+ ۱۳۸۹/۱۱/۰۸
خسرومعتضد تاریخ دان و کارشناسی مسائل تاریخی معاصر که برنامه های وی در شبکه دوم سیما با استقبال همگان مواجه شده است در یادداشتی اختصاصی برای سایت بولتن با نگاهی از منظر تاریخ و منطقی به تحلیل و نقد سریال طنز مهران مدیری پرداخته است.


به گزارش خبرگزاری انتخاب ، در این نوشتار مفصل آمده است:

تابلوها و پلاکاردهای سریال D.V.D قهوه تلخ در بیشتر شهرهای کشور در خیابان‌ها به صورت عرضی و طولی دیدگان مردمی را که خواهان تماشای اثری جالب، طنزآمیز و سرگرم‌کننده‌اند، به خود معطوف می‌دارد. از تعدد آگهی‌های رنگی در روزنامه‌های کشور برای معرفی این سریال و هزینه‌های گزاف آن در شگفتم. جرأت مدیری در هزینه‌کردن‌ها مرا متعجب می‌کند.

مهران مدیری مورد احترام و علاقه من است زیرا به میلیون‌ها ایرانی لذت تماشای آثار نمایشی خوب و دیدنی و نشاط‌انگیز را عرضه می‌دارد. مهران مدیری عاشق کار خود است و منکه عاشق کار خودم هستم او را که چون من به کارش عشق می‌ورزد ارج می‌نهم.

مهران مدیری متهور است زیرا دست به کاری نو و ابداعی جالب زده است. او سینمای خانوادگی را به صورت D.V.D های سریال هفتگی از طریق فروشگاه‌ها، سوپرمارکت‌ها، خواربارفروشی‌ها و هر مغازه‌ای در هر محله‌ای با یک شبکه توزیع سراسری به خانه‌های مردم فرستاده است، ای کاش کاری را که قرار بود کارگردانی کند «ماشاءالله خان در بارگاه هارون‌الرشید» را با آن سناریوی قوی و شسته رفته ایرج پزشگزاد تولید و عرضه می‌کرد و قهوه‌تلخ را فراموش می‌کرد.

تعیین جایزه
مهران مدیری رویاروی قاچاقچیان و کپیه‌برداران آثار سینمایی و نمایشی ایستاده است. جوایزی نظیر خانه و آپارتمان و خودرو که او برای خریداران واقعی D.V.D‌هایش تخصیص داده و تعیین کرده که به قید قرعه‌کشی به آنها بدهد مرا یاد ابتکار روزنامه‌نگاران و مجله‌نویسان سال‌های دهه 1320 و 1340 می‌اندازد که برای مبارزه با پدیدة زشت و متقلبانه کرایه‌دادن روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها و مجلات هفتگی به سودجویانی که نشریات را کرایه می‌کردند، مجلات را در پاکت‌های سربسته زرورقی یا نایلونی عرضه می‌کردن دو برای هر نسخه با زدن شماره مشخصه‌ای تعیین می‌نمودند که خریدار نشریه در پایان یک قطع زمانی می‌توانست از جوایزی چون خانه، آپارتمان، خودرو، دوچرخه، چرخ‌خیاطی، یخچال و انواع کتب برخوردار شود و مجلات صبا، خواندنی‌ها، ترقی، آسیای جوان مبدع و مبتکر آن شیوه مبارزه با مجانی‌خوانی مجلات خود و تقلب بعضی از روزنامه‌فروشان آن زمان و سودجویانی بودند که می‌خواستند روزنامه و هفته‌نامه و مجله بخوانند اما به جای ارزش نشریه با یکی دو ریال به عنوان کرایه یک شب نشریه، عطش مطالعة خود را تسکین دهند.

مهران مدیری و مشاوران او با ابتکاری جالب به میدان آمده‌اند و به‌ویژه سخنان او در ابتدای نخستین D.V.D که مردم را قسم می‌دهد از روی اثرش کپیه برندارند و بگذارند هر آن کس علاقه به تماشای سریال او دارد، برود و سریال‌های سریال را که هفته به هفته تولید و توزیع می‌شود، بخرد. یقیناً در مردم اثر شایانی کرده است.

مهران مدیری که آثار متعددی طی 20 سال گذشته از او بر صفحه تلویزیون نقش بسته است هنرمندی محبوب و مردمی است. در امیدجوان آورده شده بود با استقبالی که مردم از سریال ویدئویی او کردند و روز اول توزیع 500.000 نسخه خریدند احتمال دارد در پایان یک رقم 37 میلیارد تومانی خستگی او و همکارانش را رفع کند، اما من تا این اندازه خوش‌بین نیستم، زیرا هزینه‌های تولید، بالاسری، تبلیغات، لباس، گریم، دستمزد هنرپیشگان که بسیار سنگین تمام خواهد شد. زمانی بازده خواهد داشت که سناریو نیز جالب و تأثیرگذار باشد. این تبلیغاتی که او آن را در سطح اغلب مطبوعات کشور و سطح خیابان‌ها آغاز کرده است به بهای سنگینی تمام خواهد شد اما تهور او در این است که نهراسیده و مردانه پا پیش نهاده است.

من امیدوار بودم اقدام او و همکارانش می‌تواند مقدمه گشایش شبکه‌های تلویزیونی کابلی و تلویزیون‌های خصوصی باشد که کشور ما سخت بدان نیاز دارد تلویزیون دولتی ایران، علی‌رغم حسن نیت و سعه صدر و روشنگری مدیرعامل و معاونین و مدیران شبکه‌ها در گیر و دار محظورات و قیودی است که دست و پای آن را می‌بندد، در حالی که در کشورهای همسایه ما از عراق تا افغانستان و از قفقازستان (باکو) تا تاجیکستان و از مصر تا اردن و از سوریه تا بسیاری از ممالک همسایه تلویزیون‌های خصوصی راه‌اندازی شده‌اند و می‌بینید که چند شبکه خصوصی تجاری ایرانی که تولیدات چینی و کره‌ای و انگلیسی و آلمانی و فرانسوی را تبلیغ می‌کنند و ظاهراً کسی با آنها کاری ندارد زیرا شماره تلفن تجارتخانه‌هایی در تهران و شهرهای ایران را می‌دهند چه بازار گرم فروشی برای تولیدات وسایل خانگی و مخصوصاً آشپزی به راه انداخته‌اند. چه عیبی داشته و دارد که دولت اجازه دهد همچنان که بانک و بیمه خصوصی دایر شده‌اند تلویزیون‌ها و حتی رادیوهای خصوصی تجاری، فرهنگی، علمی مجاز دایر گردند و چند صدایی و تنوع فضای کشور را پر از نشاط و تنوع کند.

متاسفانه من درباره سریال قهوه تلخ سخنانی تلخ دارم که در سطور بعدی این مقاله برای بهبود قسمت‌های آینده آن یا کاربرد در آثار بعدی خواهم نوشت اما بر این نظرم که کارهایی که مهران مدیری و تیم لایق و کارآمد و صاحب قریحه او عرضه می‌کنند مانع و رادع منطقی خوب و بهینه آن در مقابل ماهواره‌هایی است که بیگانگان راه‌اندازی کرده‌اند و به تدریج قصد تسخیر فضای رسانه‌ای تصویری کشور را دارند. افسوس که قهوه تلخ وارد فضایی شد که سناریست‌ها از درک آن عاجز بوده‌اند و هستند و لطائف آن را در نیافته‌اند.

از منظر تاریخ
عده زیادی از دوستان فرهیخته، نویسنده تلفنی یا حضوری از من پرسیده‌اند آیا چنین شخصیت‌هایی در تاریخ بوده‌اند؟ آیا در 1201 واقعاً ایران فاقد دولت ؟؟؟ بوده است. من تصور نمی‌کنم خبط و خطای فاحش نویسندگان سناریو عمدی باشد. به نظرم می‌رسد مدیری نخواسته خود را درگیری تنش‌ها و دلخوری‌های بقایای خانواده‌های قاجاری بکند. زیرا کیست که نداند این لباس‌ها و سرووضع‌ها به حدود 90 سال پیش اوایل قرن بیستم تعلق دارد و نه 200 سال و نه 300 سال پیش. اگر نویسندگان این سریال وقتی برای مطالعه تاریخ می‌یافتند لابد مردم را به سخره نمی‌گرفتند که پوشاک و ظاهر هنرپیشگان مربوط به سال‌های 1290 هجری شمسی به بعد است و نه 200 سال یا 300 سال پیش کسانی که این سریال را تماشا می‌کنند اغلب دچار سردرگمی می‌شوند.

آیا در فیلم‌های سینمایی سراسر طنز لورل هاردی، چارلی چاپلین، هارولد لوید، بودابوت لوکاستلو، نورمن ویزدم، جری لوییس و برادران مارکس دیده‌ایم که چارچوب زمان و مکان این چنین بی‌ربط و سرگشته و من‌درآوردی باشد؟ آیا می‌توان هیتلر را در جامه ناپلئون و ناپلئون را در کسوت هیتلر به پرده سینما آورد. آخر تاریخ من درآوردی چه فایده‌ای دارد؟ هدف از این سناریونویسی سرگشته چیست؟ من که با شور و احساسات و قدردانی از ابتکار مهران مدیری در ارائه کاری که می‌تواند سرآغاز راه‌اندازی تلویزیون‌های خصوصی باشد به تماشای دومین مجموعه نشستم پس از حدود 15 دقیقه از تماشا چشم پوشیدم و اتلاف وقت را صحیح ندیدم. چیزی که فایده‌ای نصیب انسان نکند، چه ارزش دیدن دارد؟ به هر حال سال 1201 هجری قمری در تاریخ یکی از سال‌های انتقال قدرت بین دولت در حالت فروپاشی زندیه به قاجار است و ارتباطی با مناظری که در این سریال دیده‌اید ندارد. نه از نظر اونیفورم‌های نظامی، دکوراسیون و مثلاً استفاده از میز کار سناریونویسان حتی اوراق کتاب‌های تاریخی را ورق نزده‌اند.

بی‌ذوقی در اسماء القاب
نام پرسوناژی که نقش یک جلاد را به زیبایی و هنرنمایی اجرا می‌کند، «شکوفه» نهاده‌اند. اگر آقایان نویسنده یک بار تاریخ قاجار را ورق زده بودند، این نام بی‌مسمی را انتخاب نمی‌کردند. صدها نام جالب برای میرغضب‌ها و جلادها در تاریخ ثبت شده است که خواننده و تماشاگر را دچار اضطراب می‌کند. شکوفه نام بی‌مسمایی است که فقط به دلیل سرسری‌بودن و عجله داشتن آقایان به قلمشان جاری شده و بسیار بی‌مسمی و بی‌دلیل است. راستی چرا نگاهی به کتاب‌های تاریخی نیفکندند. این اسامی عجیب و مسخره مانند بلد‌الملک چیست به کار برده‌اید؟
داستان بی‌هدف است. در شگفتم که سی مجموعه بعدی را چگونه تولید کرده یا خواهند کرد. طی شش ماه گذشته سریال «سفری دیگر» مردم را پای متأسفانه شبکه‌ای خارجی که سریال‌های کلمبیایی تهیه شده با سرمایه کمپانی‌های آمریکایی را عرضه می‌کند میخکوب می‌کرد. سریال سفری دیگر معجزه خداوند، را توجیه می‌کرد که خدا برای برقراری عدالت و نصفت در جهان می‌تواند به هر امر شگرفی اراده فرماید.

چون پیرمردی بی‌آزار، پاکدل، سخی و مهربان پیرانه سر عاشق زنی زراندوز و جاه‌طلب و فرصت‌جو شده و به دست آن زن و با همکاری مردی که پیرمرد او را از خضیض ذلت به اوج ثروت و رفعت رسانده مسموم شده بود، به ارادة خداوند روح سرگشته پیرمرد مقتول در کالبد مرد روستایی بی‌سواد و ابتدایی و قشری دمیده شد که چهره زیبا و قامتی سترگ داشت و روحی که در کالبد مرد روستایی حلول کرده بود توانست انتقام خود را بگیرد و آن زن و مرد عاشق او و خدمتکار نابکار خانه و همه کسانی که به او خیانت ورزیده بودند را به مکافات برساند و پس از پایان این مأموریت روح ناپدید شد و مرد روستایی «سالوادر» دوباره همان بود که شد.

داستان قهوه تلخ بی‌هدف است. لباس‌های عالی، دکوراسیون مجلل، شهرت هنرپیشگان، دقت نظر و قریحه و فراست کارگردان در قبال داستانی سست و سرهم‌بندی‌شده و بی‌جا و بی‌زمان و مکان از نظر تاریخی افاقه نمی‌کند.

ای کاش مدیری هنگام تولید این اثر دست بسته تسلیم سناریونویسان خود که قریحه سرشارشان را در آثاری اجتماعی و طنز چون برره و جایزة بزرگ و مرد هزار چهره و مرد دو هزار چهره نشان داده‌اند نمی‌شد و وقتی اراده می‌کرد وارد مبحث طنز تاریخی شود و دست کم مشورت‌هایی می‌نمود به هر ترتیب مردم به خاطر اینکه به مهران مدیری علاقه دارند و همین روزها چندین مجله پرزرق و برق خانوادگی و سینمایی و ورزشی تصاویر رنگی بزرگی از سریال او را روی جلد چاپ کرده‌اند. D.V.D‌های او را خواهند خرید. امیدوارم همانطور که نویسنده امیدجوان پیش‌بینی کرده بود، 37 میلیارد تومان بهای پیش‌بینی شده نصیب او و شرکتش شود و هنرپیشگان بااستعدادی که او در سریال از آنها استفاده کرده و تمام کادر تولید منفع شوند، اما من به شخصه از کاری که مدیری عرصه کرده راضی نیستم و این سریال را مجموعه‌ای سرگشته و مبهم می‌دانم که از درک تاریخ و شیرینی‌ها و لطافت‌های آن محروم مانه است و باعث سردرگمی تماشاگران بی‌شمار خود می‌شود.

شاید علت عمده اضطراب و دغدغه غیرلازم مهران مدیری برای این موضوع است که نمی‌خواهد هیچ کس را برنجاند و تصور می‌کرده اگر صحبت از قاجاریه و افراد خاصی بشود احتمال شکایت و مزاحمت برای او وجود دارد. کما اینکه ثبت احوال یکی از شهرستان‌ها در مورد سریال قبلی او مرد هزار چهره طرح شکایتی کرده بود که خوشبختانه گویا چندان جدی انگاشته نشد.

پاسخ یک سؤال
این نشریه از من درباره حفره تاریخی اشاره شده در سریال که باعث گمراهی و سرگشتگی تماشاگران شده یعنی سال‌های مرگ کریم‌خان زند تا تاجگذاری آقامحمدخان قاجار یعنی از 1193 هجری قمری تا 1210 هجری قمری پرسش کردند.

در سریال گفته می‌شود در این زمان دولت مرکزی در ایران وجود نداشته است، خبر برداشت و استنباط سناریست یا مشاور تاریخی او کاملاً غلط است.

با مرگ کریم‌خان زند در سال 1193 بین دو فرزند جوان او که در پایتخت کشور یعنی شیراز می‌زیستند و عموها و پسرعموها مانند صادق‌خان و شیخعلی‌خان و جعفرخان و علیمرادخان زند اختلاف بر سر به دست گرفتن قدرت پیش آمد. دو فرزند جوان کریم‌خان هر دو از سلطنت و ولایتعهدی عزل و متاسفانه به دست یکی از عموهای قشری و ظال نابینا شدند.
اختلال پس از مرگ یک پادشاه قدرتمند در ایران امری عادی بود. پس از اینکه ساسانیان فروپاشیدند سلسله‌های ملوک‌الطوایفی متعددی در ایران تأسیس شدند که روادیان، ازدیان در آذربایجان، طاهریان در خراسان، صفاریان در سیستان، سامانیان در ماورالنهر، از آن جمله بودند و عبدها آ زیاد و آل‌بوی نیز بر این سلسله‌های منطقه‌ای اضافه شدند.

سلسله‌های بزرگی چون غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان بر سراسر ایران فرمان نمی‌راندند و اغلب سلسله‌های کوچک بر سر جای خود بودند منتها به سلسله‌های بزرگتر خراج می‌دادند. با یورش مغولان در قرن هفتم هجری این اوضاع بدتر از گذشته تکرار شد. صفویان اولین دولتی بودند که بین سال‌های 907 تا 1135 هجری قمری توانستند تمام ایران را به صورت یک پارچه درآورند. پس از اضمحلال صفویان مجدداً ملوک‌الطوایفی تجدید شد. پس از قتل نادر در سال 1160 باز هم این وضعیت تکرار شد. ایل زند، افغان‌ها، بختیاری‌ها و قاجارها هر کدام در بخشی از ایران حکومت‌هایی تأسیس کردند گرچه کریم‌خان برای حدود دو دهه توانست یک حکومت مرکزی در ایران آن هم در شهر شیراز که جایگزین اصفهان و مشهد پایتخت‌های دو گانه نادرشاه شده بود، تأسیس کند. اما با مرگ او، جنگ میان خوانین زند این انسجام گسیخت و در همان زمان آغامحمدخان که عمة او همسر کریم‌خان زند بود به استرآباد و مازندران گریخت و دو طایفه آشاقه‌باش دیوخاری باش را تجهیز کرد.

آغامحمدخان پسر محمدحسن قاجار بود که یکی از سرداران زند پدر او را کشته بود. پدر محمدحسن خان، موسوم به فتحعلی‌خان قاجار نیز به‌وسیله نادر قلی در زمانی که سردار شاه طهماسب دوم بود به قتل رسیده بود. به هر ترتیب اوضاع کشور دگرگون شده و در هر نقطه از ایران خانی فرمانروایی می‌کرد پایتخت رسمی کشور نیز شیراز بزرگ و پرجمعیت بود نه تهران کوچک و فراموش شده با 15000 تن جمعیت آغامحمدخان که یک مرد ژنی و شجاع و حسابگر و در عین حال آکنده از عقده‌های گرانبار بود (علیقلی‌خان افشار برادرزادة نادرشاه که مدت کوتاهی به نام عادلشاه بر ایران سلطنت کرده بود روزی که بر محمدحسن خان چیره شد، چون محمدحسن خان قاجار گریخته بود. محمد خان پسر او را اسیر کرد و خواجه نمود. آثار خواجگی بر چهره آغامحمدخان اثر گذاشته و اور را بسیار زشت و کریه نشان می‌داد...
توانست از بی‌تدبیری، عناد و لجاجت خوانین زند و دشمنی آنها با هم بهره‌برداری کند و بالاخره لطفعلی‌خان زند آخرین شهریار زند را دستگیر کرد و به تهران آورده نابینا کرد (پس از اینکه فرمان داد فراشان به وی تجاوز جنسی کردند) آن شهریار جوان را به فرمان شاه قاجار طناب‌کش کردند و در امامزاده زید در جنوب تهران به خاک سپردند (پس تجاوز جنسی به مرد هم سوابق تاریخی دارد).

1 - آغامحمدخان در سال 1209 توانست در تهران تاجگذاری کرد و سی و دو سال بعد در جریان لشکرکشی به قفقاز در کنار قلعه شوش به دست سه تن از نوکران خود کشته شد. بنابراین چه حفره تاریخی در این مقطع از تاریخ وجود دارد که مشاور تاریخی سریال وقت خود در تماشاگران را با آن گرفته است؟! (و وقت مرا بیش‌تر با پرسش‌هایی که نوجوانان و جوانان و دانش‌آموزان از من می‌کنند).

2ـ خانم الیکا یکی از هنرپیشگان این سریال در مصاحبه با خبرنگار امیدجوان زمان وقوع سریال را 300 سال پیش اعلام داشته‌اند یعنی 1710 میلادی برابر سال‌های آخر سلطنت صفویه نویسنده از این اظهار نظر این خانم که تیشه بزرگی به دست گرفته زحمات آقای مدیری را کون‌فیکون کرده‌اند متعجب شدم. اگر زمان سریال 300 سال پیش باشد، البسه و دکور باید فرق علنی می‌کرد یعنی سر همه هنرپیشگان دستار و عمامه می‌بستند و دربار شاه سلطان حسین را مجسم می‌کردند.

3ـ به نظر می‌رسد زمان وقوع داستان، عصر مظفرالدین‌شاه است و کسی که بر تخت نشسته مظفرالدین شاه قاجار است زیرا کلاه استوانه‌ای معروف به کلاه سپهسالاری و لباس و نشان‌ها و اینکه صحنه سریال دو کاخ نیاوران می‌گذرد این زمان را تداعی می‌کند.
صحنه اعدام با قداره

4ـ صحنة به صف نشستن خانم‌های درباری به انتظار گردن‌زدن آن مورخ که به زمان گذشته بازگشته بسیار جالب است و جهانگردان خارجی و مورخین ایرانی تأیید کرده‌اند که خانم‌های درباری از فرط بیکاری و محض وقت‌گذرانی و تماشای عجایب و غرایب اشتیاق زیادی برای تماشای مناظر اعدام داشتند.

اعتمادالسلطنه نیز بدین مناظر اشارات فراوان می‌کند، اما اعدام با ساطور و قداره در ایران عصر قاجار متداول نبود. گناهکار را با کارد بلند تیز دشنه سر می‌بریدند یا طناب به دور گردن انداخته خفه می‌کردند و در مواردی نیز محکوم را با طناب از زمین چند متری بالا کشیده (طناب را دور تن او می‌بستند) و تیرباران می‌کردند. با طناب دارزدن و به توپ بستن محکومین نیز متداول بوده است.
5ـ صحنه انتقال مورخ به گذشته با آشامیدن یک فنجان قهوه بسیار لوس و خنک بوده و ای کاش وقت بیشتری برای این صحنه گذاشته می‌شد.

6ـ اونیفورم آبی آسمانی قشنگ و کلاه سفید، اونیفورم و کلاه پرسنل ژاندارمری سوئدی بود که بعد از مشروطه در سال 1291/1912 چون افسران سوئدی به استخدام دولت ایران درآمدند آن اونیفورم را برای ژاندارم‌‌های ایرانی در نظر گرفتند و استفاده از آن اونیفورم برای نفرات نظمیه عصر مظفری اشتباه است.

گذشته از موارد بالا، سریال دیدنی و سرگرم‌کننده است و تماشای ان را به خوانندگان توصیه می‌کنم.

بدیهی است ممکن است نویسندگان سناریو و مشاور تاریخی آنها در برابر این ایرادها ادعا کنند سریال طنزآمیز است و زمان و مکان ندارد اما این نظریه صائب به نظر نمی‌رسد و تمام سریال‌های طنز وقتی وارد حیطة تاریخ می‌شوند باید چارچوب‌های تاریخی را رعایت کنند و نمی‌توان به این دستاویز موضوع والاپوشانی کرد.

سریالی به نام چهل سرباز سال‌ها پیش با هزینه بسیار گزافی ساخته شد (پخش آن از تلویزیون با شکست رویاروی شد زیرا مطالبی را عنوان می‌کرد که بخشی از آن جنبه دینی و مذهبی داشت و بخش دیگر رستم‌دستان پهلوان اسطوره‌ای ایران را وارد مسائل مذهبی پس از اسلام می‌نمود. نویسنده در همان زمان در یک برنامه تلویزیونی تباین و عدم ارتباط این دو مبحث را با یکدیگر یادآور شدم و گرچه تهیه‌کننده و نویسنده، کارگردان و هنرپیشگان آن رنجیدند ولی عدم استقبال تماشاگران و شکست سریال نشان داد که حق با این حقیر بوده است. به هر ترتیب امیدوارم سریال قهوة تلخ بدان سرنوشت دچار نشود و مردم در این شب‌های بلند پاییز و زمستان با تماشای قسمت‌های مختلف آن سرگرم شوند و کمی از خستگی و استرس به در آیند. اما همانطور که نوشتم این اثر طنز فاقد هر گونه زمینی تاریخی است و نباید آن را حتی اثری طنزآمیز در مایه تاریخی انگاشت.

شکوه و تجمل زیاد
در سریال شکوه و تجمل زیاد به چشم می‌خورد که برای بینندگان جالب است. لباس‌های زیبای عصر قاجاری، کاخ صاحبقرانیه، کاخ جهان، کاخ نیاوران، سپاهیانی (که متأسفانه در نهایت بی‌سلیقگی لباس ژاندارمری سوئدی را تن آنها کرده‌اند) خانم‌های زیبا و آراسته با جامه اواخر قجری، مجالس باشکوه درباره گشاده‌دستی در سیاهی لشکر، دکور، گریم همه در خور قدردانی است. متأسفانه، اما متأسفانه، راستی جیف از اونیفورم‌های آبی‌رنگ و کلاه سفید ژاندارمری دولتی سال 1291 هجری شمسی که اینگونه آن را بیهوده به کار برده‌اید. به ارواح ژاندارمری‌های میهن‌پرستی چون کلنل پسیان توهین کردن چرا؟


   
+ ۱۳۸۹/۱۱/۰۸
فارس: مجموعه «قهوه تلخ» ساخته مهران مدیری رونوشتی ضعیف از سریال «شب‌های برره» است.
به گزارش مشرق، فارس طی یادداشتی در نقد قهوه تلخ نوشت: مجموعه «قهوه تلخ» به کارگردانی «مهران مدیری» در زمان ساخت خود با حواشی بسیاری روبرو شد. ابتدا بحث سر پخش تلویزیونی آن بود که پس از عدم توافق سازندگان با شبکه سه، پخش سریال از تلویزیون منتفی شد و تهیه کنندگان سریال خود را برای توزیع آن در شبکه نمایش خانگی آماده کردند و با صرف هزینه‌های هنگفت و حتی قراردادن جوایز میلیاردی طوری برنامه‌ریزی کردند تا مخاطبان آثار تلویزیونی مدیری، لوح‌های فشرده آن را هر هفته در قبال پرداخت 2500 تومان پرداخت کنند و در نهایت با پرداخت 75 هزار تومان بتوانند اثر تازه مدیری را به تماشا بنشیند.
برنامه‌ریزی‌های سازندگان «قهوه تلخ» با واسطه قرار دادن جان مدیری و تبلیغات هنگفت مجموعه جواب داد و سری اول مجموعه با استقبال خوبی روبرو شد و تهیه‌‌کنندگان این مجموعه دلگرم شدند که تا قسمت نود این برد را کرده‌اند، اما پس از توزیع سری‌های بعدی، ورق برگشت و دست مدیری در قهوه تلخ رو شد.
مجموعه «قهوه تلخ» رونوشتی ضعیف و تکراری از مجموعه «شب‌های برره» بود که در زمان پخش خود از تلویزیون مخاطبان بسیاری را جذب کرده بود. این سریال که ماجراهای آن در شهری خیالی می‌گذشت قصد داشت تلویحا به نقد جامعه بپردازد و البته در این میان گاهی اغراق به حدی زیاد می‌شد که لودگی جای آن را می‌گرفت.
این اتفاق در «قهوه تلخ» نیز افتاده است، با این تفاوت که در «شب‌های برره» جامعه مردمی مورد نقد بود اما در «قهوه تلخ» حاکمان بخشی تاریخی که معلوم نیست چه دوره‌ای است، نقد می‌شوند. البته این نقد معلوم نیست که سر به کجا می‌برد و از کجا سر بر می‌آورد. چون آدم‌های قهوه تلخ هرکدام هر کاری دوست دارند انجام می‌دهند و هرچه دوست دارند بر زبان می‌آورند تا مخاطب را پای اثرشان نگه دارند.
شخصیت‌های قهوه تلخ از جهانگیر خان دولو تا بانوی اول دربار و نوچه‌هایی که دارند، هر کدام به سهم خود دریچه‌ای از بی‌ادبی و لغات من درآوری به روی مخاطب باز می‌کنند تا او را بخندانند و استفاده از برخی لغات دو پهلو و گنگ نیز چاشنی این اثر است.
همچنین علی‌رغم تلاشی که مدیری داشته، پس از توزیع سری ششم «قهوه تلخ» بسیاری از مخاطبان این اثر به خاطر طولانی شدن و افت کیفی کار، از ادامه آن صرف‌نظر کردند و باید دید مدیری مخاطبان باقیمانده خود را برای دیدن ادامه کار با چه برنامه‌ریزی نگه می‌دارد.
از نکات قابل توجه دیگر در این مجموعه توجه ویژه مدیری به جایگاه زنان است. علی‌رغم بازی بسیار زیبای الیکا عبدالرزاقی در نقش بانوی اول دربار، زنان این دربار که مشت و نمونه‌ای از زنان ایران هستند، همه زن‌هایی فاقد شعور و ادب و متانت هستند و تنها دغدغه‌شان آوردن فرزند پسر است و در این میان کاترین، همسر فرنگی پادشاه این دربار، الگویی برای زنان ایرانی قرار می‌گیرد تا با توجه به نظر او لباس بپوشند، غذا بخورند و حتی یاد بگیرند که از عطر استفاده کنند!
شاید قصد مدیری در تصویر این دربار و حوادثی که در آن می‌گذرد، نشان دادن بی‌لیاقتی برخی پادشاهان ایرانی بوده است که مثلا پادشاه در ازای علاقه به قطاب بخشی از سرزمین خود را به باد می‌دهد و یا اطرافیان او فقط به فکر چاپلوسی و به دست آوردن منافع خود هستند. شاید این داستان که البته نسخه اصل‌تر آن در شب‌های برره خرج شد، قصد دارد برخی موارد را که در تاریخ بوده است، نقد کند، اما چه بهایی در قبال این نقد پرداخت می‌شود؟
آیا همه مخاطبان این اثر فقط آن را از وجهه تاریخ نگاه می‌کنند و یا جذب سایر بخش‌های سریال نیز می‌شوند؟ آیا مخاطبان نوجوان این اثر بیشتر به موقعیت‌های طنز که پر از لودگی و الفاظ زشت است، بیشتر توجه دارند یا آنچه که مدیری قصد دارد در لابلای دیالوگ‌های غیر مستقیم آنها را به مخاطب برساند؟
چرا در سریال مهران مدیری شخصیت‌های مثبت اثر که قرار است تاثیر این هجویات را کم کنند، وجود ندارند و مخاطب فقط باید از طریق زل زدن‌های سیامک انصاری به دوربین متوجه این امر شود؟
علی‌رغم این که در مجموعه «قهوه تلخ» به برخی از رویدادها و حوادث تاریخی و یا بلاهت پادشاه و اطرافیان آن به خوبی پرداخته شد، این مجموعه با الگوگیری از «شب‌های برره» ساخته شده و مدیری تلاش کرده است این بار رنگ و لعاب بیشتری به کار ببخشد و با استفاده از دکورهای عظیم و چشمگیر مخاطبان خود را خارج از تلویزیون حفظ کند.

   
+ ۱۳۸۹/۱۱/۰۸
ایرنا خبرگزاری رسمی دولت نوشت: مهران مدیری به عنوان مجموعه ساز طنزپرداز نو زبان از ساعت خوش به بعد همزمان یا پس از نمایش هر مجموعه خود مورد نقد قرار گرفته و سپس به فراموشی سپرده شده است.

کارنامه هنری مدیری و گروه نویسندگانش شاید بیش از دیگر هنرمندان و سناریونویسان عرصه تلویزیونی قابل نقد باشد، زیرا افزون بر حساسیت سوژه ها در جمع پرکارترین ها نیز قرار گرفته است.

تلویزیون به عنوان سکوی پرتاب این هنرمند و گروه تقریبا همیشه همکار وی نقش ایفا کرده است و در موضوع قهوه تلخ نیز با افت و خیزهای فراوان پخش یا پخش نکردن آن، زمینه گفت وگوها و توجه مردمی در این زمینه را هر چه بیشتر فراهم کرد.

این نقد نمی تواند ناظر بر تمامی کارنامه مهران مدیری از ساعت خوش تاکنون باشد بلکه بیشتر نگاهی گذرا به سیر دگرگونی کاری وی از شب های برره به بعد است که تقریبا در قهوه تلخ نیز می توان نشانه های قوی آن را یافت.

در 'شب های برره' جامعه روستایی بالا و پایین دستی در زمانی نه چندان دور به تصویر کشیده می شود که در هیچ جای آن نشانی از فرهنگ ایرانی و اسلامی نیست اما با نام بردن مکرر از شهری در استان فارس برای واقع نمایی هر چه بیشتر تلاش می شود.

در این مجموعه، روابط حاکم و کاملا نکوهیده ای در جامعه روستایی ایران نمایانده شد که تمامی عرصه های زندگی آنان را دربرگرفته بود در حالی که هیچ نشانی از واقعیت نداشت.

در حالی که روستاییان بی دفاع برره با لباس محلی از نگاه مدیری و گروه نویسندگانش برخوردار از مجموعه صفات قابل سرزنش بودند، سیامک انصاری کت و شلوار پوش آنکادر شده در نقش منطق نگر، جلوه خرد اجتماعی و نگرش عقلی به مسائل به میدان آمد تا مهر محکومیت روستاییان را به بهانه برره بر صفحه تلویزیون و فهم بینندگان بکوبد.

تمامی عادات و روابط و طنزهای گفتاری و کرداری غیر موجه نسبت داده شده به برره نشینان با توسل به الگو و روش های مورد نظر مدیری نفی و رسوا اعلام می شود در حالی که در هیچ جامعه روستایی ایران نمی توان نشانی از این کوته رفتارها پیدا کرد.

در قهوه تلخ نیز سیامک انصاری با همان کت و شلوار بدون کراوات و تیپ و رفتاری که حتی برای تغییر جدی آن کوچکترین زحمتی کشیده نشده فقط با تعویض عنوان روزنامه نگار و روشنفکر در برره با مستشار، به دوران دربار منقرض شده منتقل می شود تا مانند قبل رفتارهای نسبت داده شده کارگردان به مجموعه هدف را باز هم از زبان کارگردان تقبیح کند.

هرچند مدیری در این مجموعه می خواهد رفتارهای منفی را که خود و نویسندگانش به مردم نسبت داده بودند، تکرار نکند اما بر روال ماندگاری عادت کهنه، موفق نبوده و باز هم فرهنگ ایرانی را هدف قرار داده است.

کت و شلوار پوش برره این بار با رفتارهای متمدن نمایانه غلیط تر پاپیون بر گردن نشان می دهد که نسبت به مردم عصر قهوه تلخ بسیار بیشتر از دوران شب های برره می فهمد و رفتارهای غربی و نگاه های تحقیر آمیزش به شخصیت ها و فتارهای این مجموعه هم بیانگر این موضوع است که مستشار ماموریت دارد همه را سیاه ببیند و سیاه تر اعلام کند.
کارگردان قهوه تلخ باز هم همچون برره، اما این بار به بهانه نمایش زشتی های دربار، با اطلاق رفتارهای نکوهیده به جامعه هدف، از این رویه برای خنده سازی استفاده کرده است.

در قسمتی از این مجموعه که زنان ایرانی شاه در حرمسرا با کاترین وارادتی در ماراتن برای تصاحب هر چه بیشتر اوقات 'پیرشاه' وقت می گذرانند، فلاش بک یکی از این زنان همراه خواهرش به عنوان رختشور و چهره ای کاملا زشت به نمایش درمی آید.

در همین زمان 'شاه جهان بعدها' در شغل غازچران وارد محل می شود و این زن با رفتار عجیبی که سعی شده حتی در آواها و فریاد کمک خواهی از بستگانش نیز کاملا روستایی نمایانده شود، غازچران را وادار به ازدواج با خود می کند که در نهایت هر دو به دربار راه می یابند.

این واقعیت که در هنرها بویژه فیلم و تئاتر، سوژه قرار دادن جزء بهانه تعمیم عمومی می شود و برای نمایان تر کردن آن، واقعیت های کمرنگ برجسته تر می شود، یک ضرورت است؛ اما نسبت دادن رفتارهایی که هیچگاه مردم ایران از آن خاطره ای در ذهن خود ندارند، در چارچوب این قانون مجازی نمی گنجد.

براساس همین دیدگاه، رفتارهایی مانند تن پروری، مفتخوری، اخاذی، کلاهبرداری، چندرویی و نفاق بین اعضای خانواده در برره عادی نمایانده می شود و سپس در قهوه تلخ روستاییان بعدا به دربار راه یافته هدف قرار می گیرند تا روشنفکر چند سال پیش برره این بار با عنوان مستشار و توسل به دانش و فهم فرا زمانی خود، آنان را محکوم کند.

البته این مجموعه مانند شب های برره یا باغ مظفر که کمتر از رویکرد محکوم کردن عموم مردم استفاده کرده بود، ارزش های روانی بیان، ساختار شکنی هنری، نفی چاپلوسی و توانمندی در بازی گرفتن از بازیگران را دارد و محورهای موفقیت در ایجاد ارتباط با بینندگان است که به خنده گرفته می شوند.

البته هر چند هنوز شش بخش (18 قسمت) قهوه تلخ بیشتر پخش نشده و همچنان فرصت برای نقد نقائص یا بیان قوت ها باقی است که شاید با آمدن کارگردان در نقش بازیگر، حساسیت بیشتری پیدا کند اما برداشت پایه ای نشان می دهد مقوله طنازی در مسائل اجتماعی و مردمی شاید بی مسئول باشد، اما بی اهمیت نیست.

این سخن نغز که 'با هم نه بر هم بخندیم' شاید اشاره ای به این موضوع باشد که نباید خودزنی کنیم و رفتارهای ارزشمند ریشه مند در سنت و زبان های محلی، بازیچه خنده آفرینی هنری شود. از آن فراتر رفتارهایی جعلی را به مردم بویژه روستاییان زحمتکش و کاملا قانع و عزتمند نسبت داده تا با نگاه نقد مسلط و تحقیرآمیز یک کت و شلوار پوش پاپیون بر گردن به قیمت خنده سازی محکوم شود.


   
+ ۱۳۸۹/۱۱/۰۸
گاهی وقتها شور و شوق زیاد برای تماشای یک فیلم پرسرو صدا می‌تواند کار دست بیننده‌هایش دهد؛ وقتی که فیلم توی ذوقشان بزند. گاهی وقتها هم انقدر فیلم خوش‌ساختی از آب درمی‌آید که مزه‌ی تماشایش را تا مدت‌ها زیر دندان تماشاگر ذوق‌زده، باقی می‌گذارد. غالب تماشاگران Inception،‌ فیلمی که چند روز پیش درباره‌اش و کارگردانش صحبت کردم، احتمالاً بعد از تماشای اون، جزو دسته‌ی دوم قرار میگیرند. از “احتمالاً ” استفاده کردم، چون همیشه یک عده پیدا میشوند که در یک موارد خاص ساز مخالف بزنند. بخصوص در مواردی که با یک اثر پرطرفدار و مردمی طرف میشوند. البته در این که همیشه فیلم‌های مزخرفی وجود دارند که بدون هیچ بار هنری، با اقبال عامه روبرو میشوند،‌ صحبتی نیست. اما اعتقاد به اینکه هر فیلم پرطرفداری، حتماً یک ایرادی دارد که پرطرفدار شده، بی‌انصافی محض است.

ااز اینها که بگذریم،‌ به داستان پیچیده‌ای می‌رسیم که کریس نولان در فیلم Inception، به خورد تماشاگرش می‌دهد. نوشتن این پست در شرایطی که چند روزی بیشتر از اکران فیلم نمی‌گذره به دو دلیل، مشکل بود: یکی اینکه خیلی‌ها هنوز فیلم رو ندیده‌اند و بنابراین نمی‌تونستم مستقیماً به داستان اشاره کنم. بنابراین اگر فیلم رو ندیده‌اید، نگران نباشید، چیزی ننوشته‌ام! ضمن اینکه می‌تونید از روی قسمت‌هایی که نوشته شده پرش کنید تا از داستان، چیزی لو نرود. دلیل دوم هم این بود که این نقد با یکبار دیدن فیلم نوشته شده، بنابراین ممکن است تا حدی هم متاثر از احساسات باشد.

بابک،‌ خلاصه داستان را در وبلاگ نسیمانه، خیلی مختصر و مفید توضیح داده است. البته انتظاری نداشته باشید از این خلاصه‌‌داستان،‌ اصولاً چیزی عایدتان بشود، چرا که اگر خلاصه‌ی همه‌ی داستان را هم بخوانید، تا قبل از دیدن فیلم، چیزی از آن نخواهید فهمید.

فیلم از همان دقایق اول، دستش را برای شما رو می‌کند و نمی‌‌گذارد که بروید کشف کنید که مثلاً شخصیت‌ها درگیر “دنیاهایی غیرواقعی” هستند. پی‌مایه‌ی اصلی‌ای که قرار است در طول فیلم با آن روبرو شویم، ظاهراً در ده دوازده دقیقه توضیح داده میشود. خیلی زود، سیلی از جلوه‌های ویژه‌ که این روزها خوراک همه‌ی فیلم‌ها هستند، روی سر شما و البته شخصیت‌های فیلم ریخته میشود. اما باید یادتان باشد که این،‌ تازه اول ماجراست!

بعد از چند دقیقه نفس‌گیر و پرتب و تاب، برای مدتی، ریتم فیلم آرام می‌شود تا روال داستان برای تماشاگر تعریف شود.

شاید اگر هر کارگردان دیگری غیر از نولان بود، از راضی نگهداشتن تماشاگر در این مدت زمان بی‌تنش عاجز می‌ماند. اما نولان، به موقع به فیلم ریتم میدهد و وقتی لازم است ریتم را از‌ آن می‌گیرد.

حوالی یک‌ساعت از شروع فیلم، از جایی که Cobb و Ariadne در کافه‌ای در کنار خیابان نشسته‌اند و مشغول بحث در مورد واقعیت رویا هستند، طوفانی از جلوه‌های تصویری به پا می‌شود که نظیرش را در هیچ فیلم دیگری ندیده‌اید. جلوه‌هایی که تمام‌شدنی نیستند و بی‌وقفه و یکی‌پس‌از دیگری شما را غافلگیر می‌کنند.

inception30

تماشای بیش از به یک ساعت و نیم جلوه‌های خارق‌العاده‌ی تصویری شامل انفجارهای پی‌درپی، آدمهای معلق در هوا، ساختمان‌هایی که یکی پس از دیگری فرو می‌ریزند، و تعقیب و گریز‌های بی‌انتها، به نسبت زمان 150 دقیقه‌ای کل فیلم، می‌تواند نتیجه‌ای معکوس روی تماشاگر داشته باشد و بعد از مدتی او را پس بزند. اما این جلوه‌ها، انقدر گیرا و بدیع و خلاقانه هستند که عملاً جایی برای بهانه‌هایی از این دست را باقی نمی‌گذارند. جدای از این، مجبور هستید برای اینکه داستان فیلم از دستتان در نرود، چهار پنج ‌دُنگ از حواستان را به دیالوگ‌ها و صحبت‌های شخصیت‌ها بدهید.

inception17

اما فیلم، فقط در این جلوه‌های تصویری و داستان تخیلی تو در توی آن خلاصه نمی‌شود. بخش مهمی از داستان فیلم، به رابطه‌ی بین Cobb و همسرش و اتفاقی که برای او افتاده می‌گذرد. ابن بخش – که بعضی‌ها ظاهراً آن را جدای از داستان فیلم می‌دانند- هسته‌ی اصلی ماجراست. در واقع خیلی از اتفاقاتی که برای شخصیت‌ها پیش می‌آید، و اساس تصمیم‌گیری‌های کاری Cobb، به کیفیت همین رابطه وابسته است. جالب اینجاست که بعضی‌ها همین رابطه‌ را هم کافی نمیدانند و نولان را متهم می‌کنند که در نمایش احساسات عاشقانه‌ در فیلم‌هایش، کم می‌گذارد. شاید این حرف تا حدی در مورد بعضی دیگر از فیلم‌های نولان درست باشد، اما با این فیلم، نولان نهایت مفهوم عشق را به تصویر کشیده است. شاید بشود گفت که Inception‌، جدای از تمام سکانس‌های اکشن‌ش، یکی از شاهکارهای سینمای عاشقانه به حساب می‌آید. گرچه خط درام جاری در فیلم، هیچوقت به تراژدی تبدیل نمیشود، اما فیلم، نیازی هم به چنین کاری ندارد. همه چیز در همین حد هم گویاست.

inception22

- به رویاهات نگاه کن…وقتی تو رویا هستی خیلی واقعی به نظر میان. اما وقتی بیدار میشی برات خیلی عجیب به نظر میرسن…

Inception لحظه‌های پرتنش زیاد دارد. کات‌های سریع بین سکانس‌های تعقیب و گریز و آنهایی که بجز دیالوگ‌های پیچیده‌، شامل چیز دیگری نمی‌شوند، باعث شده اصولاً‌ تماشاگر فرصت کشیدن یک لحظه نفس راحت را هم پیدا نکند. این تنش، حتی تا آخرین ثانیه‌های فیلم هم وجود دارد و در واقع در انتهای فیلم به اوج می‌رسد.

Cobb، توتم‌ش را روی میز شروع به چرخاندن می‌کند. چند ثانیه‌ می‌گذرد و توتم همچنان در حال چرخیدن است…

سکانس پایانی، جایی که همه انتظار دارند فیلم به خوبی و خوشی تمام شود، به غافلگیرکننده‌ترین صحنه‌ی فیلم تبدیل می‌شود تا ثابت کند که فیلم هیچ‌جوری زیر بار کلیشه‌های هپی‌اندینگ‌ هالیوودی نمی‌رود.

Inception بدون شک، بهترین فیلم کریستوفر نولان است. می‌شود اینطور گفت که او از هرکدام از فیلم‌های قبلی‌ش، بهترین ایده‌ها را جمع کرده و به بهترین شکل ممکن آن را کارگردانی کرده و جلوی تماشاگر گذاشته است. فیلم، همه‌چیز دارد: عشق، افسوس، تخیل، ترس، هیجان، طنز، جنایت، خیانت،‌ کانتر استرایک! ، رابطه‌ی پدر و پسر، بازی با زمان، … و البته چاشنی‌های استاندارد هالیوود برای همه‌ی فیلم‌های پرخرج را به بالایی‌ها اضافه کنید تا با معجونی تصویری از هر‌انچه که بشود از سینما انتظار داشت، روبرو شوید. بعضی از سکانس‌های فیلم را می‌شود به تنهایی، جزو شاهکارهای سینما به حساب آورد. ماتریکس،‌ با تمام دبدبه‌ و کبکبه‌اش، نه فقط در زمینه‌ی جلوه‌های تصویری، بلکه از نظر خط داستانی کاملاً منسجم و منطقی‌ای کم می‌آورد. رابطه‌ی Cobb و Mal و صعود و سقوط آنها، ملهم از همین خط داستانی منسجم،‌ شکلی از روایت عاشقانه را بازگو می‌کند که در هیچ فیلم دیگری نه دیده‌ایم و نه خواهیم دید. اینکه کاراکترهای یک فیلم،‌در تمایز بین رویا و واقعیت دچار مشکل شوند، چیز تازه‌ای نیست. اما نوع روایت نولان، آن را از آثار مشابه‌ش کاملاً‌ متمایز میکند. ضمن اینکه می‌شود رد اصول روانشناسی را هم در این نوع روایت به خوبی دنبال کرد.

من از 10 امتیاز، نه امتیاز به این فیلم می‌دهم. تزریق بیش از حد هالیوودیسم به چنین فیلم قابل‌تحسینی گو اینکه تاثیری در داستان فیلم نداشته،‌ اما شاید توجیه خوبی به غیر از جلب‌توجه هرچه بیشتر تماشاگران نداشته باشد. با اینحال، INCEPTION از آن دسته فیلم‌هاییست که هرچه زمان بیشتر از اکران آن بگذرد، بیشتر و بیشتر کشف میشود. داستان فیلم درباره ی لایه‌های ذهنی افراد و سفر به درونی‌ترین این لایه‌هاست، اما لایه‌بندی خود فیلم جذاب‌تر است. داستان فیلم هرچه که باشد، در مدت 2 ساعت و نیم تمام می‌شود و سفر شخصیت‌ها در این تو درتوی لایه‌ها به پایان می‌رسد، اما تحلیل فیلم، شخصیت‌ها و روابط آنها، خیلی بیشتر از اینها برای تماشاگرانش زمان میبرد. اما هرچه باشد، فیلم، فیلم کریستوفر نولان است و هرچقدر برایش وقت بگذارید، ارزشش را دارد!

inception

در مورد عنوان فیلم: من همچنان با ترجمه عنوان فیلم مشکل دارم! Inception معانی زیادی نداره، ولی ترجمه هایی که از این عنوان شده، مثل سرآغاز، آغاز و سایر مواردی از این دست رو در هماهنگ با داستان نمی‌بینم. در جایی از فیلم، توضیح میده که اینسپشن به معنی “کاشت ایده ای خارجی در ناخودآگاه افراد و با استفاده از رویاهاشونه. بنابراین عنوان فیلم، ترجمه‌ای بیشتر مفهومی داره تا لغوی. حتی اگر بشه ترجمه ای از این عنوان داد که در یکی دو کلمه خلاصه بشه، میشود چیزی مثل "نطفه" (یا در همین مایه ها) پیشنهاد کرد. پیشنهاد شما چیست؟


نقد فیلم Inception از دیدگاه کارشناسان


   
+ ۱۳۸۹/۱۱/۰۸

شبکه ایران: "به رنگ ارغوان" به رغم مضمون انسانی، لحظات زیبای سینمایی گاه به گاه و حرکت به سمت یک ژانر کمتر تجربه شده سینمای ایران(تریلر سیاسی)، در نهایت موفق نمی‌شود به یک اثر منسجم و موثر تبدیل شود و در نیمه راه رسیدن به بیان احساسی و ساختاری فیلمی چون "آژانس شسشه‌ای"(کماکان بهترین فیلم حاتمی‌کیا و یکی از شاخص‌های سینمای دو دهه اخیر ما) متوقف می‌ماند.

این امر بیش از هر چیز برمی‌گردد به تناقضات بی‌پایان حاتمی‌کیا در برخورد با شخصیت‌هایش. این تناقضات در شکل کنترل شده‌اش، شخصیت محبوب "حاج کاظم" آژانس شیشه‌ای را متبلور کرد و "ستاری" به رنگ ارغوان به خاطر لجام‌گسیختگی این تناقضات و بلاتکلیفی و محافظه‌کاری سازنده‌اش، عقیم می‌ماند.

هنکل فون دورنسمارک در سال 2006 فیلی ساخت به نام "زندگی دیگران" که موفق شد اسکار بهترین فیلم خارجی را نیز از آن خود کند که بی‌شباهت به فیلم حاتمی‌کیا نیست. اینجا قصد ارزش‌گذاری مطرح نیست،نوع رویکرد به یک مضمون واحد مورد نظر است که فیلم هنکل را به اثری دیدنی تبدیل می‌کند و فیلم حاتمی‌کیا را به اثری مغشوش و سردرگم.

اگر در "زندگی دیگران" رابطه سه‌گانه مامور اطلاعاتی، دستگاه اطلاعاتی(آلمان شرقی) و سوژه تحت نظر کاملا دیالکتیکی و پویا است، در "به رنگ ارغوان" هراس فیلمساز از نزدیک‌تر شدن به شخصیت ستاری، متعاقب آن بلاتکلیفی در برخورد با دستگاه امنیتی به در سطح ماندن هر چه بیشتر فیلم و عدم کشمکش بسنده و درام الکن منجر شده که گاه به گاه تماشاگر را جذب می‌کند و در نقطه ورود به مصیبت، رهایش می‌کند.

هیچ اطلاعاتی از پیش زمینه ستاری، علایق و نگاهش به پیرامون و مختصات دستگاهی که برایش کار می‌کند دیده نمی‌شود. به همین دلیل عشق درون فیلم الکن می‌ماند و صحنه‌های تبعی آن هم به انجام نمی‌رسد. معدود لحظات خوب فیلم‌ (به طور مثال صحنه مابعد زد و خورد پایانی و محافظت ستاری از ارغوان) به رغم پتانسیل بالا برای تبدیل شدن به یک سکانس فوق‌العاده، به نتیجه نمی‌رسد و اسلوموشن‌های بجا و بی‌جای آن تماشاگر را در یاس و رجا باقی می‌گذارد.

در عین حال روایت‌های فرعی فیلم نیز بیجا و تحمیلی هستند. صحنه‌های مربوط به دانشگاه و اکیپ‌های دانشجویی، مانند نمونه‌های مشابه‌اش در آثار ایرانی، به شدت آزار دهنده هستند. هر چند رویکرد حاتمی‌کیا نسبت به دانشجویان در قیاس با نگاه سخیف کیمیایی در "اعتراض" یا درویش در "متولد ماه مهر"، قابل تحمل‌تر است، با این حال همچنان علاقه‌ فیلمسازان به دسته‌بندی دانشجویان (آن هم از نوع رایجش) در این فیلم هم قابل مشاهده است. هیچ گاه سینماگران ما نتوانستند به دانشجو به عنوان یک کلیت یکپارچه و ارگانیک، فارق از تفاوت‌هایش نگاه کنند و همواره با برداشت‌های سطحی و القائی از بیرون مواجهیم.

"به رنگ ارغوان"‌می‌توانست با تمرکز روی تضاد درونی بروکراسی و وظیفه عمومی با عشق فردی( مانند پرسیوال)، با تلطیف نگاه سطحی رایج نسبت به نیروهای امنیتی(که البته در همین حداقل خود هم یکه و بدعت‌گذار است)، با نزدیک‌ و عمیق‌تر شدن در احوالات شخصیت اول فیلم، به اثری در خور تبدیل شود، که نشد. ولی می‌تواند امیدبخش خروج حاتمی‌کیا از برزخ کنونی "دعوت" و "به نام پدر" باشد.


نقد فنی بر فیلم "به رنگ ارغوان"


   
+ ۱۳۸۹/۱۱/۰۸

زندگي نامه نيمايوشيج

علي اسفندياري، مردي كه بعدها به «نيما يوشيج» معروف شد، در بيست‌ويكم آبان‌ماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در يكي از مناطق كوه البرز در منطقه‌اي به‌نام يوش، از توابع نور مازندران، ديده به جهان گشود.او 62 سال زندگي كرد و اگرچه سراسر عمرش در سايه‌ي مرگ مدام و سختي سپري شد؛ اما توانست معيارهاي هزارساله‌ي شعر فارسي را كه تغييرناپذير و مقدس و ابدي مي‌نمود، با شعرها و راي‌هاي محكم و مستدلش، تحول بخشد. .در همان دهكده كه متولد شد، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفت”.

نيما 11 ساله بوده كه به تهران كوچ مي‌كند و روبه‌روي مسجد شاه كه يكي از مراكز فعاليت مشروطه‌خواهان بوده است؛ در خانه‌اي استيجاري، مجاور مدرسه‌ي دارالشفاء مسكن مي‌گزيند. او ابتدا به دبستان «حيات جاويد» مي‌رود و پس از چندي، به يك مدرسه‌ي كاتوليك كه آن وقت در تهران به مدرسه‌ي «سن‌لويي» شهرت داشته، فرستاده مي‌شود بعدها در مدرسه، مراقبت و تشويق يك معلم خوش‌رفتار كه «نظام وفا» ـ شاعر بنام امروز ـ باشد، او را به شعر گفتن مي اندازد. و نظام وفا استادي است كه نيما، شعر بلند «افسانه» كه به‌قولي، سنگ بناي شعر نو در زبان فارسي است را به او تقديم كرده است.

او نخستين شعرش را در 23 سالگي مي‌نويسد؛ يعني همان مثنوي بلند «قصه‌ي رنگ ‌پريده» كه خودش آن‌را يك اثر بچگانه معرفي كرده است. نيما در سال 1298 به استخدام وزارت ماليه درمي‌آيد و دو سال بعد، با گرايش به مبارزه‌ي مسلحانه عليه حكومت قاجار و اقدام به تهيه‌ي اسلحه مي‌كند. در همين سال‌هاست كه مي‌خواهد به نهضت مبارزان جنگلي بپيوندد؛ اما بعدا منصرف مي‌شود.

نيما در دي ماه 1301 «افسانه» را مي‌سرايد و بخشهايي از آن را در مجله‌ي قرن بيستم به سردبيري «ميرزاده عشقي» به چاپ مي‌رساند. در 1305 با عاليه جهانگيري ـ خواهرزاده‌ي جهانگيرخان صوراسرافيل ـ ازدواج مي‌كند. در سال 1317 به عضويت در هيات تحريريه‌ي مجله‌ي موسيقي درمي‌آيد و در كنار «صادق هدايت»، «عبدالحسين نوشين» و «محمدضياء هشترودي»، به كار مطبوعاتي مي‌پردازد و دو شعر «غراب» و «ققنوس» و مقاله‌ي بلند «ارزش احساسات در زندگي هنرپيشگان» را به چاپ مي‌رساند. در سال 1321 فرزندش شراگيم به‌دنيا مي‌آيد ـ كه بعد از فوت او، با كمك برخي دوستان پدر، به گردآوري و چاپ برخي شعرهايش اقدام ‌كرد.

نوشته‌هاي نيما يوشيج را مي‌توان در چند بخش مورد بررسي قرار داد: ابتدا شعرهاي نيما؛ بخش ديگر، مقاله‌هاي متعددي است كه او در زمان همكاري با نشريه‌هاي آن دوران مي‌نوشته و در آنها به چاپ مي‌رسانده است؛ بخش ديگر، نامه‌هايي است كه از نيما باقي مانده است. اين نامه‌ها اغلب، براي دوستان و همفكران نوشته مي‌شده است و در برخي از آنها به نقد وضع اجتماعي و تحليل شعر زمان خود مي‌پرداخته است؛ ازجمله در نامه‌هايي كه به استادش «نظام وفا» مي‌نوشته است.

آثار خود نيما عبارتند از: «تعريف و تبصره و يادداشت‌هاي ديگر» ، «حرف‌هاي همسايه»‌ ، «حكايات و خانواده‌ي سرباز» ، «شعر من» ، «مانلي و خانه‌ي سريويلي» ،‌«فريادهاي ديگر و عنكبوت رنگ» ، «قلم‌انداز» ، «كندوهاي شكسته» (شامل پنج قصه‌ي كوتاه)، ‌«نامه‌هاي عاشقانه»‌ و غيره.

و عاقبت در اواخر عمر اين شاعر بزرگ، درحالي‌كه به علت سرماي شديد يوش، به ذات‌الريه مبتلا شده بود و براي معالجه به تهران آمد؛ معالجات تاثيري نداد و در تاريخ 13 دي‌ماه 1338، نيما يوشيج، آغازكننده‌ي راهي نو در شعر فارسي، براي هميشه خاموش شد. او را در تهران دفن ‌كردند؛ تا اينكه در سال 1372 طبق وصيتش، پيكرش را به يوش برده و در حياط خانه محل تولدش به خاك ‌سپردند.

نيما علاوه بر شكستن برخي قوالب و قواعد، در زبان قالب‌هاي شعري تاثير فراواني داشت؛ او در قالب غزل ـ به‌عنوان يكي از قالب‌هاي سنتي ـ نيز تاثير گذار بوده؛ به طوري كه عده‌اي معتقدند غزل بعد از نيما شكل ديگري گرفت و به گونه‌اي كامل‌تر راه خويش را پيمود.

سيداكبر ميرجعفري، شاعر غزلسراي ديگر، بيشترين تاثير نيما را بر جريان كلي شعر، در بخش محتوا دانسته و مي‌گويد: «شعر نو» راههاي جديدي را پيش روي شاعران معاصر گشود. درواقع با تولد اين قالب، سيل عظيمي از فضاها و مضاميني كه تا كنون استفاده نمي‌شد، به دنياي ادبيات هجوم آورد. درواقع بايد بگوييم نوع نگاه نيما به شعر بر كل جريان شعر تاثير نهاد. در اين نگاه همه اشيايي كه در اطراف شاعرند جواز ورود به شعر را دارند. تفاوت عمده شعر نيما و طرفداران او با گذشتگان، درواقع منظري است كه اين دو گروه از آن به هستي مي‌نگرند.

«نيما يوشيج» به روايت دكتر روژه لسكو «نيما يوشيج» براي اروپاييان بويژه فرانسه زبانان چهره اي ناشناخته نيست. علاوه براينكه ايرانيان برخي از اشعار نيما را به زبان فرانسه ترجمه كردند، بسياري از ايرانشناسان فرانسوي نيز دست به ترجمه اشعار او زدند و به نقد آثارش پرداختند. بزرگاني چون دكتر حسن هنرمندي، روژه لسكو، پروفسور ماخالسكي، آ.بوساني و… كه در حوزه ادبيات تطبيقي كار مي كردند عقيده داشتند چون نيما با زبان فرانسه آشنابوده، بسيار از شعر فرانسه و از اين طريق از شعر اروپا تأثير پذيرفته است. از نظر اينان اشعار سمبوليستهايي چون ورلن، رمبو و بويژه ماگارمه در شكل گيري شعرسپيدنيمايي بي تأثير نبوده است.

پروفسور «روژه لسكو» مترجم برجسته «بوف كور» صادق هدايت، كه در فرانسه به عنوان استاد ايران شناسي در مدرسه زبانهاي زنده شرقي، زبان كردي تدريس مي كرد، ترجمه بسيار خوب و كاملي از «افسانه» نيما ارائه كرد و در مقدمه آن به منظور ستايش از اين اثر و نشان دادن ارزش و اهميت نيما در شعر معاصر فارسي، به تحليل زندگي و آثار او پرداخت و نيما را به عنوان بنيانگذار نهضتي نو در شعر معاصر فارسي معرفي كرد.

دكتر رو»ه در مقدمه ترجمه شعر افسانه در مقاله اش مي نويسد:

«شعر آزاد» يكي از دستاوردهاي اساسي مكتب سمبوليسم بود كه توسط ورلن، رمبو و … در «عصر روشنگري» بنا نهاده شد و شاعران و نويسندگان بسياري را با خود همراه كرد كه نيمايوشيج نيز با الهام از ادبيات فرانسه يكي از همراهان اين مكتب ادبي شد.

هدف در شعر آزاد آن است كه شاعر به همان نسبت كه اصول خارجي نظم سازي كهن را به دور مي افكند هرچه بيشتر ميدان را به موسيقي وكلام واگذارد. در واقع در اين سبك ارزش موسيقيايي و آهنگ شعر در درجه اول اهميت قرارمي گيرد.

 

شعر آزاد به دست شاعران سمبوليست فرانسه چهره اي تازه گرفت و به شعري اطلاق مي شد كه از همه قواعد شعري كهن بركنار ماند و مجموعه اي از قطعات آهنگدار نابرابر باشد.
در چنين شعري، قافيه نه در فواصل معين، بلكه به دلخواه شاعر و طبق نياز موسيقيايي قطعه در جاهاي مختلف شعر ديده مي شود و «شعر سپيد» در زبان فرانسه شعري است كه از قيد قافيه به كلي آزاد باشد و آهنگ دار بودن به معناي موسيقي دروني كلام از اجزا جدايي ناپذير اين نوع شعر است. كه اين تعاريف كاملاً با ماهيت و سبك اشعار نيما هماهنگي دارد.
در مجموع مي توان گفت كه:

1. نيما كوشيد تجربه چندنسل از شاعران برجسته فرانسوي را در شعر فارسي بارور سازد.


2 . نيما توانست شعر كهن فارسي را كه در شمار پيشروترين شعرهاي جهان بود ولي در چند قرن اخير كارش به دنباله روي و تكرار رسيده بود را با شعر جهان پيوند زند و بارديگر جاي والاي شعر فارسي را در خانواده شعر جهان به آن بازگرداند.


3. نيما توانست عقايد متفاوت و گاه متضاد برخي از بزرگان شعر فرانسه را يكجا در خود جمع كند و از آنها به سود شعر فارسي بهره گيرد. او عقايد و اصول شعري «مالارمه» كه طرفدار عروض و قافيه بود را در كنار نظر انقلابي «رمبو» كه خواستار آزادي كامل شعر بود، قرارداد و با پيوند و هماهنگي بين آنها «شعر سپيد» خود را به ادبيات ايران عرضه كرد.


۴ . نيما از نظر زبانشناسي ذوق شعري ايرانيان را تصحيح كرد و با كاربرد كلمات محلي دايره پسند ايرانيان را در بهره برداري از زبان رايج و جاري سرزمينش گسترش داد. او يكي از بزرگان شعر فولكلور ايران شمرده مي شود.


5. نيما جملات و اصطلاحات متداول فارسي و صنايع ادبي بديهي و تكراري را كنار نهاد تا از فرسودگي بيشتر زبان پيشگيري كند و اينچنين زبان شعري كهن فارسي كه تنها استعداد بيان حالات ملايم و شناخته شده عرفاني و احساساتي را داشت، توانايي بيان هيجانات، دغدغه ها، اضطرابات و بي تابي هاي انسان مدرن امروزي را به دست آورد. بدين ترتيب زبان شعري «ايستا و فرسوده» گذشته را به زبان شعري «پويا و زنده» بدل كرد.


6. نيما همچون مالارمه ناب ترين معني را به كلمات بدوي بخشيد. او كلمات جاري را از مفهوم مرسوم و روزمره آن دور كرد و مانند مالارمه شعر را سخني كامل و ستايشي نسبت به نيروي اعجاب انگيز كلمات تعريف كرد.


7. نيما همچون ورلن تخيل و خيال پردازي را در شعر به اوج خود رساند و شعر را در خدمت تخيل و توهم گرفت نه تفكر و تعقل.


8. نيما بر «وزن» شعر بسيار تأكيد داشت. او وزن را پوششي مناسب براي مفهومات و احساسات شاعر مي دانست.



مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

نيست يك دم شكندخواب به چشم كس وليك

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من ايستاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دستهاي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در وديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

مانده پاي ابله از راه دور

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در مي گويد با خود

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم ميشكند

 

 

اشعار

  • قصه رنگ پریده
  • منظومه نیما
  • خانواده سرباز
  • ای شب
  • افسانه
  • مانلی
  • افسانه و رباعیات
  • ماخ اولا
  • شعر من
  • شهر شب و شهر صبح
  • ناقوس قلم انداز
  • فریاد های دیگر و عنکبوت رنگ
  • آب در خوابگه مورچگان
  • مانلی و خانه سریویلی
  • مرقد آقا (داستان)
  • کندوهای شکسته (داستان)
  • آهو و پرنده‌ها (شعر و قصه برای کودکان)
  • توکایی در قفس (شعر و قصه برای کودکان)

 

 

واما داستان سفر به یوش :

پس از گذشت کلی مسیر پیچ در پیچ که ابتدای آن از هزار چم جاده چالوس شروع میشد به روستای یوش رسیدیم که زیبائی وطبیعت آن مرا به تحسین واداشت بیخود نیست که نیما در اینجا شاعر شده است وهزار سبک پیش گزیده شعر را برهم زده است.

- نمائی از روستای یوش - زادگاه علی اسفندیاری ( نیما یوشیج )

 

پس از سپری کردن کلی کوچه باغهای قدیمی که پر از درختان آلو ، زردآلو وگردو بود بالاخره به خانه نیما یوشیج رسیدیم کوچه ای با صفا که از زیر سنگفرشهای آن آبی خنک جاری بود و ترانه زیبائی از زندگی بکر انسان را در گوش خسته مسافران جاری می ساخت . خانه ای زیبا که نشاندهنده رونق زندگی در روزگاران قدیم بود.

 

 

- نمائی از خانه زیبای علی اسفندیاری ( نیما یوشیج ) در یوش

 

 

- نمائی از درب ورودی خانه علی اسفندیاری ( نیما یوشیج )

 

- تصویری زیبا از نیما یوشیج که در تالار ورودی خانه نصب شده است

حیاط این خانه بسیا زیبا بود ودر وسط آن مزار نیما قرار داشت دور تا دور حیاط پر بود از عکسهایی بسیار قدیمی وزیبا که یکی از دیگری دیدنیتر بود .در ادامه به چند تصویر از آن می پردازیم.

- نمائی از ایوانها ، اندرونیها واتاقهای زیبای خانه علی اسفندیاری ( نیما یوشیج )

 

- نمائی دیگر از  خانه علی اسفندیاری ( نیما یوشیج )

- از راست استاد شهریار ، شراگیم فرزند نیما و علی اسفندیاری ( نیما یوشیج )

- طوبی مفتاح مادر علی اسفندیاری ( نیما یوشیج )

- عکسی از جوانی علی اسفندیاری ( نیما یوشیج )

- عکسی از تفریحات علی اسفندیاری ( نیما یوشیج ) با دوستان

 

- مزار نیما که در کنار خواهرش و جمع آوری کننده آثارش در وسط حیاط همان خانه  آرمیده است.

     این همه چیزی نبود که در آنجا می توان دید واقعا هر ایرانی می بایست حداقل یکبار و دیدن این همه زیبائی به این روستا برود.

 وبه قولی شنیدن کی بود مانند دیدن . یا حق

وصيّت‌نامه‌ی ِ نيمايوشيج
شب دوشنبه 28 خرداد 1335


امشب فکر می‌کردم با اين گذران ِ کثيف که من داشته‌ام - بزرگی که فقير و ذليل می‌شود - حقيقةً جای ِ تحسّر است . فکر می‌کردم برای ِ دکتر حسين مفتاح چيزی بنويسم که وصيت‌نامه‌ی ِ من باشد ؛ به اين نحو که بعد از من هيچ‌کس حقّ ِ دست زدن به آثار ِ مرا ندارد . به‌جز دکتر محمّد معين ، اگر چه او مخالف ِ ذوق ِ من باشد .
دکتر محمّد معين حق دارد در آثار ِ من کنجکاوی کند . ضمناً دکتر ابوالقاسم جنّتی عطائی و آل احمد با او باشند ؛ به شرطی که هر دو با هم باشند .
ولی هيچ‌يک از کسانی که به پيروی از من شعر صادر فرموده‌اند در کار نباشند . دکتر محمّد معين که مَثَل ِ صحيح ِ علم و دانش است ، کاغذ پاره‌های ِ مرا بازديد کند . دکتر محمّد معين که هنوز او را نديده‌ام مثل ِ کسی است که او را ديده‌ام . اگر شرعاً می‌توانم قيّم برای ِ ولد ِ خود داشته باشم ، دکتر محمّد معين قيّم است ؛ ولو اين‌که او شعر ِ مرا دوست نداشته باشد . امّا ما در زمانی هستيم که ممکن است همه‌ی ِ اين اشخاص ِ نام‌برده از هم بدشان بيايد ، و چقدر بيچاره است انسان ... !


نیما-نیما یوشیج-زندگی نامه نیما یوشیج-اشعار نیما یوشیج-خانه نیما-عکسهای نیما یوشیج


   
+ ۱۳۸۹/۱۱/۰۸

با کلیک بر روی تصویر آن را در اندازه ی واقعی ببینید!

 

مى‏خواهم گفت‏ و گو را با پرسش ‏از حال‏ و روزتان شروع ‏کنم

 من ‏درست‏ بیست‏ و پنج ‏سال ‏است‏ که ‏به‏ بدترین ‏شکلى‏ مریضم. گرفتارى ‏ام ‏آرتروز وحشتناکى ‏است که ‏با تنگى مهره ‏هاى فوقانى‏ گردن دست‏ بهم ‏داده، داستان با هم ‏ساختن عسل و خربزه ‏را در مورد من تجدید کرده ‏است.

 

تاکنون سه‏ بار جراحى ‏شده‏ام، البته ‏در حال ‏حاضر خطر حادى تهدیدم ‏نمى‏کند اما موضوع ‏این ‏است‏ که ‏مطلقاً تحرکى ‏ندارم و هر چه ‏بى‏تحرکى بیشتر ادامه ‏پیدا کند وضع وخیم‏ترى خواهم ‏داشت. ضمنا آدمى ‏به ‏سن ‏و سال ‏من ناچار باید به ‏این ‏هم ‏فکر کند که ‏دیگر فرصت‏ چندانى ‏در پیش ندارد. این ‏است‏ که ‏من ‏در همین ‏شرایط ناجور هم ناگزیر به‏طور متوسط روزى ده‏ ساعت ‏کار مى‏کنم که ‏خستگیش ‏به ‏آن‏ عدم ‏تحرک ‏اضافه ‏مى‏شود…

خب، این ‏میان ‏مسائل و موضوعات‏ دیگرى ‏هم هست که ‏صورت ‏قوز بالاى ‏قوز پیداکرده. عملکردهاى بچگانه اى که‏ هر قدر هم ‏آدم سعى‏ کند به ‏روى ‏خودش نیاورد باز نمى‏تواند در وضع‏ عصبى ‏اش ‏بى ‏تأثیر بماند و چون‏ فریاد رسى‏ نیست‏ و هیچ ‏کس‏ حاضر نمى‏شود ذره اى‏ به ‏سخافت‏ امر فکر کند آن ‏هم ‏بار دیگرى‏ به ‏بارهایتان، به ‏کم‏حوصلگیتان و به‏ بیماریتان، اضافه‏ مى‏کند. سیزده‏ سال‏ تمام جلو چاپ‏ و تجدید چاپ‏ تمام ‏کارهاى‏ شما را مى‏ گیرند و بعد ناگهان خبردار مى‏شوید که ‏تجدید چاپ ‏آثارتان «منع ‏قانونى» ندارد! و آنوقت‏ کتابهایتان، درست مثل‏ شرابى‏ که ‏یکهو تو خمره ‏تبدیل ‏به ‏سرکه ‏شده ‏از حرام‏ به ‏حلال ‏تغییر موضع شرعى داده ‏باشد، روانه بازار کتاب ‏مى‏شود بدون ‏اینکه ‏به ‏بخشى ‏از آن یا به ‏جمله‏ اى ‏از آن یا به ‏کلمه‏ اى ‏از آن‏ یا به ‏حرفى‏ از آن ایرادى ‏گرفته ‏باشند.

 

شما درمى‏ مانید که ‏قضیه ‏چیست؟

آخر، چیزى ‏که ‏سیزده ‏سال‏ تمام ‏ممنوع ‏بود چه‌طور به‏ یکباره ‏آزاد شد؟ مسئولیت‏ حبس‏ و بند آن‏ سیزده‏ سالش‏ به ‏گردن ‏کیست؟

همین‏ جورى‏ یکى‏ از من خوشش ‏نمى ‏آمده دستور فرموده ‏کتابهایم ‏چاپ ‏نشود، و حالا هم ‏یکى ‏دلش‏ به ‏حال ‏من ‏سوخته ‏دستور داده ‏چاپ‏ بشود؟ همین؟ آقایى ‏با من‏ قهر بوده ‏و حالا آشتى‏ کرده؟…

این‏ چیزها آدم ‏صددرصد سالم ‏را بیمار مى‏کند، تا با بیمارى‏ که ‏به ‏یک‏ ساعت‏ بعد خود اطمینانى ‏ندارد چه ‏کند.

  

با این وصف‏ الان‏ چه ‏کارى‏ در دست‏ دارید؟

با همسرم‏ روى کتاب ‏کوچه ‏کار مى‏کنم. برگردان «دن‏ آرام» شولوخوف‏ به ‏صفحات‏ آخر رسیده‏ که البته‏ پس‏ از پایانش ‏باید به ‏بازخوانى و تجدیدنظر در آن ‏بپردازم ‏که ‏مرحله ‏سنگینتر و وقتگیرترى ‏است. مقدارى ‏هم‏ کارهاى‏ پراکنده ‏هست‏ که‏ براى ‏انجامشان‏ برنامه ‏ریزى‏ نمى‏شود کرد.

 

«کتاب‏کوچه» را گاهى ‏گفته‏اند هفتاد و چند جلد است، گاهى‏ گفته‏اند از صد جلد هم ‏تجاوز مى‏کند. واقعا حجم‏ این ‏اثر چه‏قدر است؟

نمى‏شود پیش‏بینى‏کرد. الفباى ‏فارسى سى ‏و سه ‏حرف ‏است و «کتاب ‏کوچه» مثل ‏هر اثر مشابهى ‏بر اساس حروف‏ الفبا تنظیم ‏شده اما بعض‏ حروف‏ آن بسیار حجیم ‏تر از بعض‏ دیگر است. پاره اى ‏از حروفش (مثلاً: حرف «ب») بیش ‏از دو هزار صفحه ‏است و پاره اى ‏دیگر (مثلاً: حرف «ث») کمتر از یک‏ صفحه.

ناشر بر حسب‏ محاسباتى ‏که ‏کرده کل‏ کار را در «دفتر»هاى ۳۲۰ صفحه‏ اى تنظیم ‏مى‌کند. گمان‏ نمى‏ کنم به‏هیچ‏ صورتى ‏بشود تعداد این ‏دفترها را پیش‏گویى‏ کرد، حتی به‏ طور سرانگشتى.

 

باتوجه ‏به ‏وضعیت‏ نامساعد جسمى‏تان چرا براى ‏پیشبرد کار آن‏ از دیگران‏ کمک‏ نمى‏گیرید؟

این ‏کار ممکن ‏نیست‏ مگر اینکه براى ‏آن سازمانى ‏تأسیس ‏شود. در سال ۶۰ با توجه ‏به ‏توفیق ‏اثر و اقبال ‏عمومى مقدمات‏ تأسیس‏ چنین ‏مرکزى را آماده ‏کردیم ‏که ‏ناگهان ‏از دفتر ششم‏ جلو پخشش‏ را گرفتند و بناچار از ادامه ی ‏کار درماندیم و سیزده‏ سال ‏تمام امر انتشار دفترها و حتی تجدید چاپ دفاتر پنج‏ گانه ‏آن متوقف‏ ماند و البته ‏امروز دیگر مطلقا فکرش‏ را هم ‏کنار گذاشته‏ ایم. وقتى ‏در مملکت‏ براى‏ حمایت ‏از شما قانونى و براى فعالیت فرهنگیتان امنیتى وجود ندارد ناچارید قبول‏ کنید که “سر بى ‏درد خود را دستمال‏ نبستن” درخشان‏ترین رهنمودى ‏است که‏ از تجربه‏ تاریخى مردم ‏آب‏ خورده و باید آن را آویزه گوش‏کرد…

در هر حال من و همسرم اصل‏ کار را به‏ یارى ‏هم پیش‏ مى‏بریم و گفتن‏ ندارد که ‏در هر صورت روزى ‏این حاصل‏ بیش‏ از پنجاه ‏سال ‏کار منتشر خواهد شد و هرجور که ‏حساب‏ کنید آن‏که ‏مورد تف ‏و لعنت‏ قرار بگیرد جهل و بى ‏فرهنگى و خودبینى خواهد بود نه ‏ما…

واقعاً دیگر کار از این‏ حرفها گذشته ‏است ‏که ‏غم‏انگیز باشد یا دردانگیز. کار به ‏ریشخند همه ‏اصول‏ کشیده، کارگر فرهنگى ‏این ‏مملکت پس ‏از اینکه ‏سلامت ‏و عمرش‏ را فداى یک‏ کار تحقیقى کرد، دست‏ آخر یک ‏چیزى‏ هم‏ بدهکار است و باید براى ‏نشر آن ‏با «مسئولان ‏فرهنگى‏ کشور» وارد جنگ بشود!

 

گفتید با همسرتان کار مى‏کنید

درست ‏است. از اواسط حرف “الف” تمام ‏امور فنى ‏کار با اوست‏ و به ‏این‏ ترتیب دست ‏من‏ باز مانده‏ که ‏فقط به ‏کارهاى ‏تألیفى‏ و تحریرى‏ کتاب‏ بپردازم که ‏از نظر وقت ‏دوسوم‏ صرفه‏جویى ‏مى‏شود بدون این‏که ‏بخش‏ آسانتر یا کم‏ مسئولیت‏ تر آن‏ باشد. در حقیقت ‏تمام ‏امور تنظیم ‏و تدوین ‏کتاب ‏با اوست و بدین‏ جهت ‏از این ‏پس ‏حقاً نام ‏او نیز بر کتاب ‏قید خواهد شد.

 

اخیراً چندین ‏نوار کاست ‏از شما دیده‏ایم. آیا باز هم ‏از این ‏نوارها در دست‏ تهیه ‏دارید؟

بله. تعدادى‏ قصه‏هاى ‏فولکلوریک براى‏ کودکان‏ سنین‏ مختلف‏ ضبط کرده‏ایم، تعدادى نوار از شاعران‏ معاصر جهان و جزاین‏ها…

 

در این ‏نوارها از موسیقى ‏هم ‏استفاده‏ مى‏شود؟ و آیا خودتان ‏هم در انتخاب‏ موسیقى آن‏ها دخالت دارید؟ این‏ سؤال ‏را از آن‏ نظر پیش ‏مى ‏کشم‏ که ‏شما با موسیقى‏ ایرانى و حداقل با نوعى ‏از آن مشکلاتى دارید که ‏قطعا بسیارى‏ از شنونده‏ گان ‏این ‏نوارها علاقه ‏مندند بدانند با آن‏ چگونه‏ کنار آمده‏اید.
راه‏ حل ‏قضیه ‏این ‏بود که‏ من ‏در این‏ مورد به ‏مقدار زیادى ‏از توقعات ‏خودم‏ کم‏ کنم؛ که ‏کردم. به ‏نظر من‏ اگر قرار باشد در نوار شعر از موسیقى ‏هم ‏استفاده ‏شود به‏طور قطع‏ باید آن ‏موسیقى ‏بتواند در القاى فضاى‏ شعرها کارساز باشد ولى‏ در حال‏ حاضر این ‏کار به ‏دلایل ‏متعدد براى‏ ما عملى ‏نیست، که ‏خواهم ‏گفت چرا. اصولا اگر نظر قطعى‏ مرا بخواهید نوار شعر نیازى به ‏همراهى ‏موسیقى ‏ندارد (مگر اینکه ‏در آن از موسیقى ‏فقط به‏مثابه ‏یک‏ عامل‏ تزیینى ‏استفاده ‏شده ‏باشد، که‏ قبول ‏این ‏نظر نیازمند بحث ‏است.) ولى ‏اعمال ‏این ‏نظر به ‏احتمال‏ بسیار زیاد تحمیل‏ سلیقه ‏شخصى‏ به ‏سلیقه ‏عمومیست، به ‏هر اندازه ‏هم که‏ این‏ سلیقه ‏فردى و شخصى درست ‏و منطقى‏ باشد. در این‏گونه ‏موارد شما ناگزیرید ابتدا سلیقه عمومى‏ را مورد نظر قرار بدهید، چون ‏خواه ‏و ناخواه ‏زمینه ‏اصلى‏ کار به ‏مسأله ‏سرمایه ‏گذارى ‏و بازار و قضایایى ‏از این‏ دست برخورد مى‏کند.

در این‏ صورت‏ جز این، ‏چاره اى ‏نیست که‏ یا به‏ کلى گرد این‏ کار نگردید و یک‏ قلم ‏دورش‏ خط بکشید یا تا حدود بسیار زیادى‏ از توقعات ‏خود بکاهید. این‏ یک‏ فعالیت فرهنگیست‏ که ‏باید بازار ضامن‏ موفقیتش‏ باشد و خود این‏ یعنى ‏تناقض. باید حساب ‏کنید ببینید کدام ‏بهتر است‏ فداى ‏آن‏ یکى‏ بشود.
براى ‏آنکه ‏مختصر سرنخى ‏به ‏دست‏ داده ‏باشم توجه تان ‏را به ‏صورتى ‏از مخارج تأمین ‏موسیقى براى‏ این‏ نوارها جلب‏ مى‏کنم. هر نوار به‏طور متوسط شامل بیست‏ شعر است ‏که ‏با در نظر گرفتن ‏مقدمه محتاج ۲۰ یا ۲۱ قطعه ‏موسیقى ‏ویژه‏ خواهد بود. بنابراین نخستین ‏رقم‏ مخارج، دست‏مزد مصنف ‏این قطعات ‏است. آنگاه کارمزد نوازنده‏گان برحسب ‏تعداد سازهاى مورد استفاده آهنگ‏ساز، مشتمل‏ بر ساعات ‏کار تمرین ‏و کارمزد نهایى ‏آنها.

سومین‏ رقم‏ هزینه، مخارج ‏استودیوى‏ ضبط است‏ که برحسب ساعت‏ محاسبه‏ مى‏شود. مخارج بخش ‏موسیقى‏ نوار در مجموع بیست تا سى‏ برابر همه ‏مخارج دیگر است‏ که ‏کلا به‏ بهاى ‏نوارها اضافه‏ مى‏شود و از جیب ‏خریدار مى‏رود درصورتیکه ‏لزوم وجود خود آن مشکوک‏ است!

کسى‏ که ‏براى ‏تهیه ‏این ‏نوار پول‏ مى‏پردازد به‏دنبال ‏چیست؟ شعر یا موسیقى یا هردو؟ درصورتیکه ‏موسیقى ‏آن ‏فقط جنبه ‏تزیینى ‏دارد و در نهایت ‏امر به ‏هیچ‏ یک ‏از این سه‏ انتظار پاسخ نمى‏دهد. (لطفاً در سراسر مورد، احتمال ‏اشتباه کلى ‏و جزئى ‏مرا حتماً در نظر بگیرید. چه ‏استبعادى دارد که ‏کسى ‏اصلا در کل‏ برداشت ‏قضیه اى‏ به ‏خطا رفته ‏باشد؟)

به‏ دلایل ‏اقتصادى (که ‏حکم‏ درجه ‏اولش ‏حذف‏ هرچه ‏بیشتر هزینه ‏ها است) ما که‏ مجاز نبودیم مخارج ‏سنگین‏ سفارش ‏تهیه ‏موسیقى ویژه ‏این ‏نوارها را به ‏قیمتهاى تمام‏ شده ‏تولید آن بیفزاییم، ناچار بودیم ‏این ‏نیاز را از طریق‏ خرید قطعات ‏موسیقى ‏غیرسفارشى ‏خود (که ‏الزاما قادر نیست‏ با موضوع ‏اصلى ‏ارتباطى ‏ایجاد کند) تأمین ‏کنیم.

در این ‏صورت ‏ظاهراً فقط یک‏ قلم‏ از هزینه‌هاى‏ تهیه ‏موسیقى ‏کاهش‏ مى‏یابد که ‏عبارت ‏است‏ از دستمزد سفارش‏ تهیه‏ آن ‏به ‏مصنف، چرا که ‏باقى هزینه ‏ها به‏ قوت ‏خود باقى ‏است. ولى ‏عملاً چنین ‏نیست. توضیح جزء به ‏جزء این ‏اختلاف ‏قیمت ‏اتلاف وقت‏ شما و خوانندگان ‏است ولى‏ من‏ فقط یک‏ موردش‏ را مى‏گویم:

«شما که ‏هزینه ‏بیست ‏سى ‏برابرى تحمل‏ مى‏کنید که “حق‏انحصارى” استفاده ‏از این ‏اثر متعلق به ‏شما باشد آیا واقعاً براى ‏این ‏دلخوشى‏ پادرهوا ضمانت‏ اجرایى ‏هم‏ دارید؟ یعنى ‏اگر در یک‏ جایى ‏از این ‏دنیا یک‏ سازمان رادیویى یا تلویزیونى بدون ‏اجازه ‏شما این‏ آثار را پخش‏ کرد مى‏توانید براى ‏مطالبه ‏حقتان ‏گریبانش‏ را بچسبید؟ اگر بگویید آرى‏ خواهم ‏گفت‏ واقعا خواب‏ تشریف ‏دارید. ما که ‏اثرى ‏موسیقایى‏ را بدون «حق ‏استفاده ‏انحصارى» از مصنفش‏ خریدارى ‏مى‏کنیم ‏و فقط بخش‏هایى از آنرا مورد استفاده ‏قرار مى‏دهیم تنها دل‏خوشیمان ‏این ‏است‏ که‏ پیش‏ از دیگران ‏از آن‏ بهره ‏جسته ‏ایم و خریدار بعدى‏ آن‏ آثار هم به ‏این ‏دل‏خوش‏ است که‏ ما فقط از بعض‏ پاره‏ هاى ‏آن استفاده ‏کرده‏ایم نه از همه ‏آن‏ یکجا.»

 خب، این ‏کار دو سه ‏تا سود دیگر هم‏ دارد: مثلا اگر شما چند ماه ‏بعد همین‏ قطعات‏ را از تلویزیون‏ بشنوید به ‏بغل‏ دستیتان ‏مى‏گویید: «باز حضرات ‏طبق‏ معمول ‏سنواتى ‏به ‏این ‏نوارها ناخنک زده‏اند!»

 

پس ‏حرفش‏ را نزنید، چون‏ ممکن‏ است دیگر از قطعاتى ‏که ‏قبلا دیگران ‏استفاده ‏کرده‏اند استفاده نکنند و این ‏دلخوشى تبلیغاتى ‏هم از دستتان ‏برود.

دیگر چه ‏بهتر! در این ‏صورت‏ من ‏دارم با یک‏ سنگ‏ دو گنجشک‏ مى‏زنم! اگر این ‏حرف ‏باعث‏ بشود که دیگر از آن ‏قطعات ‏استفاده ‏نکنند باز هم سودش‏ عاید من ‏مى‏شود.

 

به‏ جهان و زمانه‏اى ‏که ‏در آن زندگى‏ مى‏کنیم چگونه ‏نگاه‏ مى‏کنید؟
جهان و زمانه‏ همان ‏است ‏که ‏همیشه‏ بوده، یعنى‏ همچنان روندى را ادامه ‏مى‏ دهد که‏ انسان ‏از ماقبل تاریخش‏ گرفتار طى‏ کردن ‏آن‏ است. مى‏گویم‏ گرفتار، چون ‏به ‏هر حال‏ روند دلچسبى‏ نیست ‏و آدمیزاد در حقیقت ‏به ‏صورت گروهى محکوم به ‏اعمال ‏شاقه ‏به ‏طى ‏آن مشغول ‏است: مراحلى‏ که مارکس ‏به درستى‏ برشمرده‏ و چنانکه‏ مى ‏بینیم‏ به‏ صورت ‏حلقه ‏هاى‏ دوره‏ به ‏دوره‏ تنگترى‏ به‏ روزگار ما رسیده ‏که ‏از همیشه ‏تلختر است ‏و ما هم روزگارانش ‏از هر دوره تاریخى ‏دیگرش ‏پریشان‏ روزتر و مستأصلتر و ناامیدتر.

امید آن ‏جراحى خونبار بزرگ‏ نهایى ‏هم‏ که‏ انقلاب‏ رهایى ‌‏بخش‏ جهانى‏ خوانده‏ مى ‏شد و کم و بیش ۱۰۰ سالى دلخوشکنک‏ اکثریت ‏ناامیدان ‏بود در آخرین ‏لحظه‏ها مثل‏ حباب‏ صابون ترکید هر چند که امیدى ‏شریرانه ‏بود و راهى ‏هم ‏به دهى‏ نمى ‏برد و در نهایت ‏امر خشونتى را جانشین ‏خشونت دیگرى ‏مى‏کرد. من ‏تخصصى‏ در این‏ مسائل ‏ندارم‏ اما فکر مى‏کنم ‏هیچ ‏بیمارى را با امیدوارى قلابى علاج نمى‏شود کرد و متأسفانه‏ مى ‏بینیم تاریخ که ‏از نخست ‏بیمار به ‏دنیا آمده‏ تا به‏ امروز این‏ روند دردکش را طى ‏کرده و مسکن‏ها هم‏ درش ‏کمترین تاثیرى ‏نبخشیده. واقعیت‏ها مأیوس ‌کننده ‏تر از مطالبی‌ است‏ که ‏من‏ عنوان ‏مى‏کنم.

نمى‏دانم‏ اگر تاریخ به‏ صورت ‏دیگرى ‏شکل ‏مى‏ گرفت چه‏ پیش می‌آمد، و البته ‏تصورش‏ هم ‏ابلهانه ‏است. به ‏هر حال تخته ‏پاره‏ ما روى ‏این رودخانه‏ به ‏حرکت درآمده ‏و به‏ همین‏ راه‏ هم ‏خواهد رفت، گیرم ‏حالا به ‏قول ‏حافظ بگوییم:

«من‏ ملک ‏بودم و فردوس برین جایم ‏بود/ آدم آورد در این دیر خراب‏آبادم…»

 در هر حال ما به ‏خراب ‏آباد افتاده ‏ایم ‏و قوانینش ‏دارد ما را دست ‏و پابسته‏ با خود مى‏برد.

 

تعهد و وظیفه شعر چیست؟
سوالتان ‏کلى ‏به ‏نظرم‏ مى‏آید.

اولاً که ‏شعر و هنرهاى ‏دیگر اصالتاً هیچ ‏نقش ‏و وظیفه ‏اى ‏به ‏عهده ندارد و وظیفه ‏و تعهدى ‏اگر هست ‏به‏ عهده‏ شاعران ‏و هنرمندانى ا‏ست‏ که ‏غمى‏ انسانى ‏دارند. شاعران و هنرمندان ‏هم‏ که‏ موجوداتى‏ عیسی بافته ‏و مریم ‌تافته ‏نیستند؛ گروهى‏ مبلغان‏ این ‏فکر و آن ‏عقیده خاصند که ‏حزبى و فرقه‏ اى‏ عمل ‏مى‏کنند و خطرشان ‏به‌ ناچار بیش‏ از خطر آژیتاتورهاى ‏فریب‏ خورده یا تبلیغاتچى‏ هاى ‏پاردم‏ ساییده ‏عقاید مشکوک ‏اید‏ئولوژیک ‏یا سیاسى ‏یا اقتصادى‏ است ‏که ‏به راه‏ منافع‏ خاص‏ خودشان‏ مى‏روند.

گروهى ‏در هنر به ‏چشم حرفه ‏و نان ‏خانه‏ و آش‏دانى‏ نگاه ‏مى‏کنند و در واقع کشک‏ خودشان‏ را مى‏سابند یا در نهایت‏ گرفتار محرومیتها و غم ‏و غصه ‏هاى شخصى‏ خودشانند؛ اگر به‏ شکوفایى‏ غریزى‏ برسند گمان ‏مى‏کنند اولین‏ موجوداتى ‏هستند که ‏چیزى‏ به ‏اسم‏ عشق ‏را کشف ‏کرده‏اند و اگر گرفتار غربت ‏بشوند گرفتار این‏ تصور مى‏شوند که ‏اولین غریب‏الغرباى تاریخند. چشم‏اندازى دورتر از نوک ‏دماغ‏ خودشان ‏ندارند و افق‏شان افقى‏ عمومى ‏نیست.

در شرایط عالی تر، هنرمند نیازمند مخاطبى‏ است‏ که ‏درد عام‏ را درک‏ کند و متأسفانه چنین ‏مخاطبانى ‏سر راه ‏نریخته ‏است. از این‏ گذشته، چنان ‏هنرمندى مدام ‏باید گرفتار دغدغه اشتباه ‏نکردن ‏و سخن‏ منحرف ‏به‏ میان‏ نیفکندن‏ باشد و شما به‏ من ‏بگویید کیست‏ که‏ به ‏راستى ‏بتواند ادعا کند که ‏از اشتباه ‏برى ا‏ست ‏و آنچه ‏به ‏میان ‏مى ‏آورد حقیقت ‏محض ‏است؟

 

تعریف شما از شعر چیست؟

براى شعر تعریف ‏فراگیرى عنوان‏ نمى‏شود کرد. خود ما در همین‏ ۵۰،‏ ۶۰ ‏ساله‏ اخیر در قلمرو زبان ‏فارسى ‏شاهد تغییرات‏ عمیقى ‏بودیم‏ که‏ در سلیقه‏ شعرى ‏جامعه ی‏ ما ‏پیدا شد. از قافیه‌بندى‏هاى ‏عهد بوقى‏ گرفته تا شعر مورد علاقه‏ دختربچه‏ها و شعر رمانتیک‏ هاى ‏آبکى و غیره ‏و غیره.

موضوع زیاد ساده‏اى ‏نیست‏ و در چند کلمه ‏خلاصه ‏اش ‏نمى‏توان ‏کرد. از آن ‏جمله‏ گفته ‏اند چون‏ اصول هنر متغیر است ‏نمى‏شود از آن مانند مقولات ‏علمى تعریف‏ مشخصى به‏ دست ‏داد، در حالى ‏که‏ خود همین ‏برداشت ‏هم امروز برداشت ‏کهنه‏اى ‏است. مى‏بینیم که‏ پس‏ از دو هزار سال نیوتنی ‏پیدا مى‏شود که اصول ‏علمى ارسطویى را مى‏روبد و در قرن‏ ما اینشتینى پیدا مى‏شود که اصول‏ علمى ‏ریاضى نیوتن را جارو مى‏کند.

پس ‏حتی اصول ‏علوم ‏و ریاضیات‏ هم ‏اصول ‏ثابتى‏ نیست‏ چه ‏رسد به ‏مقولات هنرى. من ‏این ‏را در مصاحبه ‏اى ‏که ‏به‏ صورت ‏کتابى ‏به ‏اسم دیدگاه‏ ها منتشر شده‏ به ‏تفصیل ‏بیشترى وارسیده‏ام.

 

رابطه شاعر و شعر چگونه است؟

این ‏رابطه ‏مثل رابطه‏ نخود پخته است با کلاه ‏سیلندر. یعنى هیچگونه ‏رابطه ‏اى بین‏ شان نیست.

در واقع هدف ‏شعر نجات ‏جامعه‏ بشرى‏ است ‏از طریق عشق ‏انسان‏ به ‏انسان از مهلکه ‏اى ‏که سیاستچى ‏ها به‏ بهانه ‏انواع و اقسام نظریه ‏هاى ‏اید‏ئولوژیک ‏براى ‏تثبیت‏ قدرتهاى ‏فردى ‏یا گروهى ‏پیش‏ پاى‏ جوامع مختلف ‏حفر مى‏کنند. در حالى ‏که‏ شاعر عشقى‏ را تبلیغ‏ مى‏کند که‏ در راهش از جان ‏مى‏توان‏ گذشت. ‏در حالى ‏که‏ سیاستچى‏ اول‏ چیزى ‏که ‏جلو جامعه ‏عَلَم ‏مى‏کند یک ‏دشمن‏ نابکار فرضى است‏ که ‏سرش ‏را باید به‏ سنگ ‏تفرقه‏ کوبید. گرگى براى‏گله‏ مى‏تراشد تا مقام ‏چوپانى‏ خودش‏ را توجیه ‏کند.

 

آقاى ‏شاملو متشکرم!

زحمتى ‏نبود…


   
+ ۱۳۸۹/۱۱/۰۸
با ایرانسل رایگان چت کنید :

برای فعال سازی ابتدا باید پیام کوتاهی با متن Go برای شماره ۸۳۸۳ ارسال نمایید.
سپس پیام کوتاهی با متن زیر به عنوان خوشامد گویی دریافت می نمایید :
-Welcome To ChatZone!REPLY with
!FF to make-a-friend
!CC to enter chat rooms

ثبت نام :


برای ثبت نام در این سرویس ابتدا باید نام ، سن ، جنسیت و محل اقامت تان را به شماره ۸۳۸۳ با فرمت زیر ارسال کنید:

[R [name][age][s--e--x][location
Location = محل زندگی ، S--e--x = جنس ، Age = سن ، Name = نام
مثال: R Amin 19 M Shomal

لیست فرمان ها :

با تایپ متن CL و ارسال به شماره ۸۳۸۳ می توانید کل لیست فرمان های موجود در سیستم را از طریق دو پیام کوتاه دریافت کنید.

جستجوی دوستان
برای پیدا کردن دوستان جدید می توانید فرمان S را به همراه سن و جنسیت و مکان به شماره ۸۳۸۳ ارسال کنید.

[S [name][age][s--e--x][location
مثال : S Ali 24 M Tehran

مشاهده کاربران آنلاین


با ارسال فرمانهای زیر به شماره ۸۳۸۳ می توانید تعداد کاربران آنلاین را ببینید.

تعداد دوستان حاضر : FA
تعداد دوستان حاضر در محیط چت سایت FM : MSN
تعداد دوستان حاضر در محیط چت سایت FY : Yahoo
تعداد دوستان حاضر در محیط چت سایت FI : ICQ
تعداد دوستان حاضر در محیط کلی چت : FC


ورود به محیط چت

با ارسال فرمانهای Y M & I به همراه نام کاربری و رمز ورود به شماره ۸۳۸۳ می توانید به محیط چت سایتهای زیر وارد شوید.

* ورود به محیط چت سایت Yahoo( ارسال متن زیر به شماره ۸۳۸۳ )
Y-Yahoo
* ورود به محیط چت سایت MSN ( ارسال متن زیر به شماره ۸۳۸۳ )
M-MSN
* ورود به محیط چت سایت ICQ( ارسال متن زیر به شماره ۸۳۸۳ )
I -ICQ
مثال: Y hossein

اضافه کردن افراد به لیست :


برای اضافه کردن افراد به لیست می توانید از فرمان A استفاده کنید.
[A [Contact’s name

برای اضافه کردن دوست به لیست شبکه های خارجی می توان با ارسال پیام به شماره ۸۳۸۳ از فرمانهای زیر استفاده کرد:

اضافه کردن دوست به لیست دوستان سایت AY : Yahoo
اضافه کردن دوست به لیست دوستان سایت AM : MSN
اضافه کردن دوست به لیست دوستان سایت AI : ICQ
مثال : AY Sahar

دریافت مشخصات :


با ارسال حرف G به شماره ۸۳۸۳ می توانید مشخصاتی را که ثبت نام کرده بودید دریافت کنید.

به روز رسانی مشخصات :
برای بروز رسانی کردن اطلاعات شخصی و تغییر آیتمهای ثبت نامی (ترفندستان) می توانید با ارسال این پیام به شماره ۸۳۸۳ مشخصاتی را که ثبت نام کرده بودید بروز رسانی کنید.
[U [new name][new age][new s--e--x][new location

غیر فعال کردن شخص :


با ارسال این پیام به شماره ۸۳۸۳ می توانید دسترسی و دریافت پیامهای مربوط به شخص مورد نظر را مسدود کنید.
[B [Friend’s contact number
مثال: B 98935360***9

برای خارج کردن نام کسی از حالت مسدود می توان از دستور UB استفاده کرد.
UB 98935360***9

حذف اعضا :

با ارسال این پیام به شماره ۸۳۸۳ می توانید دوستان خود را از لیست حذف کنید.
[D [Friend’s contact number
مثال: D 98935360***9

خروج از محیط چت :


با ارسال این پیام به شماره ۸۳۸۳ می توانید از محیط چت سایتهای مختلف خارج شوید.

خروج از محیط چت سایت EY : Yahoo
خروج از محیط چت سایت EM : MSN
خروج از محیط چت سایت EI : ICQ
خروج کلی از محیط چت : EA


برچسب ها: اس ام اس رایگان ایرانسل ، چت رایگان ایرانسل-ایرانسل-آموزش-چت-رایگان-شارژ رایگان-ایرانسل و تالیا و همراه اول-شارژ رایگان همراه اول-شارز مجانی-


   
+ ۱۳۸۹/۱۱/۰۸
در همه جا حرف از اینه که از اینترنت اکسپلورر ۶ (IE6) استفاده نکنین. میخوام در اینجا ۶ دلیل ارائه کنم که چرا باید از اینترنت اکسپلورر ۶ استفاده کنید!

IE6

اول : IE6 روحیه همکاری را تقویت میکند!

اینترنت اکسپلورر ۶ به شدت کُند هست! این باعث میشه که شما مثلاً دخترتهرونی رو باز کنید و بتونید برید تو صف نونوایی وایستید و ۴۰ تا نون بخرید و برگردید و هنوز اینجا باز نشده باشه. این یعنی کمک به خانواده … یعنی همکاری … تعاون … پس IE6 روحیه همکاری را تقویت میکند!

دوم : افزایش توانایی های کامپیوتری شما!

اینترنت اکسپلورر ۶ ناامنه! این مسئله باعث میشه شما یاد بگیرید که همیشه از اطلاعات تون بک آپ (Backup) بگیرید. چون به سادگی میتونه باعث ویروسی شدن کامپیوترتون بشه و همه چی بره رو هوا! همچنین میتونه باعث شه که شما بعد از مدت کوتاهی بتونید به خوبی با انواع بدافزارها و تروجان ها مبارزه کنید. میبینید؟! IE6 شما رو به یه فرد توانا با قابلیت های بالا تبدیل میکنه که هر لحظه منتظر ویروسی شدن کامپیوترشه!

سوم : باعث افزایش تمرکز می شود!

اینترنت اکسپلورر ۶ از Tab ها پشتیبانی نمی کنه … یعنی شما مجبورید به تعداد صفحات اینترنتی که میخواهید باز کنید، IE6 رو هم باز کنید! پس فرض کنید مثل الانِ من، ۱۵ تا صفحه رو باز کردید و این وسط دنبال سی نا.نت میگردید!، چی کار میکنید؟! خب خیلی ساده اس! چند ماه اول که از IE6 استفاده کنید، یهو میبینید اشتباهی صفحه ی مورد علاقه تون رو بستید و تموم شده رفته! بعد از یه مدت، تمرین و ممارست و تمرکز بیشتر باعث میشه بتونید با ۱۵ تا صفحه ی باز اینترنت اکسپلورر به خوبی کار کنید و هیچ اتفاقی نیفته! افزایش تمرکز! به همین راحتی!

چهارم : به زندگی بدون گوگل عادت میکنید!

گوگل علاقه ای به اینترنت اکسپلورر ۶ نداره و کم کم سازگاری امکاناتش با IE6 رو مدنظر قرار نمیده … علاوه بر این بعضی از سرویس های گوگل(مثل یوتیوب!) دیگه با اینترنت اکسپلورر ۶ کار نمیکن … واسه همین کم کم مجبورید گوگل و سرویس هاش رو فراموش کنید و به زندگی بدون گوگل عادت کنید!

پنجم : با بقیه فرق خواهید داشت!

تعداد کاربرانی که از اینترنت اکسپلورر ۶ استفاده میکنن روز به روز در حال کم شدنه … در همین دخترتهرونی درصد کاربرانی که از اینترنت اکسپلورر ۶ استفاده میکنن کمتر از ۱۵% هست. چند ماه دیگه می تونید با افتخار! بگید که جزو معدود افرادی هستید که از IE6 استفاده میکنین  و احتمالاً تا یکی دو سال دیگه جز تنها ۱۰۰ نفری که از IE6 استفاده میکنن … خب اینم یه جورشه که آدم متمایز باشه!!!

ششم : باعث میشود که جای پیشرفت داشته باشید!

اینترنت اکسپلورر ۶ انقدر ایراد و مشکل داره که فقط کافیه ۱ ساعت از یک مرورگر دیگه استفاده کنید تا یه پیشرفت بزرگ تو زندگی تون به حساب بیاد … کافیه حتی از اینترنت اکسپلورر ۷ استفاده کنید که تا مدت ها با خودتون فکر کنید که حسابی پیشرفت کردید و اینا!

اگر دلتون میخواد از خیر همه ی این مزایا بگذرید و دست از سر اینترنت اکسپلورر ۶ بردارید، من به شما فایرفاکس، گوگل کروم و یا اپرا را پیشنهاد میکنم.

به نقل از سینا.نت


   
+ ۱۳۸۹/۱۱/۰۸
از لباس‌ خاص خاکی رنگ کیم یونگ ایل تا کت ۴ جیب مائو، بعضی از سران کشورها با لباس‌های منحصر به فردی که به تن می کنند، نام خود را بر سر زبان‌ها انداخته‌اند و حتی موجب بوجود آمدن یک “مد” جدید در کشورهای خود شده اند.

مجله “تایم” در شماره اخیر خود ضمن بررسی مساله فوق، ۷ نفر از آنها را به عنوان بد لباس‌ترین سران کشورهای دنیا معرفی کرده‌است:
کیم یونگ ایل
در حالی‌که میلیونها مردم کره‌شمالی در سخت‌ترین شرایط زندگی بسر می‌برند،‌ وی مردی است که به خودش می‌رسد و گفته می‌شود از تماشای دی‌وی‌دی‌های هالیوودی و مصرف مشروب‌های گران لذت بسیار لذت می‌برد.، انتظار می‌رفت که کیم جونگ ایل رهبری خوش‌پوش باشد. وی اغلب اوقات در یک لباس سافاری خاکی‌رنگ ساده، عینک دودی درشت، کفش‌هایی با پاشنه پنج اینچی که او را کمی قد بلند نشان‌‌دهد، دیده می‌شود. برای تکمیل تیپ بدش، لباس‌هایی که چند سایز کوچکتر از لباس‌های معمول خود می‌پوشد که شکم برآمد وی -که به گفته متخصصان به علت بیماری‌است- را نمایان‌تر می کند.
ولادیمیر پوتین
آیا ولادیمیر پوتین ورزشکار است؟ هیچ کس شکی در این زمینه ندارد خودش هم می خواهد که نتیجه آن را با چشمان خود مشاهده کنید. به نظر می‌رسد که نخست‌وزیر سینه ستبر روسیه در حال فعالیت‌هایی نظیر اسب سواری، ماهی‌‌گیری و یا شکار حیوانات خطرناک،‌ نمی‌تواند پوشیدن پیراهن را تحمل کند. البته پیش از این نیز عکس‌هایی در همین وضعیت از قهرمان سابق جودو در موقعیت‌های دیگری نیز منتشر شده بود. بطوری‌که چارلی جیبسون، مجری اخبار مشهور شبکه ABC جهت توجیح احساس نیاز کرده‌‌بود. پاسخ این است که در کشوری که اعتیاد به الکل شایع است و زندگی‌های خانوادگی دچار مشکل است، برای تمام روس‌ها، مشاهده یک رهبر قوی و خوش‌هیکل نشانه‌ای از زندگی پاک آن فرد است.
معمر قذافی
در چهار دهه حکمرانی، کلنل معمر قزافی رهبر لیبی چشم خیلی‌ها را خیره‌کرده‌است: نگهداری از یوزپلنگ‌ها به عنوان حیوان خانگی، در سفرهای خود با ذکر ترس از ساختمان در چادر مستقر شده است و اطراف او را زنان محافظ و مسلح زیبارو احاطه کرده‌بودند البته اینها فقط قسمتی از عادت‌های نامتعارف وی هستند.
اما، هیچ چیزی به اندازه لباس‌های رنگارنگش نتوانسته او را مشهور کند. قزافی اغلب در پارچه شال مانند رنگین ابریشمی آویخته به خود، لباس بادیه‌نشین‌ها و پوست حیوانات که به نشانه تبعیت وی از رسوم قدیمی آفریقایی‌اش است،‌ دیده می‌شود. در طول دیدار رسمی‌اش از ایتالیا در ماه ژوئن،‌ به طور آشکاری، تصویر یک جنگجوی مقاومت لیبی که توسط استعمارگران ایتالیایی در سال ۱۹۳۱ به دار آویخته شده‌بود، بر سینه خود حک کرده‌بود. او در یک کنفرانس خبری در ایتالیا با ارجاع به مصلوب کردن مسیح گفت:” برای ما، ‌این تصویر مانند تصویر عیسی‌‌مسیح روی لباس‌ است که بعضی از شما می‌زنید.”
اوا مورالس
به آن ژاکت نگویید. اسمش در واقع “چومپا” است، یک پلی‌ور دست بافت و سنتی است که از پشم شتر آمریکایی بافته شده‌است. این پشم توسط مردم بومی بولیوی تهیه می شود و ریاست‌جمهوری اوا مورالس هم از آن استفاده می کند.
این رهبر چپ گرا آشکارا علاقه‌ای به پوشیدن کت و شلوار ندارد. به گفته یک تحلیل‌گر:” بر خلاف دیگر روسای جمهور آمریکای لاتین، هیچ گاه او را ندیدم که لباس مارک آرمانی بپوشد‌.”
عکس‌هایی از مورالس که از اسپانیا تا چین و آفریقای جنوبی کت فراک روی یک بلوز یقه باز با یک جلیقه چرمی براق پوشیده‌است، وجود دارد. خلاصه اینکه او همه جا پولور را می پوشد. در سال ۲۰۰۶،‌ یک تاجر بولیویایی یک خط تولید ژاکت پشمی آغاز کرد که نام آن را “اوا فشن” گذاشت تا دقیقاً شبیه رئیس‌جمهور شوند.
فیدل کاسترو
فیدل کاسترو طرفدار مارک آدیداس است. ظاهراً این رهبر هشتاد ساله،‌ که از مشتریان پر و پا قرص لباس نظامی بود، اکنون به لباس‌های گرم‌کن که توسط یک شرکت آلمانی لوازم ورزشی تولید می شود، ‌علاقمند شده‌است.
زمانی که در حال بازیابی سلامتی پس از عمل جراحی در سال ۲۰۰۶ بود، کاسترو از استفاده از لباس معملولی مریض‌ها خودداری کرد و به جای آن، ترجیح داد سلامت خود را با پوشیدن لباس ورزشی قرمز،‌سفید و آبی که به نشان خانوادگی مزین شده، نشان دهد. تراویس گنزالس، مدیر روابط عمومی آدیداس در گفتگو با نیویورک تایمز در پاسخ به دلیل این رخداد گفته بود:” ما واقعا به عنوان یک موضوع مهم به آن نگاه نمی‌کنیم. این نه مثبت است نه منفی. آدیداس یک مارک ورزشی است. برای ورزشکاران لباس تولید می‌کنیم، نه برای سران کشورها.” شرکت آدیداس هنگامی که در سال ۲۰۰۴ و ۲۰۰۸ موافقت کرد که لباس‌ تیمهای ملی کوبا را مسابقات المپیک تامین کند، اثبات کرد که به مسائل سیاسی اهمیتی نمی دهد.
هوگو چاوز
انقلاب‌ها در هر رنگی ظهور می‌کنند: لباس نارنجی معترضان اوکراینی و قرمز روشن رئیس‌جمهور ونزوئلا. وی تلاش می‌کند پیام‌های سیاسی خود را با این لباس‌ خاص به مخاطبانش القا کند. از اواخر دهه ۱۸۱۰-۱۸۰۰ رنگ قرمز نماد نبرد طبقات اجتماعی بوده است. سپس‌ این رنگ در همه‌جای پایگاه کمونیست‌ها از جمله اتحاد جماهیر شوروی و چین حضور داشت. ونزوئلای چپ گرا به رهبری هوگو چاوز هم با استفاده از آن به عنوان رکن اصلی تمام حضورهای سیاسی‌اش و هم‌چنین لباسی که به تن می کند، این سنت را زنده نگه‌داشته‌ است. این رنگ را همیشه به نحوی حفظ کرده است تا نشان دهد که چاوز و ونزوئلا با قدرت در سنگر سوسیالیسم حضور دارد: یا به صورت کراواتی قرمز که با کت و شلوارش در سفرهای رسمی استفاده می کند،‌ یا‌ یک کلاه کوماندویی قرمز با شاخه زیتون که او اغلب به نشانه پیشینه نظامی خود به سر می‌گذارد، یا لباس سر تا پا قرمزی که برای برنامه تلویزیونی هفتگی می پوشد.
مائو
او کشوری تاسیس کرد که مبتنی بر ایدئولوژی و کیش شخصیت است و اعضای آن تمام مردم چین را مورد ارعاب قرار می دادند.. پس طبیعی است که از مائو تسه‌تونگ انتظار داشته باشیم که یک شیوه مد را نیز رایج کند.
در طول حکومت ۳۰ ساله وی به عنوان آقای چین و قهرمان ملی،‌ مائو مرتباً با کت ۴ جیب که توسط یک چینی انقلابی به نام “سان یات سن”، طراحی شده بود ظاهر می‌شد. این لباس به منظور مقابله با کت و شلوار غربی تولید شده بود. هم‌زمان با بهم ریختگی‌های انقلاب فرهنگی، انواع رنگ سبز، خاکستری یا آبی لباس مائو در همه جا دیده می‌شد که قابلیت استفاده هم برای زنان و هم برای مردان را داشت. در زمانی که تمام رقبایی که کاپیتالیست می‌نامیدند را قلع و قمع می‌کردند، همه جوانان پیرو مائو این لباس را انتخاب می کردند. اما بعد از مرگ مائو در سال ۱۹۷۹، این لباس از مد افتاد. تقریباً همه رهبران کنونی چین بدون استثنا، لباس‌های غربی می‌پوشند. البته این لباس هنوز میان مسن‌ترها و روستاییان متداول است. حتی در بوتیک‌های هنگ کنگ و شانگهای به عنوان یک لباس مردمی به عنوان طعنه پست‌مدرنیسمی، میان جوانان شهرنشین رایج شده است.

منبع:همشهری

   

درباره وبلاگ

کافه فان / Cafefun.ir
سایت اطلاعات عمومی و دانستنی ها

موضوعات

تبليغات

.:: This Template By : web93.ir ::.

برچسب ها: اطلاعات عمومی ، آموزش ، موفقیت ، ازدواج ، دانستنی ، گیاهان دارویی ، تعبیر خواب ، خانه داری ، سخن بزرگان ، دانلود ، بازیگران ، روانشناسی ، فال ، اس ام اس جدید ، دکتر شریعتی ، شاعران ، آموزش یوگا ، کودکان ، تکنولوژی و فن آوری ، دانلود ، تحقیق ، مقاله ، پایان نامه ، احادیث ، شعر ، رمان ، عکس ، قرآن ، ادعیه ، دکوراسیون ، سرگرمی ، اعتیاد ، کامپیوتر ، ترفند ، ورزش ، کد آهنگ ، مقالات مهندسی ، طنز ، دانلود کتاب ، پزشکی ، سلامت ، برنامه اندروید ، زنان ، آشپزی ، تاریخ ، داستان کوتاه ، مدل لباس ، مدل مانتو ، مدل آرایش