینده نزدیک ، کسانی به
آن برخیزند ، گذشته از آنکه از بسیاری آگاهیها بی بهره خواهند ماند ،
عیبهای دیگری در کار خواهد بود. زیرا از یک سوی خوی چاپلوسی آزادشان
نگذارده ، ناگزیرشان خواهد گردانید که از جانفشانیهای مردان گمنام و کم
زور چشم پوشند و به ستایشهای بیجا از دیگران پردازند ، از یک سو کسی مایه
نخواهد گذاشت چیز درستی از آب درآورند. پس از همه ، چون خواستشان پول
درآوردن خواهد بود ، هیچ یکی این نخواهد کرد که چند سالی رنج کشد وخود
جستجوهایی کند و چنان که شیوه بیشتری از نویسندگان است خواهند کوشید که
کتابی را از اروپائیان در این زمینه به دست آورند و نوشته های نادرست او
را کتابی سازند. چنانکه در همه زمینه ها این رفتار را کرده اند و جغرافی
کشور خود را هم از زبانهای اروپایی ترجمه کرده و نامهای آبادیها را چنان
می نویسند که پیداست از یک زبان اروپایی برداشته شده!
گذشته از اینها ، سود تاریخ در داوری آن است. تاریخ برای این سودمند
است که نیک را از بد و درست را از نادرست جدا گرداند و بدین سان درسی به
خوانندگان تاریخ دهد ، و این داوری بسزاست که نیک را از بد بشناسد و جدایی
میانه درستکار و نادرستکار گذارد.
این کسان که ما می شناسیم ، آشکار می
بینیم به غیرت و گردن فرازی و جانفشانی و درستکاری ارج نمی گذارند و
مردانی را که دارای ای خویها باشند خوار می شمارند و پیداست که چه داوری
در تاریخ توانند کرد. من اگر بخواهم اندازه درماندگی اینان را در شناختن
نیک و بد باز نمایم باید از زمینه سخن خود بیرون روم ، این است که به آن
نمی پردازم. درماندگانی که دوست از دشمن باز نمی شناسند و همیشه به ترانه
دیگران می رقصند و مردان جانفشان و بزرگی را که در تاریخ خود می دارند
کنار نهاده و یک مشت یاوه بافان زمان مغول را با ننگین کاریهایی که از هر
یک از آنان می شناسند به آسمان بر می دارند و تنها دستاویزشان گفته فلان
شرقشناس و بهمان پروفسور می باشد. از چنین درماندگی چه چشم توان داشت که
تاریخ مشروطه را چنانکه سزاست بنویسند و داوری در میان جانفشانان و
فریبکاران کنند ؟ ..."
" من در تاریخ مشروطه نشان داده ام که چند تنی
از درباریان ، از ناصرالملک و مستوفی و مشیرالدوله و موتمن الملک و
فرمانفرما و دیگران در زمان خرده خود کامگی ( استبداد صغیر ) در باغشاه
نزد محمد علی میرزا می زیستند و در کابینه مشیرالسلطنه وزیر بودند ، که در
کشتن مشروطه خواهان و فرستادن بر سر تبریز و در گفتگو با روسیان و بستن
پیمان به زیان کشور همدستی داشتند. ولی همینکه محمد علی میرزا برافتاد ،
به میان مشروطه خواهان آمدند و از راهی که ما می دانیم چه بود ، جا برای
خود باز کردند و سالیان دراز رشته کارهای دولت مشروطه را به دست گرفتند.
من می دیدم که به این کار آنان کسی ایراد نمی گرفت و بارها دیدم که چون
گفتگو به میان آمد و من ایراد گرفتم ، در زمان پاسخ داده گفتند : « مگر
آنان نمی خواستند نان بخورند؟! » کسانی که در سستی خرد تا به اینجا رسیده
اند که جدایی میان نان خوردن و به کار توده پرداختن نمی گذارند چه
توانستندی که در تاریخ داوری کنند و نیکان را از بدان جدا گردانند؟!..."
کسروی
می گوید : " بزرگترین کانون شورش آزادیخواهی تبریز بود و در آن روزها که
جنگ و شورش در آن شهر برپا بود ، من جوان هفده هجده ساله بودم و آن
پیشامدها را از نزدیک تماشا میکردم و با چشم خود می دیدم که مردان غیرتمند
و گردن فرازی با چه شوری می کوشیدند و جوانان دلیر و جنگجوبا چه خون گرمی
جانفشانی می نمودند. خود ایرانیان بمانند آن جانفشانی ها و مردانگی ها که
از گرجیان و قفقازیان دیده ام ، فراموش شدنی نیست ، و این اندوهی در دل من
شده بود که این کوششهای مردانه نوشته نشود و از میان رود و یا بیمایگان
سود جویی به نام تاریخنویس برخیزند و به یکبار پرده بر روی این سرگذشتها و
داستانها بکشند و یا اگر نکشند آنها را سبک و بی ارج نشان دهند ، و به جای
همه چیز به ستایش از رویه کاران و میوه چینان پردازند."
قتل فجیع احمد کسروی به دست فدائیان اسلام
" دنیا باید بداند که خط انقلاب همان مسیری است که شهید نواب صفوی
دنبال کردو اکنون کسانی در صحنه انقلاب حاضرند که خط نواب را دنبال کنند"
رئیس جمهوری اسلامی دکتر محمود احمدی نژاد
جنبش مشروطه خواهی بگفته احمد کسروی با پاکدلی ها آغازید ولی با ناپاکی
ها به پایان رسید و دستهایی از درون و بیرون به میان آمد و آن را بهم زد و
نا انجام گذاشت و کار به آشفتگی کشور و ناتوانی دولت و از هم گسیختن رشته
ها انجامید و مردم ندانستند ، آن چگونه آمد و چگونه رفت.
زنده یاد احمد
کسروی از سال ۱۳۱۱ در باره ی خردگرائی و تجدد نوشت و پس از شهریور ۱۳۲۰ در
مسیر نقد اعتقادات مذهبی و تدوین آنچه او پاکدینی نام نهاد در " آئین "
بیان کرد. او در این زمینه کتاب ورجاوند بنیاد را نوشت . در نخستین نوشنه
های انتقادی به صوفیان و بهائیان پرداخت و سومین نوشته " شیعیگری " بود و
مقاله ها و کتابهایی در نقد قشری گری دینی نوشت که خشم اهل تشیع را بر
انگیخت.
جامعهء روحانیت و علماء و ملایان که در برابر اندیشه های
منطقی و مستند کسروی پاسخی نداشتند، همانگونه که شیوه کهن آنان است، چماق
تکفیر را بر داشتند و او را متهم کردند که به اسلام توهین می کند و قرآن
می سوزاند و مهدورالدم است و از این رو کمر به کشتن او بستند.
احمد کسروی در واپسین سالهای زندگی پر بارش سه اثر سیاسی بر روی مسائل
روز نوشت. او در نخستین اثر زیر عنوان «از سازمان ملل متحد چه تواند بود؟»
به این امر پرداخت. سپس مسئله آذربایجان در شمال و شورش عشایر خوزستان در
جنوب را با موقعیت آن روز ایران با اثر دیگر خود « سرنوشت ایران چه خواهد
شد » نوشت و سرانجام با سومین کتاب زیر عنوان « امروز چاره چیست » به یک
رشته دردهای اجتماعی و راه چارهء آنها پرداخت.
کسروی در کتابی به نام "
دادگاه " از " کمپانی خیانت " نام می برد و پیوند نامقدس گروههای گوناگون
دشمنان خود را که دشمنان ایران بودند برملا میکند. دشمنان کسروی تنها
سازمانهای مذهبی ، مانند گروه فدائیان اسلام و ملایان و مراجع تقلید
نبودند ، بلکه گروهی از سیاست پیشگان و پژوهشگران ادبی نیز که از " نیش
قلم او آسوده نبودند " با ملایان همراه و همگام بودند.
مجتبی میر لوحی
معروف به نواب صفوی موًسس بعدی گروه فدائیا ن اسلام به تهران نزد احمد
کسروی می رود و با وی در جلسات متعددی به مباحثه و مجادله می پردازد.
مباحث ساده لوحانه نواب صفوی با دانشمندی چون کسروی نتیجه دلخواه را به
بار نمی آورد و سید میر لوحی با خشم ، کسروی را در حضور دیگران به مرگ
تهدید می کند.
در تاریخ هشت اردیبهشت ماه ۱۳۲۴ احمد کسروی مورد سوء قصد
نا فرجام نواب صفوی و احمد خورشیدی قرار می گیرد. نواب صفوی از پشت به
کسروی تیراندازی کرده و بعد با چاقو به او حمل آورده و او را به شدت زخمی
می کند.
در اطلاعات همان روز ۸ / ۲ /۱۳۲۴ شرح واقعه چنین آمده است. "
ساعت ۹ صبح امروز هنگامی که آقای کسروی وکیل دادگستری و مدیر روزنامهء
پرچم از منزل به قصد اداره حرکت می کند سر چهار راه حشمت الدوله شخصی از
پشت سر به او حمله نموده و دو تیر با طپانچه به طرف او رها می کند...به
طوری که می گویند رها کنندهء گلوله جوانی به نام نواب صفوی بوده..."
در
خاطرات حاج مهدی عراقی از نخستین اعضاء فدائیان اسلام و از سران سازمان
تروریستی « هیئت های موتلفه اسلامی » و دوست نزدیک آقای خمینی آمده است که
: « سید مجتبی میر لوحی وقتی از زندان بیرون می آید به فکر این می افتد که
یک محفلی ، یک سازمانی ، یک گروهی ، یک جمعیتی را به وجود بیاورد برای
مبارزه ، این فکر به نظرش می آید که از وجود افرادی باید استفاده بکنم که
تا الان این افراد مخل آسایش محلات بوده اند ، مثل اوباش ها که توی محلات
هستند ، گردن کلفت ها ، لات ها به حساب آنها که عربده کشی های محلات بوده
اند... این ها بودند دوستانی که به دور مرحوم نواب جمع شده بودند ، اکثر
آنها مرحله اول از اینجور افراد بودند...»
روز ۲۰ اسفند ماه ۱۳۲۴
زمانی که بلیغ ، بازپرس دادسرای تهران به شکایت علیه کسروی رسیدگی می کند
، گروهی از فدائیان اسلام به سرکردگی برادران سید حسین و سید علی امامی به
دادسرا ریخته و احمد کسروی و منشی او سید محمد تقی حداد پور را در کاخ
دادگستری ترور می کنند.
نشریه « ایران ما »در تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۲۴ می
نویسد : " دیروز بازپرس کسروی را برای استماع آخرین دفاع احضار کرده بود.
کسروی دردایرهء بازپرسی حاضر می شود. قریب یک ساعت به ظهر موقعی که آقای
بازپرس مشغول تحقیقات بودند چند نفر وارد اتاق می شوند. دو نفر از آنها
افسر ارتش بودند و این عده که بنا به اظهار آقای بلیغ بازپرس شعبه ء هفت
چها نفر و بنا به اظهار اشخاص دیگر بیشتر بودند به قصد قتل کسروی با کارد
و هفت تیر به او حمله می کنند. بازپرس و چند نفر دیگر که در آنجا ( دایرهء
بازپرسی ) حاضر بودند ( آقای امین امینی وکیل دادگستری و بانو نورالهدی
منگنه و یک نفر دیگر به نام نهاوندی ) فرار می کنند و آقای قرچرلومنشی
استنطاق بیهوش می شود.
حمله کنندگان پس از آنکه دقایقی چند به عمل
جنایت آمیز خود ادامه می دهند ، از اتاق خارج شده و فرار می نمایند.
افسران ارتش در دادگستری گم شدند ولی سه نفر غیر نظامی که کارد خونین خود
را به هوا بلند کرده و داد می زدند « یا علی یا محمد...»از کاخ و از مقابل
افسران ارتش و شهربانی و سربازان محافظ زندانیان و چند نفر پاسبانان کاخ
که در کریدورها بودند عبور کرده و بیرون رفتند.
در داخل اتاق و در سمت
راست در ورودی نعش یکنفر جوان افتاده بود و جسد مرحوم کسروی در سمت مقابل
و در فاصلهء بین دیوار و میز بازپرسی که به پهلوی چپ غلتیده بود قرار داشت.
این جنایت عظیم که نتیجه تحریکات یک عده مفتخوار و متظاهر به روحانیت
است ، نباید کوچک شمرده شود و در این میان مسئولیت دستگاههای شهربانی و
دادگستری نیز نباید پوشیده بماند. ، وقتی که برای اولین بار قصد جان کسروی
را کردند و نواب صفوی ماجراجویانه به او حمله کرده و او را مجروح ساخت ،
دستگاه دادگستری و شهربانی ما بر اثر تحریکات این موضوع را با خونسردی
تلقی کرد و بعد هم به جای اینکه آن جنایتکاران را مورد تعقیب و دادرسی
قرار دهد ، پرونده مسخرهء و ننگین کتابهای کسروی را به جریان انداخت."
این
نخستین ترورسیاسی دوران معاصربود که با شتاب و تردستی سروته قضیه را هم
آوردند و قاتلین کسروی و حدادپور را از زندان آزاد کردند. یکی از آنان
حسین امامی چندی بعد هژیر را ترور کرد وبعد رزم آرا را ترور کردند. سپس
دکتر حسین فاطمی معاون نخست وزیر و وزیر امور خارجه ی دکتر محمد مصدق مورد
سوء قصد نافرجام محمد مهدی عبدخدایی دبیر کل فعلی جمعیت فدائیان اسلام
قرار گرفت.
فدائیان اسلام در کودتای آمریکایی ـ انگلیسی ۲۸ مرداد ،
طبق اسناد موجود ، همراه با سازمان جاسوسی سیا و خاندان پهلوی و ابوالفضل
زاهدی ، دولت قانونی دکتر محمد مصدق ، پیشوای آزادی ملت ایران را ساقط
کردند و ننگ تاریخ را برخود خریدند و بیست و پنج سال پس از آن ، خمینی و
فدائیان اسلام توانستند انقلاب ملت ایران علیه ظلم و استبداد را منحرف
کنند و اکنون نزدیک به سه دهه است که فدائیان اسلام با استبداد دینی در
ایران حکومت می کنند و ملت قهرمان ایران اسیر و دربند است.
امروز آن
دسته از " نویسندگان و ناقدین و پژوهشگران و محققینی" که در بارهء احمد
کسروی قلم می زنند ولی یک کلمه از قتل فجیع او بدست فدائیان اسلام سخن نمی
گویند ، خود فروختگانی هستند که نه تنها قلب واقعیتهای تاریخی را پیشه خود
قرار داده اند و مهر سکوت بر لب زده اند و با ملت خود روراست نیستند و
مردم را به مسخره و استهزاء گرفته اند بلکه فقط شهوت نویسندگی و خود
شیفتگی و خود مطرح بودن در نشریات جمهوری اسلامی و سایت های برون مرزی را
دارند و می خواهند همه جا نقش "آقا خوبه" را بازی کنند و چه خوب بود ،
اقلا" به سایت نواب صفوی می رفتند و از آن نقل قول می کردند. این افراد
مطمئن باشند که روزی مشتشان بازخواهد شد و عرض خود می برند و زحمت ما
میدارند.
سایت نواب صفوی نحوه انجام "اعدام انقلابی" کسروی را چنین شرح می دهد :
"
جلسات بازپرسی کسروی ، از طرف حکومت وقت به جهت توضیح ادعاهایش در مقابل
اعتراضات مردم مسلمان ، بوسیله وزارت عدلیه تشکیل شد. فدائیان در جلسه
اضطراری آقایان سید حسین امامی ، سید علی محمد امامی ، مظفری ، قوام ،
فدایی ، الماسیان ، گنج بخش ، صادقی و یک درجه دار ارتشی را برای اعدام
انقلابی کسروی انتخاب کردند.
صبح روز بیستم اسفند ماه ۱۳۲۴ در حالیکه
آقای بلیغ مشغول بازپرسی بود ، کسروی و دوستانش مضطرب و نگران به اطراف
نگاه می کردند. سربازان زیادی در کنار در ایستادند. ناگهان با مهارت عجیبی
در اتاق باز شد و آقای مظفری قدم به درون اتاق گذاشت. قبل از اینکه
ماموران بتوانند اقدامی علیه آنان انجام دهند ، سید حسین امامی و سید علی
امامی وارد اتاق شدند.ماموران سرآسیمه به طرف آنها رفتند. در این هنگام
فرد ارتشی با عصبانیت به ماموران دستور داد هر چه زود تر از اتاق پراکنده
شوند.
صدای شلیک تیرها سربازان را به وحشت انداخت ، نفسهای همه در سینه
حبس شد ، کارمندان عدلیه از ترس از اتاق هایشان بیرون نیامدند. سکوت
سنگینی در فضای دادگاه حاکم گشت. فدائیان اسلام کسروی را که در زیر میز
پنهان شده بود ، به کیفر اعمالش رساندند.
چند لحظه بعد نوای دلنشین «
الله اکبر » به نشانهء پیروزی برای اولین مرتبه در ساختمان دادگستری
پیچید. اعدام انقلابی کسروی به فاصلهء ۱۰ روز بعد از صدور اولین اعلامیه
فدائیان اسلام انجام شد."
درسایت نواب صفوی همچنین درباره ترور نافرجام دکتر سید حسین فاطمی وزیر خارجه دکتر محمد مصدق آمده است :
"
روز بیست و ششم بهمن ماه ( ۱۳۳۰ ) دکتر فاطمی برای انجام مراسم سالگرد
محمد مسعود ( مدیر روزنامه مرد امروز ) به قبرستان ظهیرالدوله رفت ، عبد
خدایی نیز برای انجام مقاصدش وارد قبرستان شد و در بالای قبر محمد مسعود
ایستاد و در ساعت سه بعد از ظهر به طرف دکتر فاطمی شلیک نمود. عبد خدایی
اسلحه را انداخت و فریاد زد « الله اکبر ، الله اکبر ......» این اعدام
انقلابی بدلیل سن کم عبد خدایی و عدم تسلط او در استفاده از سلاح نافرجام
ماند و وی روانه زندان گردید. "
امروز محمد مهدی عبدخدایی ضارب دکتر
فاطمی دبیر کل جمعیت فدائیان اسلام و از دوستان و همکاران محمود احمدی
نژاد رئیس جمهوری اسلامی ایران است.
ماهنامه سخن در شماره فروردین
ماه ۱۳۲۵ می نویسد: "یکی از فجیع ترین حوادثی که در ایام اخیر اتفاق افتاد
قتل مرحوم احمد کسروی در کاخ دادگستری است. شرح فاجغه را اکثر روزنامه ها
نوشته اند و خلاصه آن این است که مرحوم احمد کسروی را بامنشی او حدادپور
در حالی که برای تحقیقات از طرف مستنطق احضار شده بود در کاخ دادگستری به
وضعی مدهش به قتل رسانیدند و قاتلان او که در اثر زد و خورد مجروح شده
بودند آزادانه و با فراغ خاطر از کاخ بیرون آمده فرار کردند و فقط وقتی که
برای بستن زخم خود به بیمارستان رجوع کرده بودند دو تن از اینان دستگیر
شدند و یکی دیگر بعد دستگیر شد.... قتل کسروی به آن وضع فجیع یکی از لکه
های ننگی است که به دامان اجتماع ما افتاده است و ایرانیان را در نظر
جهانیان بد نام می کند.."
از زمانی که فرمان مشروطه گرفته شد ، دو نهاد
قدیمی در ایران با آن شدیدا" مخالف بودند. نهاد سلطنت و نهاد علما و
رهبران مذهبی و هر یک از این نهادها ، به نوعی با حاکمیت مردم و آزادی و
دموکراسی مخالف کردند.
اکنون تنها ملت قهرمان ایران است که می تواند
با عزمی راسخ راه نجات خود را از این تنگنای تاریخی بیابد و خود را بدون
دخالت اجنبی ها از دست شیخ و شاه آزاد کند وبه آرزوی یکصد ساله اهداف
مشروطیت نائل آید. به امید آن روز.
شهيد احمد شاه مسعود
فرزند دلیر ایران بزرگ
ظهور احمد شاه مسعود در منطقه خراسان بزرگ ایران ( که با نام ساختگی استعمار روس و انگلستان امروزه افغانستان نامیده می شود ) موجی از شادی و امیدواری را در میان ملت ایران بزرگ ایجاد نمود . احمد شاه مسعود فرزند دلاور ایران زمین برای نجات اقوام ایرانی منطقه خراسان بزرگ دست به مبارزات مختلف زد و مجاهدت هاي كم نظيري در تاريخ از خود بجاي گذاشت و به درجه رفيع شهادت در راه ميهن نائل آمد . به گفته برخي اسناد توسط دولت وهابي عربستان سعودي و نفوذ عوامل واپسگرايش در منطقه آريانا ترور شد و حزن و اندوه سنگینی را بر همه منطقه فلات ایران و ملت آريايي فلات ايران وارد نمود . عربستان نيز به پيروي از قدرتهاي استعمارگر همچون انگلستان به آرزوي ديرينه خود كه همانا عدم اتحاد مناطق ايران بزرگ بوده است موقتا دست يافت . کشورهایی که در طی سی صد سال گذشته همه تلاش خود را نمودند تا افغانستان را کشوری جدا از ایران بنامند و آنها را در فقر و عقب ماندگي و جنگ و خونريزي نگاه دارند و اینگونه وانمود کنند که مردم این دو منطقه کاملا بیگانه از یکدیگر هستند ، به درستی نمی دانند که منطقه فلات ایران خواستگاه اقوام آریایی ایران بزرگ است و روزی در نهایت این جدایی ها ناخواسته از میان برداشته خواهد شد و ایران بزرگ روی همه فرزندانش را خواهد دید و در سایه اتحاد دست همه بیگانگان را از این منطقه کوتاه خواهند نمود و قدرت از دست رفته را باز خواهیم یافت . یاد و خاطره احمد شاه مسعود و ارد بزرگ ، دو اسطوره ایران دوست و دلاور و هنرمند ، برای همیشه در قلب میلیون های ایرانی و مردم افغانستان کنونی باقی خواهد ماند . همه ساله هجدهم شهريور ماه ياد و خاطره شهادت احمد شاه مسعود در ايران - افغانستان و تاجيكستان گرامي داشته ميشود . روانش شاد و اهورايي باد .
احمد شاه مسعود :
"ما برای آزادی می رزمیم، زیرا زیستن در زیر چتر بردگی پست ترین نوع زندگی است. برای حیات مادی همه چیز را میتوان داشت آب نان و مسکن. ولی اگر آزادی ما برباد رفت اگر غرور ملی ما درهم شکسته شد واگر استقلال ما نابود گشت در آن صورت این زند گی برما کوچکترین لذت نخواهم داشت"
به سوگ داستان آریانا
بگریم زآستان آریانا
بود ازسرزمین آریائی
کران اندر کران آریانا
گرفتستند ایران ویح وایران
شمال وخوربران آریانا
سلام ای پهلوان پهلوانان
سپهدار کلان آریانا
سلام ای سرفراز ای گرد ای سام
فسانه پهلوان آریانا
جوان شد داستان پهلوانی
زتو گرد جوان آریانا
شغاد افکند رستم را به نیرنگ
تو را هم میهمان آریانا
نمک خورد وشکست آخر نمکدان
فکند آتش به خوان آریانا
بس آن تازی که کرد این ترکتازی
نمودی مهربان آریانا
به دستی زر به دستی تیغ و برلب
بیامد مدح خوان آریانا
نگر بهرام چوبین و قلون را
همان شد داستان آریانا
فرستاد او کلاغی دو قلون سان
بسوی قهرمان آریانا
به رقص آوردشان همچون عروسک
به رأی طالبان آریانا
کزآنان وعمرشان شد شب وروز
سوی بالا فغان آریانا
عروسک سوی دوزخ رفت ومسعود
سوی حق ز آسمان آریانا
به کوه بی ستون نقراست برسنگ
( تو در آن پارس را خوان آریانا )
که ازخصم ودروغ وخشک سالی
بود زخم وزیان آریانا
کنون این هرسه با این تازی افتاد
به دشت وگلستان آریانا
خزان آورد شهریور به هشتاد
به باغ وبوستان آریانا
که درفقدان احمد شاه مسعود
بسوزد استخوان آریانا
که گیرد پنجشیر وهم بدخشان
پس ازاوچون میان آریانا
تنید القاعده جولاهه سان تار
که سازد ریسمان آریانا
ندانست که او باشد یاد آن شیر
توان بخش یلان آریانا
خدایا بیخ بن لادن برانداز
که سوزاند او نهان آریانا
سلام ای قهرمان آریانا
به خون خفته روان آریانا
جوان رفتی وافزودی تو جان را
جوانمرگا به جان آریانا
****
کوه دلگیر است
کوه انگاری که دلگیر است
دره (پنجشير) پنداری که خاموش است
باز سهرابی به خاک افتاد
باز تهمینه سیه پوش است
زخم این سهراب از شمشیر رستم نیست
دشمن این پهلوان دیو است آدم نیست
قصه گوی توس اگر می بود
مویه های میکرد و خون از خامه می بارید
داستان کشتن سهراب را این بار طرح تازه می بخشید
ای بلوط سخت جان، ای قهرمان، ای مرد
من نمیدانم چه صبحی از نشیب دره ها افراختی قامت
ای نمودی از تکاپو ،ای سراپا استقامت
قِصه ها و قُصه هایت را گرچه از نزدیک نشدیدم
لیک دردی را که تو فریادی می کردی من به چشم خویش می دیدم
صبح میلادت به یادم نیست
شام مرگت لیک از یادم نخواهد رفت...
خاطره ای از احمد شاه مسعود و ارد بزرگ :
این
خاطره
حکایت از
روابط نزدیک
این دو تن دارد که
در طی سالهای تنهایی احمد شاه مسعود و ظهور و قدرت
دو چندان طالبان ، که کابل ، هرات و مزار در اختیار طالبان و
نیروهای متجاوز پاکستان بود
. هر روز
دهها بار مناطق اندک باقی مانده بمباران می
شدند و در آن هنگامه ، که افکار عمومی می پنداشت شیر تنگه پنجشیر
( مسعود )
به زانو در
خواهد آمد، و اندک نیروی
مردم
افغانستان هم قربانی سیاستهای
آمریکایی دولت
پاکستان و
عربهای متجاوز
امارات واقع شود
.
ارد بزرگ ،
احمد شاه مسعود را مورد حمایت خویش قرار می دهد
و چنانچه در آن خاطره می خوانیم احمد شاه به شدت تحت تاثیر روح بزرگ او قرار می
گیرد.
در این خاطره
زیبا می خوانیم ارد بزرگ هدیه ای برای احمد شاه مسعود می
فرستد .
آن هدیه در
واقع یکی از آثار هنرمندانه اوست. تابلویی فوق العاده زیبا
، با تمی شگفت انگیز
...
در آنجا شیر
سنگی است که پایش زخم برداشته و آهوی ظریف
و کوچک ، گونه خویش را بر زخم گذاشته تا خون بیرون نزند
... این تشبیه و استعاره زیبا گویای درک عمیق ارد بزرگ از شرایط نه چندان مناسب
احمد شاه مسعود را داشت . و در ادامه آن خاطره می خوانیم وقتی احمد شاه آن اثر را از
پیک ارد بزرگ ، در طی مجلسی دریافت می کند شدیدا منقلب و دگرگون می شود و چهره
آرام و متین او به هم می ریزد او در آن جا از خواب شب قبل خود به نزدیکانش سخن
می گوید بله خوابی که از ارد بزرگ ، یک اسطوره می سازد و برای قوم افغان آشنایی
دیرین می شود
...
احمد شاه می گوید "خواب می دیدم پایم در نبرد زخمی شده و در آن هنگامه تنهایی مردی با لهجه ایرانی می گفت احمد شاه ناراحت نباش ، تو فرزند ایرانی !! . و در ادامه می گوید آن مرد بزرگ بسرعت پایم را می بست تا جراحتم التیام یابد"
این
خاطره زیبا از جهات گوناگون قابل ارز یابیست
نگاه عمیق و مسئولیت شناس
یک هنرمند را نشان می دهد.
او خود می
اندیشد ، احساس مسئولیت می کند و بدون
آن که منتظر این و آن باشد دست به عمل می زند شاید امروز این خاطره با همان آدمهای
اندکی که از آن خبر داشتند هیچ گاه گفته نمی شد و این راز همچون راز مرگ احمد شاه
در دل تاریخ مدفون می شد ، اما! اما ارد مسئولیت خویش را پیش وجدان و آرمانهای
خویش به انجام رسانیده است.
او به هنر
ایرانی به
عنوان ابزاری می پردازد که می تواند
قسمتی از خلقت انسانی که نیروی ست آسمانی ، را برای رهایی و کمال بشر بکار گیرد آثار او
مادی نیستند و با نگاه مادی هم غیر قابل تفسیراند ، بقول دکتر مهرانفر برای شناخت
ارد لازم است
.
تائو ، فردوسی بزرگ و خیام فیلسوف را بشناسیم او از تائو لطافت و گذرایی و از فردوسی بزرگ هدف و آرمان مقدس و از خیام فیلسوف جهان فانی و بی ارزش را آموخته است.
احمد شاه مسعود به گفته یارانش در سفرها و منزلش در کنار قرآن دیوان حضرت حافظ را هرگز از خود جدای نمی کرد و ارادت خواصی به حافظ گرانمایه داشت .
پرویز (صدیقی پارسی) یاحقی :

این بار به نوازنده " کم نظیر" ویلن کشورمان استاد پرویز یاحقی نه در خور و شایسته مقام وی بلکه در حد توانم می پردازم .
در این بخش نخست برنامه ای رادیویی که در ضمن آن یاحقی نیز از خود سخن رانده است می شنوید . لازم به گفتن است که بخش های کوتاهی از این برنامه توسط من - به علت تکراری بودن در متن مصاحبه بخش بعد - حذف شده اند .
در ضمن این برنامه ضمن گفتگو با یاحقی ، تصنیف هایی از وی و همچنین تکنوازی های وی و ... را نیز خواهید شنید .
دوم : گفتگو
* این بار نیز گفتگوی خانم فروغ بهمن پور نویسنده کتاب چهره های ماندگار با استاد پرویز یاحقی را برای شما در نظر گرفتم ، امیدوارم مورد پسند شما قرار گیرد :
ریشه زندگی هر کس در خاطره های کودکی اوست و کودکی شما برای ما جذاب و اسرار آمیز به شرط اینکه خودتان بگویید :
به
خاطرم می آید ، سه یا چهار سال بیشتر نداشتم که با انگشتان کوچکم روی
آبپاش باغبانی پدرم ضرب می گرفتم و نغماتی که از " دایی هنرمندم " و
دوستانش شنیده بودم را زمزمه می کردم ...
دایی من حسین یاحقی استاد ویولون بود و در آن زمان شاگردانی داشت که آن شاگردان برای یادگیری ویولون به منزل ما می آمدند ، این منزل علاوه بر این شاگردان ، محل آمد و شد بزرگان موسیقی ایران مثل : رضا قلی ظلی ، مرتضی محجوبی ، ابو الحسن صبا ، مرتضی نی داود ، شهنازی و رضا محجوبی بود .
پدر بزرگم ، پدر مرحوم حسین یاحقی (که ایشان را ندیدم) موسیقیدان بودند ، مادر من به موسیقی علاقه مند بود و گوشه های موسیقی را می شناخت و مرحوم خانم فرخ القاء ، خاله من ( که استاد دایی من نیز بود ) سنتور را در حد استادی می نواخت . می گفتند که مرحوم حبیب سماعی می آمده و سبک و سیاق نوازندگی وی را بررسی می کرده و یاد می گرفته است وی سازهای تار ، پیانو و کمانچه را نیز می نواخت .
مرحوم استاد یاحقی که علاقه زیاد من را به موسیقی می دید ، از پدرم می خواست که مرا تحت تعلیم خودش در آورد ولی پدرم که از کارمندان عالی رتبه وزارت امور خارجه بود ، با این مسئله مخالفت می کرد البته نه این که با موسیقی بیگانه باشد ، خیر فقط نمی خواست که فرزندش موسیقیدان شود او می خواست من دکتر یا مهندس شوم . اما دایی بدون توجه به خواست پدرم ، دست از راهنمائی و آموزش من بر نمی داشت . کار به جایی رسید که پدرم برای اینکه من را از محیط دور کند ، تصمیم گرفت به بهانه مأموریت اداری مرا از کشور خارج کند .
چشم باز کردم خودم را در بیروت یافتم ، زمانی که از حسین یاحقی ، صبا و ... دور شدم به سختی بیمار شدم . یادم رفت بگویم فلوت کوچکی داشتم که با آن نغمه های موسیقی را تقلید می کردم و پدرم حتی اجازه نداد فلوت را همراه بیاورم .
بیماری من هر روز شکل جدی تری به خود می گرفت ، پدرم که بسیار مرا دوست داشت ، هر روز مرا نزد یک پزشک می برد . بعد از مدتی نزد این پزشک و آن پزشک رفتن ، عاقبت یک دکتر فرانسوی ، پس از معاینات زیادی به پدرم گفت : فرزند خردسال شما از دوری چیزی رنج می برد و از او خواست که هرچه زودتر آن چیز را که از من دور کرده که اگر غیر از این باشد کودک تو از بین می رود .
سه یا چهار سال به سختی گذشت تا این که در آستانه ده سالگی ، با پول توجیبی که جمع کرده بودم از خانه پدری فرار کردم و به ایران بازگشتم .
به محض رسیدن به ایران ، خانواده ام مرا در بیمارستان بستری کردند . ابتدا بیماری من را سل تشخیص دادند ولی بعد از مدت کوتاهی علت اصلی بیماری ام را تشخیص دادند و در نامه ای خطاب به پدرم گفتند : اگر بیش از این پافشاری کنی فرزندت از بین می رود ... و سرانجام من در ایران ماندم و نزد استاد حسین یا حقی تعلیم موسیقی را به صورت جدی ادامه دادم .
آن زمان چند سال داشتید ؟
حدودأ سیزده یا چهارده سال .
به یادم می آید ، در آن سالها به علت کوچکی جثه ، ویولون را نمی توانستم زیر چانه نگهدارم و دست چپ من مرتب بالا می آمد . یک روز استاد ویولونش را گذاشت روی میز و از کلاس بیرون رفت پس از مدتی با یک گلوله نخ که اندازه اش قدری از توپ پینگ پنگ بزرگتر بود ، بازگشت و گفت: ویولون را بگیر دستت . بعد هم بلافاصله گلوله نخ را کف دست من گذاشت به طوری که دست من به کلی مثل فلج ها شد ، در همین حال به من گفت : حالا باید تمرین کنی .
پرسیدم : چرا این کار را کردید ؟
گفتند : باید دست تو عادت کند که این طور بایستد و ویولون را در دست نگه نداری بلکه باید با چانه ات نگهداری چون گذشتگان حالت صحیح نگهداری ویولون را به ما نیاموختند و ما خودمان از نواختن کمانچه با نواختن ویولون آشنا شدیم . من باید امروز طرز درست گرفتن ویولون را به تو بیاموزم ، می خواهم اشتباهی که در مورد ما شد ، درباره تو تکرار نشود .
* این اشتباهی بزرگ است که سنگینی ویولون را با دست چپ نگهدارند ، این عمل غلط است . حدود چهل درصد از قدرت فیزیکی دست نوازنده را هنگام نواختن می کاهد . نوازنده باید ویولون را زیر چانه قرار دهد و وزن آن را به وسیله عضلات چانه و گردن نگهدارد ، یعنی نوازنده هنگام نواختن اگر بایستد از دو طرف ، دستهایش را به بدن خود آویزان کند ( مثل این که خبردار ایستاده ) ، ویولون سر جایش بماند و از زیر چانه او نیفتد ، آن وقت است که ویولونیست می تواند از تمام قدرت دست و پنجه هایش برای نوازندگی استفاده کند .
همین متد را نیز دایی جان به شاگردان دیگرش مثل : مهدی خالدی ، مجید وفادار ، ( که از شاگردان صبا نیز بودند ) نیز آموخت .
خاطرم هست که مرا از سن پانزده سالگی نزد استاد صبا فرستادند تا در کلاس ایشان افتخار حضور داشته باشم که یکی دو سالی هم نزد مرحوم صبا کارم را ادامه دادم .
مادرم اتاق کوچکی در زیر زمین خانه برای من آماده کرده بود . صبحها ساعت پنج ، زودتر از اینکه اهل خانه از خواب بیدار شوند به اتاق می رفتم و در را بر روی خودم می بستم و شروع می کردم به تمرین تا ساعت هفت و نیم که باید به مدرسه می رفتم . فاصله خانه تا مدرسه حدود 300 متر بود که من همیشه این مسافت را می دویدم . شیفت اول مدرسه تا ساعت یازده و نیم بود (البته توجه داشته باشید که ما آن موقع هم صبح به مدرسه میرفتیم هم بعد از ظهر) به خانه بازمی گشتم . دوباره به زیر زمین رفته و شروع می کردم به ساز زدن . این کار تا ساعت دو بعد از ظهر ادامه داشت . بعد با سرعت نهار می خوردم و به مدرسه می رفتم . عصر هم زودتر از همه خودم را به منزل می رساندم و دوباره سراغ ساز میرفتم .
یادم هست که همسایه ها به مادرم معترض شده بودند ، می گفتند : پسر شما خواب و استراحت را از ما گرفته است . از پنج صبح تا نیمه شب ساز می زند ... اگر جلوی او را نگیرید ، می رویم و از شما شکایت می کنیم .
چند بار هم بیمار شدم . ساعت طولانی به زیر زمین رفتن و در را به روی خود بستن از خواب و خوراک کاستن و ... به سلامتی من خیلی لطمه زد . به گونه ای که مادرم به شدت به من معترض شد .
به خاطر همین تمرینات من همیشه از بقیه شاگردان جلوتر بودم ، به همین دلیل هم سوء تفاهم برای شاگردان ایجاد شده بود . آنها می گفتند : چون پرویز خواهر زاده استاد است ، به همین دلیل استاد به او درست تر و کامل تر درس می دهد . در حالیکه اینطور نبود . بارها اتفاق افتاده بود که مرحوم دایی درس من را دیرتر از بقیه می داد ، بگذریم ... .
من به حدی پیشرفت کرده بودم که وقتی دایی مریض بود یا در رادیو بود ، درس شاگردان را من می دادم و یا اینکه بعضی وقتها که خوانندگانی می آمدند تا ترانه ها را یآد بگیرند ، دایی می گفت : پرویز برو ، این ترانه را به آن خانم یا آقای خواننده یاد بده .
بعدها که به سنین بالاتر رسیدم ، ارکستراسیون ، ساز شناسی و آن مسائلی که برای یک رهبر ارکستر و یک آهنگساز لازم است را هم آموختم . زیرا وقتی که من در سن هفده ، هجده سالگی آماده برای رهبری ارکستر و ساختن آهنگ شدم ، می بایست این مراحل را طی می کردم و این مسائل را بدانم . استادان اصلی من همین دو نفر یاحقی و صبا بودند .
روزها پس از دیگری سپری می شد تا اینکه برای اولین بار ( در سن پانزده سالگی ) به رادیو راه پیدا کردم و یک قطعه ساز تنها اجرا کردم . اما پدرم اجازه نداد که از نام فامیل صدیق پارسی استفاده کنم به همین دلیل دایی گفت : تو از این به بعد از نام فامیل یاحقی استفاده کن .
آغاز فعالیت جدی شما در رادیو به چه سالی باز می گردد ؟
سال 1334 یعنی از همان ورود آقای معینیان به رادیو و اداره انتشارات آن روز که بعدها به آن وزارت اطلاعات می گفتند .
در ابتدا با کدام یک از خوانندگان آن روز کار می کردید ؟
چند آهنگ برای آقای منوچهر همایون پور ساختم ، بعد هم با داریوش رفیعی کار کردم .
آیا در همان سالها به عنوان مفسر سیاسی با مطبوعات همکاری می کردید ؟
نه همکاری من با روزنامه ها برمی گردد به سالهای پیش از 1334 یعنی زمانی که من 16 یا 17 سال داشتم فکر می کنم حدود سال 1331. در آن سال ها به خاطر علاقه ای که به کار نویسندگی داشتم ، رفتم دنبال خبرنگاری تا سال 1334 .
آهنگ معروف " ای امید دل من کجایی " که با صدای استاد بنان اجرا شده بود را در چند سالگی ساختید ؟
19 سالگی . شعر این ترانه را " استاد نواب صفا " سروده اند که در گلهای شماره 172 اجرا شد .
چه کسانی در اجرای این اثر جاودانی شما را همراهی کردند ؟
استادان مرتضی محجوبی ( پیانو ) ، ابو الحسن صبا ، حسین یاحقی ، علی تجویدی ، حبیب الله بدیعی (ویولون ) ، نصر الله زرین پنجه (تار) ، حسینعلی وزیری تبار (قره نی ) حسین تهرانی ( تنبک ) و چند هنرمند دیگر که حدودأ بیست نفر می شدند . این آخرین برنامه ای بود که استاد صبا در آن حضور داشتند و بعد از دو سه هفته از دنیا رفتند .
هنرمندانی که نام بردید همگی از بزرگان موسیقی بودند ، چگونه با شما که فقط نوزده سال داشتید کار کردند ؟
وقتی من رفتم که آهنگ را برای اجرا آماده کنم ، به خاطر احترامی که به استاد صبا قائل بودم ، از ایشان خواستم تا ارکستر را رهبری کنند . ولی استاد با بزرگواری همیشگی از جا بلند شدند و با آرشه ویولون روی دسته صندلی زدند و ارکستر را امر به سکوت کردند . بعد هم با صدای بلند گفتند : چون شما آهنگ را ساخته اید ، من سر جای خودم می نشینم . شما خودتان بیایید و ارکستر را رهبری کنید .
* یک خاطره دیگر هم در مورد این آهنگ برایتان نقل می کنم . استاد مرتضی محجوبی با اینکه هنرمندی بزرگ و بی نظیر بود خط نت بین المللی را نمی دانست به من گفت : این آهنگ را یک بار بزن تا من آن را اجرا کنم . من آهنگ را با ویولون نواختم ، استاد پاکت سیگار خود را درآورد و یک چیزهایی روی آن نوشت . همین نت فارسی قدیمی بود . بعد به من رو کرد و گفت : این جمله را بزن ، آن جمله را بزن . من هم مرتب می نواختم و ایشان روی پاکت سیگار را سیاه می کرد و آهنگ را با آن هم زیر و بم ها ، با خط مخصوص خودش نوشت . بعد هم که شما شاهدید این اثر چقدر زیبا و بدیع از کار درآمد .
شما یک ویولونیست صاحب سبک هستید ، به گونه ای که اغلب نوازندگان معاصر یا حتی نسل بعد از شما تأثیر زیادی از شیوه نوازندگی تان گرفته اند . ویژگی این سبک چیست ؟
من راوی زندگی خودم هستم . این سرگذشت من بود که به صورت سبک موسیقی به هنرستان عرضه شد . من کی هستم ؟ چه احساساتی داشته ام ؟ از دیدن پدیده ها چه عکس العملی در من ظاهر می شود ؟ نوارها و اصواتی که تار و پود وجود مرا به لرزه در می آوردند ، چیست و چگونه به من میرسند ؟ سعی من بر این است که پاسخ این پرسش ها را بیان کنم . همان طور که در ابتدا گفتم شیوه ی نوازندگی من بیانگر احساسات درونی ام است . آنچه بر من گذشت ، از لحظه تولد تا جایی که مغزم شکل گرفت و قوه تشخیص پیدا کردم را به زبان ساز روایت می کنم . راز خلق اصوات زیبا دو چیز است : قدرت خلاقیت و تکنیک نوازندگی . این ها جز موهبت خداوند ، چیز دیگری نیست .
به غیر از شما آیا فرد دیگری از خانواده تان به دنبال موسیقی رفت ؟
جمعأ هشت خواهر و برادر بودیم . البته همه آنها جز یک خواهر با من ناتنی هستند . متأسفانه خواهرم در یک حادثه رانندگی از دنیا رفت . پدرم چند بار ازدواج کرد که در آخرین ازدواج خود صاحب 2 پسر و 3 دختر شد . مادرم سال 1342 از دنیا رفت . به غیر از من ، برادر بزرگترم ، منصور یاحقی به موسیقی علاقمند است که نوازندگی سنتور را نزد استاد حبیب سماعی آموخته است . خواهرم که از دنیا رفت گرایش زیادی به موسیقی داشت . دشتی و شوشتری و منصوری را عاشقانه دوست داشت . من هم او را عاشقانه دوست داشتم . یادش به خیر که با رفتن او زندگی من دچار طوفانی هولناک شد . به یادش چند نواز ضبط کرده ام . به غیر از خواهر مرحومم و منصور ، بقیه خواهران و برادرانم به اندازه سر سوزن نه از موسیقی چیزی می فهمند ، نه آموخته اند و نه دنبالش رفته اند .
شما نزدیک بیست سال است که از صدا و سیما فاصله گرفته اید ، آیا خیال بازگشت به آنجا را ندارید ؟
در چند سال اخیر از طرف مسئولان وقت صدا و سیما دعوت های مکرری از من و دوست و همکارم آقای بیژن ترقی و عده ای از دوستان وهمکاران ما به عمل آمد اما متاسفانه به پیشنهادات ما جواب قانع کننده و مثبتی داده نشد ! حتی در دوسال اخیر با مسئول وقت صدا و سیما در جلسه ای که چندین ساعت به طول انجامید مذاکرات مفصل و جامعی در اطراف همکاری با آن سازمان صورت گرفت ولی این مذاکرات هم به نتیجه مثبتی نیانجامید .
چرا در این سالها آهنگ و آثار تازه ای به وجود نیاورده اید ؟
در گذشته نه چندان دور شرایطی ( از نظر ارائه هنر موسیقی ) در جامعه ایجاد شد که موسیقی دان نمی توانست به فعالیت و خلاقیت های ادامه دهد . تا آن که بعد ها طی فتوایی از طرف بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران این محدودیت ها بر طرف شد و ارائه موسیقی اصیل ایرانی به دور از هر گونه ابتذال آغاز گردید .
من هم پس از هفته ها و ماههای زیادی که در افکار خود سیر و سلوک کردم ، به این نتیجه رسیدم که هنرمند اجازه ندارد به هر دلیل استعداد و هنر خدادادی خود را به کناری نهد و فراموش کند در این راه چه کرده است و چه آثاری خلق نموده و به وجود آورده است .
این شد که مصمم شدم در هر شرایطی به کار هنری خود (ولو آنکه شنونده ای نداشته باشد) ادامه داده و راه گذشته را کماکان بپیمایم .
به خاطر دارم ، زمانی که با شادروان بدیعی این موضوع را در میان گذاشتم ، او به شدت تحت تأثیر قرارا گرفت و به من گفت : آیا می دانی برای انجام چنین کار بزرگی ، چه مشکلاتی برایت پیش خواهد آمد ؟ (منظور آن شادروان تهیه وسایل و امکانات مناسب به صورت حرفه ای بود که به واقع حق هم با او بود) زیرا فراهم آوردن این امکانات ، واقعأ احتیاج به گذشت فراوان و صرفه نظر کردن از بسیاری مواهب مادی زندگی بود که بطور معمول همه افراد جامعه برای بدست آوردن آنها زحمت کشیده و فعالیت می کنند و من لاجرم برای رسیدن به اهداف خود که سر انجام به آن رسیدم ، می بایست از همه مواهب چشم پوشی می کردم . جالب آنکه پس از مصصم شدن به انجام تصمیماتم ، خود شادروان بدیعی نیز بر سر شوق آمده و با سماجت ها و القائات من ، وی نیز دست به تهیه وسایل لازم برای ثبت و ضبط آثار هنری در خانه شخصی زد .
با کمک چند تن از دوستان هنرمندم ، بویژه آقای بیژن ترقی بر آن شدم که با اساتیدی چون جلیل شهناز ، احمد عبادی ، جواد معروفی ، امیر ناصر افتتاح ، فرهنگ شریف ، محمد اسماعیلی و جهانگیر ملک تا حد ممکن و با توجه به شرایط زمان و مکان ، برنامه های متعددی در بداهه نوازی و گروه نوازی موسیقی اصیل ایران بر روی نواز ضبط و نگهداری کنم .
چون همه این برنامه ها با دقت و وسواس خاصی در منزل خودم ضبط شده و می شود ، به جزء عده معدودی از علاقمندان به هنر موسیقی ، اکثریت مردم از این تلاشهای مداوم و پیگیر بی اطلاع بوده و هستند و به همین دلیل است که این تصور پیش آمده ، من یا در ایران نیستم و یا اگر هستم ، کار هنری را کنار گذاشته ام .....
یک پرسش خصوصی : آیا مخارج زندگی شما از راه موسیقی تأمین می شود ؟
درست یا غلط ، هیچ وقت اجازه نداده ام که زندگی ام از راه موسیقی بگذرد . البته نمی خواهم ادعا کنم که از راه موسیقی هیچ گونه در آمدی ندارم ... ولی خود شما از نزدیک زندگی ساده من را دیده اید ، آدم قانعی هستم اهل مال اندوزی و تشریفات بی مورد هم نیستم بنابراین از زندگی ساده خودم کاملأ رضایت دارم .
سوم : تکنوازان
چون مطالب امروز کمی طولانی شده است این بار ، بدون توضیح فقط اثری از یاحقی همراه تار بهترین همنواز وی جلیل شهناز خواهید شنید :
تکنوازان 263
ویلن : پرویز یاحقی
تار : جلیل شهناز
تنبک : جهانگیر ملک
دستگاه : سه گاه
در این برنامه چهارمضراب معروف سه گاه را می شنوید .
لازم به یادآوری است که این اثر در آلبوم " طره 2 " نیز منتشر شده است ، بنابراین دوستانی که آلبوم یاد شده را دارند نیازی به دانلود دوباره آن نیست.:: This Template By : web93.ir ::.